| |
|
جمعه 14 تیر ماه سال 1387 |
|
* تقصیر من که نیست ! |

* یاسمن آدم بزرگا رو چارگوش میکشه، مثل مستطیل، بهش میگم آدما چارگوش نیستن، گردن، گرد کشیده، ببین، اینطوری ... میگه نه، اونطوری نیستن، همینطوریان، و دوباره مستطیل میکشه ، به شونههام اشاره میکنه و میگه ببین، اینجوریه، بهش میگم درسته، همینی که کشیدی درسته، آدم بزرگا چارگوشن، بعضیاشونم ذوزنقهان، مثلثی هم داریم، بچهها گردن، مثل توپ، راحت قل میخورن میرن توی دل هم، آدم بزرگای زاویهدار مدام به هم گیر میکنن، به هم گیر میدن، روی هم خط میندازن ، توی دل هم ... نه بابا .. صحبت از دل نکن، آدم بزرگای ذوزنقهای، برای هر تکونشون سالها وقت میذارن، سنگینن، مستطیلیها وقتی میافتن رو ضلع بزرگترشون دیگه کسی نمیتونه تکونشون بده، مثلثیا فرو میرن تو دل و قلوه آدم، یه مدلشونم مثل نون بربریان، باید بچسبونیشون به تنور، بعضیاشونم سرو شکل درست و درمونی ندارن، کج و معوجن، آدم بزرگا موجودات عجیبی هستن ، با عادتای عجیب، با جورابای بدبو و معدههای بزرگ، آدم بزرگا مغرورن، مدام به سطحشون سوهان میکشن، لبههاشون تیزه ، توشون خالی، انگشتاشون ضمخته، مغزشون فسفرسوخته، آدم بزرگا سنگاییان که بچه ها پاهاشون بهشون گیر میکنه، یاسمن یک غول میکشه که دندون نداره، خونه ها رو توی آسمون میکشه، آدمای بزرگتر از خونهها، درختای دراز و سر به فلک کشیده، با میوههای درشت، میگه هندونهان، سگایی میکشه که دونه میخورن و مرغایی میکشه که چشاشون مژههای بلند داره، دنیای نقاشی بچهها همون دنیاییه که دلم میخواد. - مداد رنگی نداری؟ - نه! ( مدتهاست که مداد رنگی ندارم، فقط خودکار سیاه و آبی )
* رضا کیانیان توی یکی از مصاحبههاش گفته بود دلش میخواد یه شخصیت کارتونی باشه، عجیب این حرفش به دلم نشست، حرف دل منو زد، همیشه دلم میخواست توی یه کارتون بازی کنم، یکی از شخصیتای کارتون پسر شجاع، یا دهکده حیوانات، دختری به نام نل، یا هر کدوم دیگه، اما واقعیت زندگی اینه که باید رفتو پول درآورد، قسط داد، زندگی رو چرخوند، نون و سبزی و سیب زمینی و برنج و روغن خرید، با فروشنده سر صد تومن دوساعت چونه زد، با همسایه از گرونی و بدبختی بیچارگی درددل کرد، اخبار تماشا کرد و نچ نچ کرد، این روزا چیزی کارتونی نیست، همه چی مثل فیلم اوشینه. گاهی وقتا هم همه چی مثل اخباره، خشک، چند بار رفتم توی کمد لباس حسابی اون تهشو گشتم، ولی دری نبود، دیوار بود، سفت و خشک، ولی حقیقتش، همه آدما از بزرگ تا کوچیکشون، شکل همین شخصیتای کارتونیان، حداقل من خودم که اینطور میبینم، یکی شکل جانی کویچیکه ، یکی شبیه خرس مهربون، یکی مثل روباه مکار، یکی پرفسوربالتازار، یکی شبیه اون ماره که توی کارتون رابین هود بود، تقصیر من که نیست، اینطوریان دیگه، خدا آفریدشون !!
* کتاب " چنین گذشت بر من " نوشته ناتالیا گینزبورگ رو توی دو روز خوندم، 99 صفحه است، تلخه،با ترجمهای خوب، فیلم " به همین سادگی " رو توی سینما دیدم، توی سالن سینما تنها بودم، اینم سندش ،دو فیلم بایک بلیطو دیده بودم اما یک سینما با یک بلیطو نه! که تجربهاش کردم، فیلم خوبی بود، اما میتونست بهترم باشه، بازی هنگامه قاضیانی عالی بود، جایزه بهترین بازیگر جشنواره فجر نوش جونش، کلا همه زنها مجبورن توی زندگیشون بازیگر خوبی باشن، دراوج بدبختی و دغدغهها بخندن، مادر خوبی باشن، همسر خوبی باشن، همسایه خوبی باشن، فارغ از درونیات مواجشون، جایزه بهترین بازیگران دنیا نوش جونشون، فیلم"سرندیپیتی " رو دیدم، کارتون سرندیپیتی منظورم نیستا، فیلم سینمایی سرندیپیتی، یک فیلم رمانتیک و عاشقانه با مضمونی جالب و تازه،به یکبار دیده شدن میارزه، زندگی هم همینطور داره میگذره، افتان و خیزان ، ...
* وبلاگ اصلیمو دارم از مویلتایپ به وردپرس منتقل می کنم، خیلی کار پر دردسر و وقت گیریه اما برام یک تجربه جالبه در خصوص کارای برنامه نویسیش، البته یه مشکل و بدیش این بود که دیگه آرشیوش منتقل نشد و احتمالا اونا رو دیگه توی اون وبلاگ نخواهم گذاشت، اینکه آدم نوشته هاشو توی ده تا وبلاگ دیگه به اسم نویسندههای دیگه بخونه چندان جالب نیست،یکی از دلایلی که دیگه نوشتههامو توی وبلاگ نمیذارم هم همینه، آدم یا حرفی داره برای نوشتن یا نداره، اگه داره که خب بسمالله ، اگه نداره دلیلی نیست به وبلاگ باز کردن و کپی پیست کردن نوشته های دیگران، این آخرشم به گله گذاری تموم شد، تقصیر من که نیست ، زمونه خراب شده .
* باشه تا بعد ...
|
|
| |
|
دوشنبه 13 خرداد ماه سال 1387 |
|
* غول ریاضی و گربه سیاه پر رو ! |

* از همون قدیما که یادم میاد من با ریاضی میونه خوبی نداشتم ، سال دوم راهنمایی بود و دوره امتحانات و اون روزا مصادف شده بود با ماه رمضون ، هر شب بعد از افطار تا نزدیکای سحر خواهر بزرگم مینشست روی سرم و باهام مسئله های ریاضی کار می کرد ، یادمه اوقدر برام عذاب آور بود که مدام توی دلم با خدا عهد می بستم اگه بتونم از امتحان ریاضی نمره خوب بگیرم همه نمازامو سر وقت بخونم ! اما مگه درست میشد ؟ هرچقدر که سر کلاس انشاء و ادبیات فارسی برای خودم اسم و رسمی داشتم و غبغب مینداختم توی گلومو و هی وقتی آقا معلم خط و ربطمو به بچه ها نشون میداد و میگفت یاد بگیرین ، دو کیلو دو کیلو چاق میشدم ، سر کلاس ریاضیات مثل بچه گنجشکا سرم توی لاک خودم بود و تازه جیکمم در نمی اومد ، در عوض از پشت پنجره دونه های برف رو تماشا می کردم که توی حیاط مدرسه مینشست و می رفتم توی دنیای خیالی خودم و فرسنگ ها از روی زمین و آقا معلم بد اخم و ترسناک ریاضی و کلاسش دور میشدم ، چند بار از همین آقا معلمه که فامیلشم آقای هاشمی بود و اهل شهر زابل بود کتک خورده بودم ، خودکار میذاشت لای انگشتا و همینطور که فشار میداد با مهربونی ! نگات می کرد و میگفت : - خب ، که بلد نیستی پسرم .. اشکالی نداره کم کم یاد میگیری .. چیه درد داره ؟ اشکالی نداره خوب میشه ! الان که از حیاط مدرسه و برفای نشسته توی صحنش گفتم دلم مثل کفتر پر زد براش ، بازیای توی حیاط مدرسه و قهرا و آشتیا و خوراکی خوردنا و دل آدم لک زدن واسه یه ساندویچ کالباس ساده با نوشابه ، اون روزا همچین پول تو جیبی درست و حسابی که بهم نمیدادن که ، نمیدونم پنجاه تومن در هفته بود ، صد تومن بود ، یادم نیست ، اما بیشترشو یخمک میخریدم ، یه چیزی بود شبیه ژله توی بسته بندیای دراز ، با رنگای مختلف ، معمولا یخ بسته بود ، گوشه پلاستیکشو پاره می کردی و میک میزدی ، آی خوشمزه بود ، آی بعد از ظهرای تابستون حال میداد خوردنش ، ارزون بود ، فک کنم بیست تومن ، آلاسکا هم بود ده تومن ، البته آلاسکاهاش همه آب بود با یه خورده شکر و نوشابه کانادا ! القصه داشتم از ریاضی میگفتم و عذاب دائمیش برای من که همیشه بعد از نماز دستامو دراز می کردم رو به آسمون و میگفتم خدای مهربون و بزرگ و خیلی مهربون و خیلی بزرگ و دوست داشتنی و قربونش بشم من الهی ، تو رو به جون خودت منو از شر این ریاضی خلاص کن هم روزه هامو درست و درمون میگیرم و هم نمازامو کشدار و سر وقت می خونم ، شبای امتحانش انگار شب اول قبرم بود به خدا ، آی اشک میریختم اون شبا ، گوله گوله و درشت ، آی این اشکا داغ بود ، آب دماغمم آویزون میشد و خلاصه معرکه ای داشتیم ما ، اون موقع ها ، تو خونه ما پر از آدم بود ، هر سه تا داداش بزرگا و سه تا خواهرا توی خونه بودن که هیچ مادر بزرگ و مامان و بابا رو هم اضافه کنید ، کسی اصلا حواسش به من نبود ، من بودم و غول بزرگ ریاضی ، این خواهر بزرگمم که گفتم ازش ، دلش به حالم می سوخت وگرنه خودش طفلک یک سر داشت و هزار سودا ، الان که به اون موقع ها فکر می کنم خندم میگیره و الان با خودم میگم شاید بعد ها به این روزا ( همین الانم ) و مشکلاتش که فکر کنم باز همین احساس خنده دار بهم دست بده و بگم بابا اونا که چیزی نبود ، به قول یه بزرگی گذشت روزها مشکلات رو فرسوده می کنه اگر محکم گام برداری به جلو ... با همه وحشتم از ریاضی بازم با توجه به اینکه مشاور درست و حسابی ای نداشتم و فقط به خاطر پزش و افه اش توی دبیرستان رشته ریاضی رو انتخاب کردم ، الان که به اون تصمیمم فکر می کنم دوست دارم با همین هیبت برگردم به همون دوران و یکی بزنم توی گوش خودم ، ... عجب ! نمدونم چشم و همچشمی بود ، کلاس گذاشتن بود چی بود نمدونم ، خلاصه با اینکار دیگه خودتون تصور کنین دوره دبیرستان چه کشیدم ، هجوم جبر و دیفرانسیل و انتگرال و احتمالات و هندسه تحیلی بماند ، فیزیک و شیمی و ریاضیات گسسته رو هم بهش اضافه کنید ، جهنم به تمام معنی ، فقط سر کلاس ادبیات فارسی بود که یه لحظه آروم میشدم و به چشم می اومدم و خودی نشون میدادم . البته یادم رفت بگم من اولین نمرهء تکمو از ریاضی نگرفتم ، از درس جغرافی گرفتم اونم سال سوم راهنمایی ، اما توی دبیرستان دیگه تا دلتون بخواد هفت و هشت و نه و حتی یه بار بیست و پنج صدم از ده نمره ! و .. اوف .. مخم سوت میکشه وقتی یادم میاد ، یه شاگردی داشت کلاسمون بچه کابل بود اقامت دائم برای ایران داشت ، اسمش دقیق یادم نیست ، مخ ریاضی بود ، آی به این بچه من حسودیم میشد ! دوره دبیرستانو هم به ضرب و زور تک ماده و التماس و درخواست و به مدد امتحانات شهریور تموم کردم و دیگه مثل کسی که سرش به سنگ خورده ، مستقیم رفتم سراغ ادبیات و علوم انسانی و بقیه تحصیلاتمو با این عشق دائمیم گذروندم . الان یه چیزی رو خوب کشف کردم و اونم اینه که بچه هایی که علاقه به ریاضیات دارن و عشقشون ریاضیه اکثرا به همه چیز به طور عقلانی محض و از چشم رئال و حقیقی نگاه می کنن و دنیای واقعی و حقیقی براشون باور پذیر تر و قالب قبول تر از آدماییه که دل به ریاضی نمیدن و سراغ شعر و شاعری و ادبیات میرن ، آدمایی هم که از ریاضی وحشت داشتن و مدام ازش فرار میکردن دنیای حقیقی با زشتیای زائد الوصفش به مزاجشون سازگار نبود و مدام تصویر سازی و خیالپردازی می کردن و توی دنیای خودشون که شبیه این حبابای اسباب بازی که توش برفه و تکونش میدی برفا به هم میریزه ، زندگی می کردن و وای به وقتی که این حبابه می افتاد روی کف سرد و سخت سرامیک حقیقی و میشکست ، اون وقته که دیگه حقیقتا باید آب میاوردی براشونو و حوض پرمی کردی ، دیگه اینکه بگی چرا ریاضی رو دوست نداشتی و علاقه نداشتی و این حرفا دیگه دست من و بقیه نیست ، یه چیز ذاتی و درونیه و برمیگرده به ژن ها و حالات درونی و ... بحسش مفصله ، خلاصه کلوم اینکه دوست من ، باید ریاضی رو یاد گرفت ، آش کشک خالته ، بخوری پاته ، نخوری هم بدجوری پاته ، زندگی بر مدار ریاضی می چرخه ، می خوای سرت به سنگ نخوره و مثل من که بچه گیام پیشونیم شیکسته ، سر شکسته نشی باید ریاضیاتو همچین خوب یاد بگیری ، همچین مو به موها ، نه سر سری ، آره جونم ، من که به این نکته رسیدم این موهامو توی آسیاب سفید نکردم . خدا رحمت کنه اون بنده خدا معلم ریاضیو ، درد انگشت اون روزا می چربید به شلاق جبر و هندسه تحلیلی بدون تحیل این روزا ...
* گربه های این دور و زمونه خیلی پر رو شدن ، همچین با ناز و بی محلی از جلوت رد میشن که انگار نه انگار که مام شخصیت داریم برای خودمونو آدمیم ، یه نیگاه چپم بهت میندازن که چته ؟! یه گربه سیاه باریک و لاغری هست این روزا عجیب توی دست و بال خونه ما می چرخه ، به داد و فریاد محل که نمیده هیچ چپ چپم نیگات می کنه و خیره میشه تو چشات ، یه بار میره زیر تخت ، یه بار میره توی انبار ، یه بار میره وسط باغچه دراز به دراز روی گلای شمعدونی می خوابه ، شبا هم که با قوم و قبیله اش دعواش میشه و صداهای عجیب و غریب درمیاره ، موندم حیرون چه کنم باهاش ، یه بار یادمه یه گربه مزاحم دیگه داشتیم ، یه شب که اومده بود به خونه مون تک بزنه وقتی کله شو می کنه توی یه بطری شیشه ای که توش یه خورده روغن بوده ، کله اش گیر می کنه و سرشو که تکون تکون میده بطریه میشکنه اما حلقه شیشه ای دور گردنش می مونه و با همون حالت از خونه ما فرار می کنه و دیگه هم این دور و ورا پیداش نمیشه ، یه بار توی خیابون دیدمش با همون حلقه ای شیشه ای دور گردنش ، حالش خراب بود ، حالا احتمالا باید همون عملیات حلقه شیشه ای دو رو سر این گربه سیاهه که عکسشو ملاحظه می فرمایید پیاده کنم .
* فیلم اتوبوس شب قشنگ بود ، کارتون موش سرآشپز حرف نداشت ، کتاب عشق سالهای وبا ( گارسیا مارکز ) جالب بود و بارون های شبونه اردیبهشت حسابی چسبید اما امون از گرمای خرداد ...
* پست قبلیم یه خورده بیش تر از تلخ ، تلخ بود ، بذارید به حساب اینکه قدر شیرینی های زندگی رو بیشتر از قبل ، بدونیم و بچشیم و حس کنیم و مهم تر ازون ، انتقال بدیم .
* دوست دارم به موقعیتی برسم اگه کسی ازم حالمو پرسید جواب بدم : - بهتراز دیروزم و بدتر از فردا ...
|
|
| |
|
پنجشنبه 2 خرداد ماه سال 1387 |
|
* دروغ های حقیقی |

* ساعت یازده ، دوازده شب بود ، توی پارک نشسته بودیم ، من و رضا ، گله می کردیم از روزگار و بدبختی بیچارگیا و روزهای مبهم آینده ، میگفت حقوقش کمه ، ساعت کاریش زیاده ، از یه طرفم دارن بهش فشار میارن ازدواج کنه ، میگفتم ذهنم درگیره ، وضعیت کاریم بهم ریخته ، نه خواب دارم نه خوراک ، میگفتیم اسم ما همون نسل سوخته ایه که میگن ، یه بنده خدا پسر نوجوونی نشسته بود نیمکت کناری ، از رضا پرسید میشه یه تلفن بزنه به خونش ؟ رضا گوشیشو داد ، بنده خدا بلد نبود شماره بگیره ، رضا واسش گرفت ، کسی گوشی رو برنداشت ، بنده خدا اشک توی چشاش جمع شد ، میگفت دیر رفته خونه و ناپدریش انداخش بیرون ، رضا گفت خب دستشو میبوسیدی معذرت خواهی می کردی رات میداد ، گفت کردم ، افتادم به پاش اما یه لگد زد بهم پرتم کرد بیرون ، می گفت می خوام زنگ بزنم خونه شاید خواهرم گوشی رو برداره بهش گم چیکار کنم این وقت شب ، دوباره زنگ زد اما کسی گوشی رو برنداشت ، پسره دمپایی پاش بود ، خونش ته شهر ، ازون جاهایی که ماها نرفته بودیم ، من و رضا یه نیگاه به هم کردیم یه نگاه به اون ، بلند شدیم ، رضا بهش گفت پاشو برو خونه ، بلاخره دلش رحم میاد درو باز می کنه ، پسر یه نگاهی کرد و هیچی نگفت ، روی نیمکت دراز کشید ، توی مسیر برگشت من و رضا حرفی نداشتیم برای زدن ، ساکت مسیر خونه رو گرفتیم و برگشتیم ، جریان اون بنده خدایی اومد توی ذهنم که دلش کفش نو می خواست ، یکی رو دید که پا نداره .
* دم دکه روزنامه ساعت یک نصف شب صف بود صف که نه ، پنج شش نفر اون جلو می لولیدن ، رفتم جلو ، نفر اول سه نخ سیگار گرفت ، یکیشو روشن کرد و رفت ، نفر دوم یه بسته سیگار گرفت با عجله درشو باز کرد ، یکیشو روشن کرد و همچین عمیق یه پک زد و رفت ، نفر دوم سه نخ سیگار باریک گرفت و سه نخ سیگار درشت ، اول خواست یکیشو روشن کرده بعد پشیمون کرد ، دلش نیومد ، زیر لب گفت باشه تو خونه روشنش میکنیم با بچه ها ! نفر چهارم که از همون اول عجله داشت دو تا بسته سیگار گرفت ، رفت توی ماشین ، یکیشو داد به رفیقش ، گاز داد و رفت ، پنجمی یه نوشابه گرفت ، یه نخ سیگارم روش ، یه قلپ نوشابه می خورد ، یه پک به سیگار می زد ، معلوم بود خیلی بهش می چسبه ، شیشمی من بودم ، - روزنامه اعتماد امروز هست ؟ روزنامه فروش گفت : نچ ، نیومده امروز ، از پشت سر یکی گفت ، آقا قربون دستت سه نخ وینستون عقابی بده ، ماشین روشنه بد پارک کردم ، به روزنامه ها نگاه کردم ، همه از بس آفتاب خورده بودن شده بودن عین کتابای خطی قدیمی ، دود سیگار نفر پشت سری که گردنشو خم کرده تا سیگارشو با فندک آویزون به شیشه کیوسک روشن کنه پیچید توی سینه ام ، - سیگار اولترا لایتم داری ؟ دکه دار نگاهم کرد ، - بعععله فرز و چالاک یه بسته سیگار رو برداشت و درشو باز کرد ، - چند تا ؟ - یه نخ دودا قاطی پاتی شد با هم ، وینستون عقابی ، مارلبرو ، ایسی ، اولترا لایت ، تیر ، بهمن ، اردیبهشت ، همش مال امروز ، روزنامه دودی ، سیگار داغ ، نصف شب ، دو قدم اونطرف تر وایستادم به تماشای آدمایی که با اعصابای خراب و چشم های سرخ میومدن کنار دریچه کوچیک کیوسک و جیره باریکشونو میگرفتن و روشنش میکردن و پکی میزدن و روشن میشدن و میرفتن ، عکسای روی مجله های رنگی همه خوشگل بودن و لبخند روی لبشون بود ، انگار داشتن ماها رو مسخره می کردن ، سرمو انداختم پایین و راهی خونه شدم ، از دور یه نگاه دیگه به دکهء روزنامه فروشی انداختم ، دود بود و دود بود و دود .... روزنامه دودی ، سیگار داغ ...
* - آقا یه گل بخر برگشتم نگاش کردم ، کلاه سرش بود ، معلوم نبود پسره یا دختر - نمی خوام - فقط یه شاخه آقا نمی دونم این همون دختر گل فروش قصه خودمه یا یه پسریه که باباش یا ناباباش مجبورش کرده بره گل فروشی ، نمی دونم چی درسته چی غلطه ، بالفرض که من همه گلاشو خریدم بعدش چی ؟ زندگیش از این رو به اون رو میشه ؟ میره واسه خودش یه دست لباس نو می خره یا میره توی بانک حساب باز می کنه شاید توی قرعه کشی یه خونه بیفته بهش ؟ یا اینکه میره کارت شارژ ایرانسل میخره ؟ نمیدونم - شاخه ای چنده ؟ - هزار تومن گلای مریمی که پلاسیده و به زور چپوندشون لای زرورق ، گل فروشی سر محل یه تازه شو میده به شاخه ای چارصد تومن ، تازه مال اون بوش غوغا می کنه ، شیشصد تومن از قیمت واقعی بیشتر ! اونم پلاسیدش ، میگم شاخه ای چند خریدی ؟ میگه نهصد تومن ، از توی چشاش دروغ قلپ قلپ میزنه بیرون ، - می خرم ازت ولی دروغ گفتن خوب نیست ، - دروغ نمیگم به خدا هزار تومن میذارم کف دستش ، حالم خوب نیست ، بین قصه ها تا واقعیت ها دره دره فاصله است ، یه بنده خدایی هی بهم میگفت اینقده رویایی نباش مرد ، شاید راست می گفت ، دوره قصه ها مدتهاست که سراومده ، شاخه گل مریم رو بو میکشم بوی دروغ میده و کلک ، میندازمش توی جوب آب ، صدای پسره یا نمیدونم شاید دختره از اون دورا میاد ، - گل نمیخواین ، یه شاخه پونصد تومن ....
* از مشهد پامیشه میره تهران ، برای دیدنش ، میگه تلفنی باهش دوست شده ، با ایرانسل ، پیداش می کنه ، ازهم خوششون میاد ، برمیگرده مشهد ، شبای جمعه که ور زدن تا صب مجانیه ، بقیه اشم که خدا بزرگه ، کار می کنه مثل بلانسبت خر، پول یه هفته شو میده یه کارت شارژ میخره ، یکی برای خودش ، یکی هم برای دوست دخترش ، پای تلفن که کد شارژ رو برای دختره می خونه آی حال می کنه ، آی احساس مردونگی می کنه ! به دو روز کارشو میسازه ، باز یه هفته کار و یه کارت شارژ دیگه ، میگه میخواد باهاش ازدواج کنه ، پای تلفن باهم نقشه میکشن برای زندگی آینده شون ، روزی سی تا اس ام اس ، دو ساعت مکالمه ، میگه عاشق شده ، با ایرانسل ، ایرانسل آدمو عاشق می کنه ! ازون عشقا که باید مثل ریگ پاش پول بریزی ، خدا رو چه دیدی ، شاید یه هواپیمای دو نفره هم اومد روش ، با یه ویلا توی شمال ، میگم : - نکن پسر ، عاقبتش خوش نیست . میگه : - شب جمعه ها رو با ایرانسل عشق است !
* حرف زیاده ؛ اما مجال کم. تا بعد ... |
|