آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 14 تیر ماه سال 1387
* تقصیر من که نیست !



* یاسمن آدم بزرگا رو چارگوش میکشه‏، مثل مستطیل‏، بهش می‏گم آدما چارگوش نیستن‏، گردن‏، گرد کشیده‏، ببین‏، اینطوری ...
میگه نه‏، اونطوری نیستن‏، همینطوری‏ان‏، و دوباره مستطیل می‏کشه ، به شونه‏هام اشاره می‏کنه و میگه ببین‏، اینجوریه‏،
بهش میگم درسته‏، همینی که کشیدی درسته‏،
آدم بزرگا چارگوشن‏، بعضیاشونم ذوزنقه‏ان‏، مثلثی هم داریم‏،
بچه‏ها گردن‏، مثل توپ‏، راحت قل می‏خورن میرن توی دل هم‏، آدم بزرگای زاویه‏دار مدام به هم گیر می‏کنن‏، به هم گیر میدن‏، روی هم خط میندازن ، توی دل هم ... نه بابا .. صحبت از دل نکن‏،
آدم بزرگای ذوزنقه‏ای‏، برای هر تکونشون سالها وقت می‏ذارن‏، سنگینن‏، مستطیلی‏ها وقتی می‏افتن رو ضلع بزرگترشون دیگه کسی نمی‏تونه تکونشون بده‏، مثلثیا فرو میرن تو دل و قلوه آدم‏، یه مدلشونم مثل نون بربری‏ان‏، باید بچسبونیشون به تنور‏، بعضیاشونم سرو شکل درست و درمونی ندارن‏، کج و معوجن‏، آدم بزرگا موجودات عجیبی هستن ، با عادتای عجیب‏، با جورابای بدبو و معده‏های بزرگ‏،
آدم بزرگا مغرورن‏، مدام به سطحشون سوهان می‏کشن‏، لبه‏هاشون تیزه ، توشون خالی‏، انگشتاشون ضمخته‏، مغزشون فسفرسوخته‏، آدم بزرگا سنگایی‏ان که بچه ها پاهاشون بهشون گیر می‏کنه‏،
یاسمن یک غول می‏کشه که دندون نداره‏، خونه ها رو توی آسمون می‏کشه‏، آدمای بزرگتر از خونه‏ها‏، درختای دراز و سر به فلک کشیده‏، با میوه‏های درشت‏، میگه هندونه‏ان‏، سگایی می‏کشه که دونه می‏خورن و مرغایی می‏کشه که چشاشون مژه‏های بلند داره‏، دنیای نقاشی بچه‏ها همون دنیاییه که دلم می‏خواد‏.
- مداد رنگی نداری‏؟
- نه‏!
( مدتهاست که مداد رنگی ندارم‏، فقط خودکار سیاه و آبی )

* رضا کیانیان توی یکی از مصاحبه‏هاش گفته بود دلش می‏خواد یه شخصیت کارتونی باشه‏، عجیب این حرفش به دلم نشست‏، حرف دل منو زد‏، همیشه دلم می‏خواست توی یه کارتون بازی کنم‏، یکی از شخصیتای کارتون پسر شجاع‏، یا دهکده حیوانات‏، دختری به نام نل‏، یا هر کدوم دیگه‏،
اما واقعیت زندگی اینه که باید رفت‏و‏ پول درآورد‏، قسط داد‏، زندگی رو چرخوند‏، نون و سبزی و سیب زمینی و برنج و روغن خرید‏، با فروشنده سر صد تومن دوساعت چونه زد‏، با همسایه از گرونی و بدبختی بیچارگی درددل کرد‏، اخبار تماشا کرد و نچ نچ کرد‏،
این روزا چیزی کارتونی نیست‏، همه چی مثل فیلم اوشینه‏.
گاهی وقتا هم همه چی مثل اخباره‏، خشک‏،
چند بار رفتم توی کمد لباس حسابی اون تهشو گشتم‏، ولی دری نبود‏، دیوار بود‏، سفت و خشک‏،
ولی حقیقتش‏، همه آدما از بزرگ تا کوچیکشون‏، شکل همین شخصیتای کارتونی‏ان‏، حداقل من خودم که اینطور میبینم‏، یکی شکل جانی کویچیکه ، یکی شبیه خرس مهربون‏، یکی مثل روباه مکار‏، یکی پرفسوربالتازار‏، یکی شبیه اون ماره که توی کارتون رابین هود بود‏، تقصیر من که نیست‏،
اینطوری‏ان دیگه‏، خدا آفریدشون !!

* کتاب " چنین گذشت بر من " نوشته ناتالیا گینزبورگ رو توی دو روز خوندم‏، 99 صفحه است‏، تلخه‏،با ترجمه‏ای خوب‏، فیلم " به همین سادگی " رو توی سینما دیدم‏، توی سالن سینما تنها بودم‏، اینم سندش ،دو فیلم بایک بلیطو دیده بودم اما یک سینما با یک بلیطو نه‏! که تجربه‏اش کردم‏، فیلم خوبی بود‏، اما می‏تونست بهترم باشه‏، بازی هنگامه قاضیانی عالی بود‏، جایزه بهترین بازیگر جشنواره فجر نوش جونش‏، کلا همه زنها مجبورن توی زندگیشون بازیگر خوبی باشن‏، دراوج بدبختی و دغدغه‏ها بخندن‏، مادر خوبی باشن‏، همسر خوبی باشن‏، همسایه خوبی باشن‏، فارغ از درونیات مواجشون‏، جایزه بهترین بازیگران دنیا نوش جونشون‏، فیلم"سرندی‏پیتی " رو دیدم‏، کارتون سرندی‏پیتی منظورم نیستا‏، فیلم سینمایی سرندی‏پیتی‏، یک فیلم رمانتیک و عاشقانه با مضمونی جالب و تازه‏،به یکبار دیده شدن می‏ارزه‏، زندگی هم همینطور داره می‏گذره‏، افتان و خیزان ، ...

* وبلاگ اصلیمو دارم از مویل‏تایپ به ورد‏پرس منتقل می کنم‏، خیلی کار پر دردسر و وقت گیریه اما برام یک تجربه جالبه در خصوص کارای برنامه نویسیش، البته یه مشکل و بدیش این بود که دیگه آرشیوش منتقل نشد و احتمالا اونا رو دیگه توی اون وبلاگ نخواهم گذاشت‏، اینکه آدم نوشته هاشو توی ده تا وبلاگ دیگه به اسم نویسنده‏های دیگه بخونه چندان جالب نیست‏،یکی از دلایلی که دیگه نوشته‏هامو توی وبلاگ نمیذارم هم همینه‏، آدم یا حرفی داره برای نوشتن یا نداره‏، اگه داره که خب بسم‏الله ، اگه نداره دلیلی نیست به وبلاگ باز کردن و کپی پیست کردن نوشته های دیگران‏، این آخرشم به گله گذاری تموم شد‏، تقصیر من که نیست ، زمونه خراب شده .

* باشه تا بعد ...

 


دوشنبه 13 خرداد ماه سال 1387
* غول ریاضی و گربه سیاه پر رو !



* از همون قدیما که یادم میاد من با ریاضی میونه خوبی نداشتم ،
 سال دوم راهنمایی بود و دوره امتحانات و اون روزا مصادف شده بود با ماه رمضون ، هر شب بعد از افطار تا نزدیکای سحر خواهر بزرگم مینشست روی سرم و باهام مسئله های ریاضی کار می کرد ،
 یادمه اوقدر برام عذاب آور بود که مدام توی دلم با خدا عهد می بستم اگه بتونم از امتحان ریاضی نمره خوب بگیرم همه نمازامو سر وقت بخونم !
اما مگه درست میشد ؟
 هرچقدر که سر کلاس انشاء و ادبیات فارسی برای خودم اسم و رسمی داشتم و غبغب مینداختم توی گلومو و هی وقتی آقا معلم خط و ربطمو به بچه ها نشون میداد و میگفت یاد بگیرین ، دو کیلو دو کیلو چاق میشدم ، سر کلاس ریاضیات مثل بچه گنجشکا سرم توی لاک خودم بود و تازه جیکمم در نمی اومد ،
در عوض از پشت پنجره دونه های برف رو تماشا می کردم که توی حیاط مدرسه مینشست و می رفتم توی دنیای خیالی خودم و فرسنگ ها از روی زمین و آقا معلم بد اخم و ترسناک ریاضی و کلاسش دور میشدم ،
 چند بار از همین آقا معلمه که فامیلشم آقای هاشمی بود و اهل شهر زابل بود کتک خورده بودم ،
 خودکار میذاشت لای انگشتا و همینطور که فشار میداد با مهربونی ! نگات می کرد و میگفت : - خب ، که بلد نیستی پسرم .. اشکالی نداره کم کم یاد میگیری .. چیه درد داره ؟ اشکالی نداره خوب میشه !
الان که از حیاط مدرسه و برفای نشسته توی صحنش گفتم دلم مثل کفتر پر زد براش ، بازیای توی حیاط مدرسه و قهرا و آشتیا و خوراکی خوردنا و دل آدم لک زدن واسه یه ساندویچ کالباس ساده با نوشابه ،
اون روزا همچین پول تو جیبی درست و حسابی که بهم نمیدادن که ، نمیدونم پنجاه تومن در هفته بود ، صد تومن بود ، یادم نیست ، اما بیشترشو یخمک میخریدم ، یه چیزی بود شبیه ژله توی بسته بندیای دراز ، با رنگای مختلف ، معمولا یخ بسته بود ، گوشه پلاستیکشو پاره می کردی و میک میزدی ، آی خوشمزه بود ، آی بعد از ظهرای تابستون حال میداد خوردنش ، ارزون بود ، فک کنم بیست تومن ، آلاسکا هم بود ده تومن ، البته آلاسکاهاش همه آب بود با یه خورده شکر و نوشابه کانادا !
القصه داشتم از ریاضی میگفتم و عذاب دائمیش برای من که همیشه بعد از نماز دستامو دراز می کردم رو به آسمون و میگفتم خدای مهربون و بزرگ و خیلی مهربون و خیلی بزرگ و دوست داشتنی و قربونش بشم من الهی ، تو رو به جون خودت منو از شر این ریاضی خلاص کن هم روزه هامو درست و درمون میگیرم و هم نمازامو کشدار و سر وقت می خونم ،
 شبای امتحانش انگار شب اول قبرم بود به خدا ، آی اشک میریختم اون شبا ، گوله گوله و درشت ، آی این اشکا داغ بود ، آب دماغمم آویزون میشد و خلاصه معرکه ای داشتیم ما ،
اون موقع ها ، تو خونه ما پر از آدم بود ، هر سه تا داداش بزرگا و سه تا خواهرا توی خونه بودن که هیچ مادر بزرگ و مامان و بابا رو هم اضافه کنید ، کسی اصلا حواسش به من نبود ، من بودم و غول بزرگ ریاضی ، این خواهر بزرگمم که گفتم ازش  ، دلش به حالم می سوخت وگرنه خودش طفلک یک سر داشت و هزار سودا ، الان که به اون موقع ها فکر می کنم خندم میگیره  و الان با خودم میگم شاید بعد ها به این روزا ( همین الانم ) و مشکلاتش که فکر کنم باز همین احساس خنده دار بهم دست بده و بگم بابا اونا که چیزی نبود ،
به قول یه بزرگی گذشت روزها مشکلات رو فرسوده می کنه اگر محکم گام برداری به جلو ...
با همه وحشتم از ریاضی بازم با توجه به اینکه مشاور درست و حسابی ای نداشتم و فقط به خاطر پزش و افه اش توی دبیرستان رشته ریاضی رو انتخاب کردم ، الان که به اون تصمیمم فکر می کنم دوست دارم با همین هیبت برگردم به همون دوران و یکی بزنم توی گوش خودم ، ... عجب !
نمدونم چشم و همچشمی بود ، کلاس گذاشتن بود چی بود نمدونم ، خلاصه با اینکار دیگه خودتون تصور کنین دوره دبیرستان چه کشیدم ، هجوم جبر و دیفرانسیل و انتگرال و احتمالات و هندسه تحیلی بماند ، فیزیک و شیمی و ریاضیات گسسته رو هم بهش اضافه کنید ، جهنم به تمام معنی ، فقط سر کلاس ادبیات فارسی بود که یه لحظه آروم میشدم و به چشم می اومدم و خودی نشون میدادم .
البته یادم رفت بگم من اولین نمرهء تکمو از ریاضی نگرفتم ، از درس جغرافی گرفتم اونم سال سوم راهنمایی ، اما توی دبیرستان دیگه تا دلتون بخواد هفت و هشت و نه و حتی یه بار بیست و پنج صدم از ده نمره ! و .. اوف .. مخم سوت میکشه وقتی یادم میاد ،
یه شاگردی داشت کلاسمون بچه کابل بود اقامت دائم برای ایران داشت ، اسمش دقیق یادم نیست ، مخ ریاضی بود ، آی به این بچه من حسودیم میشد !
دوره دبیرستانو هم به ضرب و زور تک ماده و التماس و درخواست و به مدد امتحانات شهریور تموم کردم و دیگه مثل کسی که سرش به سنگ خورده ، مستقیم رفتم سراغ ادبیات و علوم انسانی و بقیه تحصیلاتمو با این عشق دائمیم گذروندم .
الان یه چیزی رو خوب کشف کردم و اونم اینه که بچه هایی که علاقه به ریاضیات دارن و عشقشون ریاضیه اکثرا به همه چیز به طور عقلانی محض و از چشم رئال و حقیقی نگاه می کنن و دنیای واقعی و حقیقی براشون باور پذیر تر و قالب قبول تر از آدماییه که دل به ریاضی نمیدن و سراغ شعر و شاعری و ادبیات میرن ،
 آدمایی هم که از ریاضی وحشت داشتن و مدام ازش فرار میکردن دنیای حقیقی با زشتیای زائد الوصفش به مزاجشون سازگار نبود و مدام تصویر سازی و خیالپردازی می کردن و توی دنیای خودشون که شبیه این حبابای اسباب بازی که توش برفه و تکونش میدی برفا به هم میریزه ، زندگی می کردن  و وای به وقتی که این حبابه می افتاد روی کف سرد و سخت سرامیک حقیقی و میشکست ، اون وقته که دیگه حقیقتا باید آب میاوردی  براشونو و حوض پرمی کردی ،
دیگه اینکه بگی چرا ریاضی رو دوست نداشتی و علاقه نداشتی و این حرفا دیگه دست من و بقیه نیست ، یه چیز ذاتی و درونیه و برمیگرده به ژن ها و حالات درونی و ... بحسش مفصله ، خلاصه کلوم اینکه دوست من ، باید ریاضی رو یاد گرفت ، آش کشک خالته ، بخوری پاته ، نخوری هم بدجوری پاته ، زندگی بر مدار ریاضی می چرخه ، می خوای سرت به سنگ نخوره و مثل من که بچه گیام پیشونیم شیکسته ، سر شکسته نشی باید ریاضیاتو همچین خوب یاد بگیری ، همچین مو به موها ، نه سر سری ، آره جونم ، من که به این نکته رسیدم این موهامو توی آسیاب سفید نکردم .
خدا رحمت کنه اون بنده خدا معلم ریاضیو ،
 درد انگشت اون روزا می چربید به شلاق جبر و هندسه تحلیلی بدون تحیل این روزا ...

* گربه های این دور و زمونه خیلی پر رو شدن ، همچین با ناز و بی محلی از جلوت رد میشن که انگار نه انگار که مام شخصیت داریم برای خودمونو آدمیم ، یه نیگاه چپم بهت میندازن که چته ؟! یه گربه سیاه باریک و لاغری هست این روزا عجیب توی دست و بال خونه ما می چرخه ، به داد و فریاد محل که نمیده هیچ چپ چپم نیگات می کنه و خیره میشه تو چشات ، یه بار میره زیر تخت ، یه بار میره توی انبار ، یه بار میره وسط باغچه دراز به دراز روی گلای شمعدونی می خوابه ، شبا هم که با قوم و قبیله اش دعواش میشه و صداهای عجیب و غریب درمیاره ، موندم حیرون چه کنم باهاش ،
 یه بار یادمه یه گربه مزاحم دیگه داشتیم ،  یه شب که اومده بود به خونه مون تک بزنه وقتی کله شو می کنه توی یه بطری شیشه ای که توش یه خورده روغن بوده ، کله اش گیر می کنه و سرشو که تکون تکون میده بطریه میشکنه اما حلقه شیشه ای دور گردنش می مونه و با همون حالت از خونه ما فرار می کنه و دیگه هم این دور و ورا پیداش نمیشه ، یه بار توی خیابون دیدمش با همون حلقه ای شیشه ای دور گردنش ، حالش خراب بود ، حالا احتمالا باید همون عملیات حلقه شیشه ای دو رو سر این گربه سیاهه که عکسشو ملاحظه می فرمایید پیاده کنم .

* فیلم اتوبوس شب قشنگ بود ، کارتون موش سرآشپز حرف نداشت ، کتاب عشق سالهای وبا ( گارسیا مارکز ) جالب بود و بارون های شبونه اردیبهشت حسابی چسبید اما امون از گرمای خرداد ...

* پست قبلیم یه خورده بیش تر از تلخ ، تلخ بود ، بذارید به حساب اینکه قدر شیرینی های زندگی رو بیشتر از قبل ، بدونیم و بچشیم و حس کنیم و مهم تر ازون ، انتقال بدیم .

* دوست دارم به موقعیتی برسم  اگه کسی ازم حالمو پرسید جواب بدم :
- بهتراز دیروزم و بدتر از فردا ...


پنجشنبه 2 خرداد ماه سال 1387
* دروغ های حقیقی



* ساعت یازده ، دوازده شب بود ،
 توی پارک نشسته بودیم ،
من و رضا ،
گله می کردیم از روزگار و بدبختی بیچارگیا و روزهای مبهم آینده ،
میگفت حقوقش کمه ، ساعت کاریش زیاده ، از یه طرفم دارن بهش فشار میارن ازدواج کنه ،
میگفتم ذهنم درگیره ، وضعیت کاریم بهم ریخته ، نه خواب دارم نه خوراک ،
میگفتیم اسم ما همون نسل سوخته ایه که میگن ،
یه بنده خدا پسر نوجوونی نشسته بود نیمکت کناری ،
از رضا پرسید میشه یه تلفن بزنه به خونش ؟
رضا گوشیشو داد ، بنده خدا بلد نبود شماره بگیره ، رضا واسش گرفت ،
کسی گوشی رو برنداشت ،
بنده خدا اشک توی چشاش جمع شد ،
میگفت دیر رفته خونه و ناپدریش انداخش بیرون ،
رضا گفت خب دستشو میبوسیدی معذرت خواهی می کردی رات میداد ،
گفت کردم ، افتادم به پاش اما یه لگد زد بهم پرتم کرد بیرون ،
می گفت می خوام زنگ بزنم خونه شاید خواهرم گوشی رو برداره بهش گم چیکار کنم این وقت شب ،
دوباره زنگ زد اما کسی گوشی رو برنداشت ،
پسره دمپایی پاش بود ، خونش ته شهر ، ازون جاهایی که ماها نرفته بودیم ،
من و رضا یه نیگاه به هم کردیم یه نگاه به اون ، بلند شدیم ،
رضا بهش گفت پاشو برو خونه ، بلاخره دلش رحم میاد درو باز می کنه ،
پسر یه نگاهی کرد و هیچی نگفت ، روی نیمکت دراز کشید ،
توی مسیر برگشت من و رضا حرفی نداشتیم برای زدن ،
ساکت مسیر خونه رو گرفتیم و برگشتیم ،
جریان اون بنده خدایی اومد توی ذهنم که دلش کفش نو می خواست ، یکی رو دید که پا نداره .


* دم دکه روزنامه ساعت یک نصف شب صف بود
صف که نه ، پنج شش نفر اون جلو می لولیدن ،
رفتم جلو ، نفر اول سه نخ سیگار گرفت ، یکیشو روشن کرد و رفت ،
نفر دوم یه بسته سیگار گرفت با عجله درشو باز کرد ، یکیشو روشن کرد و همچین عمیق یه پک زد و رفت ،
نفر دوم سه نخ سیگار باریک گرفت و سه نخ سیگار درشت ، اول خواست یکیشو روشن کرده بعد پشیمون کرد ، دلش نیومد ، زیر لب گفت باشه تو خونه روشنش میکنیم با بچه ها !
نفر چهارم که از همون اول عجله داشت دو تا بسته سیگار گرفت ، رفت توی ماشین ، یکیشو داد به رفیقش ، گاز داد و رفت ،
پنجمی یه نوشابه گرفت ، یه نخ سیگارم روش ، یه قلپ نوشابه می خورد ، یه پک به سیگار می زد ، معلوم بود خیلی بهش می چسبه ،
شیشمی من بودم ،
- روزنامه اعتماد امروز هست ؟
روزنامه فروش گفت : نچ ، نیومده امروز ،
از پشت سر یکی گفت ، آقا قربون دستت سه نخ وینستون عقابی بده ، ماشین روشنه بد پارک کردم ،
به روزنامه ها نگاه کردم ، همه از بس آفتاب خورده بودن شده بودن عین کتابای خطی قدیمی ،
دود سیگار نفر پشت سری که گردنشو خم کرده تا سیگارشو با فندک آویزون به شیشه کیوسک روشن کنه پیچید توی سینه ام ،
- سیگار اولترا لایتم داری ؟
دکه دار نگاهم کرد ،
- بعععله
فرز و چالاک یه بسته سیگار رو برداشت و درشو باز کرد ، - چند تا ؟
- یه نخ
دودا قاطی پاتی شد با هم ، وینستون عقابی ، مارلبرو ، ایسی ، اولترا لایت ، تیر ، بهمن ، اردیبهشت ،
همش مال امروز ، روزنامه دودی ، سیگار داغ ، نصف شب ، دو قدم اونطرف تر وایستادم به تماشای آدمایی که با اعصابای خراب و چشم های سرخ میومدن کنار دریچه کوچیک کیوسک و جیره باریکشونو میگرفتن و روشنش میکردن و پکی میزدن و روشن میشدن و میرفتن ،
عکسای روی مجله های رنگی همه خوشگل بودن و لبخند روی لبشون بود ، انگار داشتن ماها رو مسخره می کردن ، سرمو انداختم پایین و راهی خونه شدم ، از دور یه نگاه دیگه به دکهء روزنامه فروشی انداختم ،
دود بود و دود بود و دود ....
روزنامه دودی ، سیگار داغ ...


* - آقا یه گل بخر
برگشتم نگاش کردم ،
کلاه سرش بود ، معلوم نبود پسره یا دختر
- نمی خوام
- فقط یه شاخه آقا
نمی دونم این همون دختر گل فروش قصه خودمه یا یه پسریه که باباش یا ناباباش مجبورش کرده بره گل فروشی ، نمی دونم چی درسته چی غلطه ، بالفرض که من همه گلاشو خریدم بعدش چی ؟ زندگیش از این رو به اون رو میشه ؟ میره واسه خودش یه دست لباس نو می خره یا میره توی بانک حساب باز می کنه شاید توی قرعه کشی یه خونه بیفته بهش ؟ یا اینکه میره کارت شارژ ایرانسل میخره ؟ نمیدونم
- شاخه ای چنده ؟
- هزار تومن
گلای مریمی که پلاسیده و به زور چپوندشون لای زرورق ، گل فروشی سر محل یه تازه شو میده به شاخه ای چارصد تومن ، تازه مال اون بوش غوغا می کنه ، شیشصد تومن از قیمت واقعی بیشتر ! اونم پلاسیدش ،
میگم شاخه ای چند خریدی ؟
میگه نهصد تومن ،
از توی چشاش دروغ قلپ قلپ میزنه بیرون ،
- می خرم ازت ولی دروغ گفتن خوب نیست ،
- دروغ نمیگم به خدا
هزار تومن میذارم کف دستش ، حالم خوب نیست ،
بین قصه ها تا واقعیت ها دره دره فاصله است ، یه بنده خدایی هی بهم میگفت اینقده رویایی نباش مرد ، شاید راست می گفت ، دوره قصه ها مدتهاست که سراومده ، شاخه گل مریم رو بو میکشم
بوی دروغ میده و کلک ،
میندازمش توی جوب آب ، صدای پسره یا نمیدونم شاید دختره از اون دورا میاد ،
- گل نمیخواین ، یه شاخه پونصد تومن ....


* از مشهد پامیشه میره تهران ،
برای دیدنش ،
میگه تلفنی باهش دوست شده ،
با ایرانسل ،
پیداش می کنه ،
ازهم خوششون میاد ،
برمیگرده مشهد ،
شبای جمعه که ور زدن تا صب مجانیه ،
بقیه اشم که خدا بزرگه ، کار می کنه مثل بلانسبت خر، پول یه هفته شو میده یه کارت شارژ میخره ،
یکی برای خودش ، یکی هم برای دوست دخترش ،
پای تلفن که کد شارژ رو برای دختره می خونه آی حال می کنه ، آی احساس مردونگی می کنه !
به دو روز کارشو میسازه ،
باز یه هفته کار و یه کارت شارژ دیگه ،
میگه میخواد باهاش ازدواج کنه ،
پای تلفن باهم نقشه میکشن برای زندگی آینده شون ،
روزی سی تا اس ام اس ، دو ساعت مکالمه ،
میگه عاشق شده ،
با ایرانسل ،
ایرانسل آدمو عاشق می کنه !
ازون عشقا که باید مثل ریگ پاش پول بریزی ،
خدا رو چه دیدی ، شاید یه هواپیمای  دو نفره هم اومد روش ، با یه ویلا توی شمال ،
میگم :
- نکن پسر ، عاقبتش خوش نیست .
میگه :
- شب جمعه ها رو با ایرانسل عشق است !


*
حرف زیاده ؛ اما مجال کم.
تا بعد ...


تعداد بازدیدکنندگان : 66471


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها