آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 25 آذر ماه سال 1384
ارتباط نزدیک ( از نوع سوم )

 

پنجاه قرار اول

 

* امروز یک فیلم دیدم
اسمش بود :50firstdates  
علاوه بر بازیگرش ( باری مور ) که بازیگر مورد علاقه منه
موضوع جالبی هم داشت
دختری تصادف می کنه
حافظه کوتاه مدتشو از دست میده
به طوری که هرشب که می خوابه , همه اتفاقات اون روز , از یادش میره
و روز بعد باز فکر میکنه یک روز قبل از تصادفه
خانوادش مجبور میشن هر روز که اون بیدار میشه طوری وانمود کنن که
انگار همون روز بعد از تصادفه
 مردی  به طور اتفاقی بعد از تصادف با اون آشنا میشه
در اولین برخورد عاشقش میشه
و با هم دوست میشن
اما شب که دختر میخوابه , باز همه چیز از یادش میره
و روز بعد , مرد رو نمیشناسه
مرد سرسختانه , هر روز سعی میکنه , با دختر دوست بشه
و دوست میشه
و نزدیک شب که میشه , هر دو کلی به هم علاقه پیدا کردن
اما باز روز بعد ,
دختر همه چیز دیروز رو , فراموش کرده
خلاصه ,
مرد راه حلی پیدا می کنه و ...
بعد از دیدن این فیلم زیبا , به این فکر افتادم که
خیلی جالب بود اگه این اتفاق ,
توی زندگی همه ما می افتاد
هر روز سعی می کردیم به زندگی , نو و تازه , نگاه کنیم
و نگاهمون به کسی که دوسش داریم ,
مثل اولین نگاه ,
داغ و عاشقانه باشه
اگه تونستید , حتما فیلم ( پنجاه قرار اول ) رو ببینید .


* دنیا خیلی عوض شده
ارتباطات , حرف اولو میزنه
تلفن , رادیو , تلویزیون , ایمیل , وبلاگ و ..
با همه این چیزا ,
میلیون ها سال قبل که آدمها با دود , به هم علامت میدادن
بهتر زبون و احساس هم دیگه رو درک می کردن ,
کاری که هیچکدوم از این وسایل ارتیاط جمعی ,
از عهده اش بر نمیاد ,
دوستت پشت خط داره از بدبختیاش میگه و باهات درددل میکنه ,
اما تو داری ناخنتو سوهان میکشی و سریال برره رو میبینی و سعی میکنی یواشکی بخندی که اون ,
صداتو نشنوه ,
فقط بین جمله هاش یک در میون میگی : آره .. راس میگی ... آخی ...
توی تلویزیون , صحنه هایی از زلزله رو میبینی ,
و بعد در حالیکه داری میری حموم داد میزنی :
- مامان , اگه زلزله اومد بگین من نیستم !
رادیو خبر کشته شدن صدها نفر رو در تصادف دو تا قطار , اعلام می کنه
و تو تنها واکنشت , نخوردن صبحانه اون روزه
و ...
شاید بعد از خوندن این جمله ها بگی :
- همه آدما همینطورین خب ..
و شایدم هیچی نگی , سیستمتو خاموش کنی و
در حالیکه زیر لب غر غر میکنی بری بخوابی .


* من دوست دارم بعد از مرگ سوزونده بشم ,
در عین حالی که می دونم هیچ کس این کارو برای من نمی کنه
من فکر نمی کنم خاک , امانت دار خوبی برای دوست من باشه
منظور از دوستم , همین جسمیه که برای من , پر از خاطره است
پس نبودنش , بهتر از پوسیدن و تجزیه شدنش به نظر میاد .


* موقع بی حوصلگی و رخوت ,
هیچ چیز بهتر از گرفتن سرم زیر شیر آب سرد ,
حالمو نرمال و خودمو ریلکس نمی کنه .


* .... و باز جمعه .

 

 


سه شنبه 22 آذر ماه سال 1384
دیدن یا ندیدن ( مسئله اینست )

 

 

* آدمایی که عجله می کنن
 خیلی چیزا رو بدون اینکه خودشون بفهمن
 از دست میدن
وقتی از خونه تا محل کارمو پیاده میرم و با طمانینه
خیلی چیزای قشنگی رو میبنم و حس می کنم که سوار ماشین , نمیشه فهمیدشون
مثلا یه بچه رو میبینم با قد نیم وجبی
سلام می کنم بهش و اونم با شرم میگه :
- سلام ( با لحن خاص بچه ها )
و بعد خودم بیشتر ازون از این سلام کردنم لذت می برم
چند قدم پایینتر بر می گردمو و براش دست تکون می دم
اونم با تعجب نیگام می کنه و لبخند می زنه
و من تا یه مسافت طولانی توی دلم ذوق دارم
ذوق از اینکه چقدر این سلام دلچسب و دلنشینه
سلامی که توش توقعی نبوده , سلامی که آدمو قلقلک میده و روحو تازه می کنه 
توی این قدم زدن , می تونم پاهامو جلوی هم بذارم روی موزاییک های خط دار
می تونم یواشکی طوری که کسی نبینه دستمو بکشم به دیوار
یا لبه جدول کنار جوی آب راه برم
یا چند لحظه کنار گربه ای که داره توی کیسه زباله دنبال غذا میگرده وایستم
یا گنجشکایی رو ببینم که سر جفتشون با هم دعوا می کنن
گاهی وقتا می تونم به خونه های بزرگ و قشنگ نگاه کنم و به آدمایی که اون تو زندگی می کنن فکر کنم
و حتی می تونم یواشکی آواز بخونم
یا جمله های داستان جدیدمو توی ذهنم شکل بدم
و حتی می تونم از دکه روزنامه فروشی آدامس خرسی بخرم و عکس پشت جلدشو نگاه کنم
توی این قدم زدن آروم , می تونم نفس عمیق بکشم
خاطرات کلاس اول دبستانمو مرور کنم
و انگشت شصت پامو از سوراخ جورابم بمالم به سقف داخل کفشم
می تونم مسیرمو از توی کوچه پسکوچه هایی انتخاب کنم که وسطش کلی برگ زرد ریخته
و روی برگها راه برم و صدای زنده بودنشونو عمیقا درک کنم
و چند قدم پایینتر برگردم و ازشون به خاطر خودخواهیم , معذرت بخوام
توی همین قدم زدنام می تونم عاشق بشم
گلای قرمزی که نمی دونم اسمشون چیه رو نگاه کنم و پامو به توپ بازی بچه هایی که دارن توپ بازی می کنن بکوبم
می تونم به اون آقایی که کاغذی رو دستش گرفته و داره دنبال خونه رفیقش میگرده آدرس بدم
و می تونم سر کالسکه یه بچه تپلو رو بگیرم و از روی پل نرده ای ردش کنم
و بعد که میرسم سرکار , حسرت روزایی رو بخورم که عجله داشتم و با ماشین این مسیرو اومدم
 و همه این چیزای خوب رو از دست دادم .


* زندگی بدون هیجان , مثل تخمه آفتابگردون بی نمکه
تکراری و یکنواخت و ثابت
عشق یه جور هیجانه , یه تحرکه
یه بریز و بپاش و خونه تکونی درونیه
عشقی که هیجان نداشته باشه , افسردگیه
افسردگی ؛ مرگه ,
و مرگ ؛ پر از هیجانه
حالا بستگی به خودمون داره که
عشق رو انتخاب کنیم یا مرگ .


* از غذاهایی که به نیش کشیده میشه بدم میاد
جنبه های حیوانیمونو خوب نیست در ملا عام انجام بدیم
این وقتی به ذهنم اومد که از پشت شیشه یه رستوران چشمم افتاد به آقایی که یه رون مرغ رو به نیش کشیده بود
یاد فیلم راز بقا افتادم
حالا این که بماند
خیلی از جنبه های ذاتی و حیوانی دیگه مون هم هست که میشه توی کوچه و خیابون به وفور دید
مثل کتک کاری , جفت یابی و ...... ( این نقطه چین به معنی سانسور می باشد و ارزش دیگری ندارد )


* خیلی به این موضوع فکر می کنم که چرا حضور خدا , در تنهایی و خلوت
خیلی خیلی بیشتر از یک فضای باز و وسیع
و بین آدم های دیگه ,
 به چشم میاد ؟
شاید تنهایی با خدا میونه بهتری داشته باشه .


* گناه کار خیلی عجیبیه
چون قبلش استرس و هیجان داریم
هنگام انجامش , احساسمون بستگی به نوعش , تلفیقی از لذت و ترس و فراموشیه
بعد از انجامش , دچار عذاب وجدان و پشیمونی میشیم
و خاطره اش از خاطرات خوب هم , موندنی تر و بادوام تره !!
گناه , به نظر من یه جور کارای بخصوص و تعریف شده نیست
گناه , فراموشی انسان بودنه
حالا هر کاری که می خواد  باشه
و این برام جالبه که بعضی از آدما از فراموش کردن ماهیت انسان بودنشون , لذت می برن .


* خیلی چیزا هست که ما نمی بینیم
مثل نوارهای  رابطه
زنجیرهای ارتباط
شلاق های تنفر
سیلی های  حسادت
خنجرهای نارفیقی
هاله های محبت
انرژی های لبخند
سایه های مرگ
روشنایی های تولد
هرم ملایم گرمای عشق
تکه های دل شکسته
زخم های عمیق روح
و ...
خیلی چیزها هست که نمی بینیم
ما , گاهی , نه ...
ما چقدر .... عمیقا ..... ( کوریم ) .


* و .... برای امروز کافیه .

 


 


یکشنبه 20 آذر ماه سال 1384
الفی اتکینز

 

 

 * جمعه ها مثل قدیم نیست
شبیه یه نقطه درشت شده که آخر جمله ها می ذارن
و باز شنبه دوباره سرخط
یادش بخیر جمعه هایی که با قصه ظهر جمعه رضا رهگذر قشنگ می شد
امروز پر بودم از یادش بخیر ها ...

* آدما شبیه پولن
بعضیا مثل سکه بیست و پنج تومنی خوشگل و بی ارزشن
بعضیا شبیه یه دوهزار تومنی تا نخورده , واسه خودشون کس و کاری ان
یه عده مثل دویست تومنی چرک و تا خورده و نصفه نیمه ای ان که مایه خجالتن بیشتر
بعضی ها هم تراول چند میلیونی هستن با کلی اعتبار و دک و پز
خیلی ها دقیقا شبیه چکای برگشتی ای هستن که نه تنها ارزش و اعتبار ندارن بلکه مایه رسوایی و آبرو ریزی هم هستن
بعضیا سکه های طلان , ارزششون بستگی به محیط  , بالا و پایین میره
چند تایی شون مثل دلارن , با اعتبار بین المللی
حالا اینکه هر کدوم از ما توی کدوم قسمتیم , خودمم نمی دونم .

* نوذری رو دوست داشتم
شاد بود و گرم و مهربون
هر جا که هست , خدا نگهدارش
این عکشو که ببینی متوجه میشه از همون جوونی آتیش پاره ایی بوده این مرد .

 

* من کارتون زیاد نیگا می کردم
پشیمونم نیستم
چون الان حتی شنیدن اسمشون منو میبره به یه دنیای قشنگ دیگه
چه برسه به دیدن عکسشون , شما یادتونه ؟
بارباپاپاپا ,
الفی اتکینز و بامزی که من خیلی دوستشون داشتم
هاچ زنبور عسل ,
بنر و تنسی تاکسیدو
خانواده دکتر ارنست ,
گوریل انگوری , همینه  و جعفری ( که خیلی بامزه بود برام )
و چند تای دیگه مثل :
 بل و سباستین، دختری به نام نل، بچه های کوه آلپ، توشی شان، پسر شجاع،  موش کوهستان،  رامکال، پت پستچی، وتو وتو،  سوزی،   پلنگ صورتی، مارکو پولو، سندباد، پینوکیو، پانزده پسر، جزیره ی گنج، بچه های مدسه ی والت، خانواده ی خرس ها، بهترین داستان های دنیا، زبل خان، دهکده ی حیوانات، مورچه و مورچه خوار، مشاهیر بزرگ جهان، مسافر کوچولو، خانواده ی وحوش، اورم و جیرجیر، خونه ی مادر بزرگه، مدرسه ی موشها،  افسانه ی سه برادر (نسخه ی عروسکی ایش البته)، فانوس دریایی، میکروبی، پورفسور بالتازار، بچه خرس های قطبی، بند انگشتی، جوجه اردک زشت، دختر کبریت فروش، داستان های جی و مادر بزرگ،  سایمون در سرزیمن عجایب، مداد جادو، آدم برفی ها، سارا کورو، بلفی و لی لی بیت، وقتی بابا کوچک بود، معاون کلانتر، ژوپی (ژوپیه، ژوپیه، لالالالا لالالا)، ، یوگی و دوستان، سرندی پیتی، باخانمان ...
با هر کدومش کلی خاطره داریم ... مگه نه ؟
کسی اگه چیز دیگه ای یادش میاد بنویسه .. یا اگه عکسی ازشون داره

* همین دیگه ...

 


   1      2      3    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 70661


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها