آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 22 آذر ماه سال 1384
دیدن یا ندیدن ( مسئله اینست )

 

 

* آدمایی که عجله می کنن
 خیلی چیزا رو بدون اینکه خودشون بفهمن
 از دست میدن
وقتی از خونه تا محل کارمو پیاده میرم و با طمانینه
خیلی چیزای قشنگی رو میبنم و حس می کنم که سوار ماشین , نمیشه فهمیدشون
مثلا یه بچه رو میبینم با قد نیم وجبی
سلام می کنم بهش و اونم با شرم میگه :
- سلام ( با لحن خاص بچه ها )
و بعد خودم بیشتر ازون از این سلام کردنم لذت می برم
چند قدم پایینتر بر می گردمو و براش دست تکون می دم
اونم با تعجب نیگام می کنه و لبخند می زنه
و من تا یه مسافت طولانی توی دلم ذوق دارم
ذوق از اینکه چقدر این سلام دلچسب و دلنشینه
سلامی که توش توقعی نبوده , سلامی که آدمو قلقلک میده و روحو تازه می کنه 
توی این قدم زدن , می تونم پاهامو جلوی هم بذارم روی موزاییک های خط دار
می تونم یواشکی طوری که کسی نبینه دستمو بکشم به دیوار
یا لبه جدول کنار جوی آب راه برم
یا چند لحظه کنار گربه ای که داره توی کیسه زباله دنبال غذا میگرده وایستم
یا گنجشکایی رو ببینم که سر جفتشون با هم دعوا می کنن
گاهی وقتا می تونم به خونه های بزرگ و قشنگ نگاه کنم و به آدمایی که اون تو زندگی می کنن فکر کنم
و حتی می تونم یواشکی آواز بخونم
یا جمله های داستان جدیدمو توی ذهنم شکل بدم
و حتی می تونم از دکه روزنامه فروشی آدامس خرسی بخرم و عکس پشت جلدشو نگاه کنم
توی این قدم زدن آروم , می تونم نفس عمیق بکشم
خاطرات کلاس اول دبستانمو مرور کنم
و انگشت شصت پامو از سوراخ جورابم بمالم به سقف داخل کفشم
می تونم مسیرمو از توی کوچه پسکوچه هایی انتخاب کنم که وسطش کلی برگ زرد ریخته
و روی برگها راه برم و صدای زنده بودنشونو عمیقا درک کنم
و چند قدم پایینتر برگردم و ازشون به خاطر خودخواهیم , معذرت بخوام
توی همین قدم زدنام می تونم عاشق بشم
گلای قرمزی که نمی دونم اسمشون چیه رو نگاه کنم و پامو به توپ بازی بچه هایی که دارن توپ بازی می کنن بکوبم
می تونم به اون آقایی که کاغذی رو دستش گرفته و داره دنبال خونه رفیقش میگرده آدرس بدم
و می تونم سر کالسکه یه بچه تپلو رو بگیرم و از روی پل نرده ای ردش کنم
و بعد که میرسم سرکار , حسرت روزایی رو بخورم که عجله داشتم و با ماشین این مسیرو اومدم
 و همه این چیزای خوب رو از دست دادم .


* زندگی بدون هیجان , مثل تخمه آفتابگردون بی نمکه
تکراری و یکنواخت و ثابت
عشق یه جور هیجانه , یه تحرکه
یه بریز و بپاش و خونه تکونی درونیه
عشقی که هیجان نداشته باشه , افسردگیه
افسردگی ؛ مرگه ,
و مرگ ؛ پر از هیجانه
حالا بستگی به خودمون داره که
عشق رو انتخاب کنیم یا مرگ .


* از غذاهایی که به نیش کشیده میشه بدم میاد
جنبه های حیوانیمونو خوب نیست در ملا عام انجام بدیم
این وقتی به ذهنم اومد که از پشت شیشه یه رستوران چشمم افتاد به آقایی که یه رون مرغ رو به نیش کشیده بود
یاد فیلم راز بقا افتادم
حالا این که بماند
خیلی از جنبه های ذاتی و حیوانی دیگه مون هم هست که میشه توی کوچه و خیابون به وفور دید
مثل کتک کاری , جفت یابی و ...... ( این نقطه چین به معنی سانسور می باشد و ارزش دیگری ندارد )


* خیلی به این موضوع فکر می کنم که چرا حضور خدا , در تنهایی و خلوت
خیلی خیلی بیشتر از یک فضای باز و وسیع
و بین آدم های دیگه ,
 به چشم میاد ؟
شاید تنهایی با خدا میونه بهتری داشته باشه .


* گناه کار خیلی عجیبیه
چون قبلش استرس و هیجان داریم
هنگام انجامش , احساسمون بستگی به نوعش , تلفیقی از لذت و ترس و فراموشیه
بعد از انجامش , دچار عذاب وجدان و پشیمونی میشیم
و خاطره اش از خاطرات خوب هم , موندنی تر و بادوام تره !!
گناه , به نظر من یه جور کارای بخصوص و تعریف شده نیست
گناه , فراموشی انسان بودنه
حالا هر کاری که می خواد  باشه
و این برام جالبه که بعضی از آدما از فراموش کردن ماهیت انسان بودنشون , لذت می برن .


* خیلی چیزا هست که ما نمی بینیم
مثل نوارهای  رابطه
زنجیرهای ارتباط
شلاق های تنفر
سیلی های  حسادت
خنجرهای نارفیقی
هاله های محبت
انرژی های لبخند
سایه های مرگ
روشنایی های تولد
هرم ملایم گرمای عشق
تکه های دل شکسته
زخم های عمیق روح
و ...
خیلی چیزها هست که نمی بینیم
ما , گاهی , نه ...
ما چقدر .... عمیقا ..... ( کوریم ) .


* و .... برای امروز کافیه .

 


 


تعداد بازدیدکنندگان : 76641


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها