آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 دی ماه سال 1384
آرامش در حضور دیگران

 

* می گردی و می گردی ,
چند ماه و چند سال ,
تا بلاخره پیداش می کنی ,
آره خودشه , همون کسی که سالها دنبالش بودی
معشوقت , معبودت , مطلوبت , محبوبت
حالا اسمشو هر چی می خوای بذار
درسته , یه فرقایی با اون چیزی که توی ذهنت ازش ساختی داره , ولی همونه
یه خورده تغییر که اشکالی نداره , داره ؟
نزدیکش میشی ,
وقتی می فهمی اونم دنبال تو میگشته , ذوق می کنی
تا اینجا همه چیز طبق روال خوبش , پیش رفته
خب , از حالا به بعد چی ؟
مشکل ما آدما همینجای داستانه
یاد نگرفتیم شونه به شونه هم راه بریم
حتما یکی باید بپره روی کول اون یکی ,
یا آویزونش بشه ,
یا حتی سوارش بشه ,
مشکل ما همینجاست که کارا رو خراب میکنه
من می خوام یاد بگیرم , اگه کسی مطلوبم بود , کنارش قدم بزنم
از گرمای وجودش , عطر نفسش , صدای قدمش , شعاع حضورش کیف کنم
اگه دلش خواست بره از کنار جاده یه دونه گل بچینه , آویزونش نشم که : - تورو خدا نرو
اگه دلش خواس آهسته بره , به زور نکشمش جلو ,
اگه خواست بخوابه , هی در گوشش وز وز نکنم
اما یاد گرفتنش سخته ,
همین وقتاس که اونی رو که با زحمت پیداش کردی , به آنی به بادش میسپری
نباید یادم بره , اصل , تنهاییه
اصل , تنها بودنه
و این کنار هم قدم زدنای لذت بخش ( البته اگه خرابش نکنیم ) فقط یه موهبته
فقط یه موهبته
به هم چسبیدن و من مال تو , تو مال من ,
یه غلط املایی بزرگ توی دیکته زندگی همه ما آدماست
غلطی که خط قرمز زیرش , چیزی جز دربدری و شکست , نیست .


* توی روزنامه خوندم ,
بین همه حیوانات , گرگ ها نسبت به زندگی دو نفره با همسرشون وفادارترینن
طوری که , تا آخرین روزهای عمرشون , به هم وفادار می مونن و همدیگه رو حتی در سخت ترین شرایط , ترک نمی کنن
گرگ ها , در عین بی رحمی و وحشی بودنشون , مظهر عشقن و وفاداری
و آدم ها ...


* و ضمنا خوندم , مگس ها , همه چیز رو به صورت آهسته و اسلوموشن می بینن
به این فکر کردم که , بیچاره مگس , وقتی معشوقش ترکش می کنه
چقدر باید زجر بکشه , مخصوصا وقتی که اون , از دور , دستشو براش تکون میده و میگه : خ..د...ااا...ح...ا.....ف...ظ


* اکثر ما , تا وقتی زنده ایم , به چگونه مردنو , کاش میمردیمو .... از این حرفا فکر می کنیم
اونوقت اگه کسی بیاد بگه :
- عزیزم , سه روز دیگه نوبت رفتن تو میشه
همه ماهایی که اینطور فکر می کردیم , مثل مرغ سرکنده , برای ادامه زندگیمون ,
حالا به هر صورتش ,
بال بال می زنیم
به خاطر همینه که بهمون میگن انسان
یه چیزی شبیه , نسیان


* بچه ها دلشون خیلی صافه
شاید همین که خیلی چیزا رو نمی دونن , دلیل زلالی و خوب بودنشونه
اگه به یه بچه بگی :
- ببین عزیزم , پروانه ها رو نباید هیچوقت خشک کرد .
با چشای درشت شده و تعجب میگه :
- مگه پروانه ها هم خیس میشن ؟
و اونوقت یه بچه دیگه هم با قیافه حق به جانب میگه :
- خب آره , بارون که بباره پراشون خیس میشه دیگه .. مگه نه عمو جون ؟
و منم باید بگم :
- خب .. آره , خب
و بعد حسابی پشیمون بشم که چرا از خشک کردن پروانه ها چیزی به اونا گفتم .


* اکثر اوقات , یه تصویر , که شاید یه خاطره باشه , میاد جلوی چشمام
یه جاییه شبیه جنگل ,
من نشستم کنار آتیش و چشمام خیره شده به سرخی ذغالای زیر آتیش
هوا بیش از حد تاریکه
آسمون پر از ستاره اس , پر از ستاره
صدای جیر جیرک میاد ,
روی آتیش یه کتری کوچیک آب جوشه , که از لوله اش بخار میزنه بیرون
دلم لک زده واسه یک استکان چایی ,
اونم با طعم خاص چای آتیشی ,
هوا یه خورده سرده ,
من منتظرم ,
به اینجا که میرسم , با خودم میگم
منتظر کی بودم ؟
شایدم اشتباه می کردم
آخه آدما معمولا از توی نور میان توی تاریکی
نه از توی تاریکی جنگل ,
به هر حال اون آتیشه با ذغالای سرخ خوشرنگش , همینطور میسوزه
و منم با کوله باری از تنبلی , اصلا از جام تکون نمی خورم
تازه صدای جیرجیرک هم میاد ...


* ما ایرونیا , خیلی باحالیم
خیلی ( با لحن طغرل )
ما اصولا کار اصلی زنده نگاه داشتن خاطره هاست
مخصوصا وقتی کسی بمیره , ما استاد زنده نگاه داشتن خاطره هاشیم
حالا جالب اینجاست که این کارو در مورد خارجی ها هم انجام میدیم
اگه لورل و هاردی و چارلی چاپلین و لویی دوفونس و ... می دونستن که تلویزیون ما چقدر علاقمند به زنده نگاه داشتن خاطره هاشونه
همون موقع حیاتشون تغییر تابعیت می دادن و ایرونی میشدن
حداقل همین بس که یه فیلم که دیروز داشت ازلورل و هاردی پخش میشد رو , من خودم بیشتر از ده بار دیده بودم
و جالبتر اینجاست که , همه اون ده بار هم به کاراشون خندیدم
روحشون شاد .


* و به شیوه منبریا , میرسیم به دعای آخر :
- بارالها , کم مگردان , چار چیز از این اتاق ...... نان گرم و آب سرد و چایی و قلیان چاق



 


شنبه 24 دی ماه سال 1384
به دور از اجتماع خشمگین

* این چند روزی که ننوشتم , پر بودم از بی حوصلگی و شوق نوشتن
دوستی می گفت : درد بی حوصلگی برای کسی که چیز می نویسد از درد دندان هم بدتر است
آنقدر از شب بیداریام نوشتم که , چشم های گریزان از خوابم , چشم خوردند و این روزها و شب ها
پر شدم از خواب , پر شدم از سیال شدن در مسیر رودخانه خواب دیدن های ممتد و دنباله دار
ساعت یک نیمه شب ,
ناخودآگاه اسیر آغوش گرم خواب می شوم
و ساعت پنج صبح ,
بعد از تماشای یک فیلم سه چهار ساعته مه آلود و بی سر وته
و گاهی هم با سر و بی ته , از خواب می پرم
آن موقع هم که دیگر حالی برای نوشتن و نشستن و اینجور حرف ها نیست
یا مریض شدم احتمالا , یا این هم دوره ای است برای خودش
مثل خواب زمستانی خرس ها , به هر حال امیدوارم این نیز بگذرد , مثل همه گذشته ها .


* نشسته ام توی اتاق , با پنجره ای رو به افق ,
روی میز استکان چای و کتاب نیم خوانده ای و لمیده به انحنای صندلی راحتی
حتی تصور اینکه روزی از پنجره به جای فضای گسترده و آرام شهر , شاهد انفجار و آتش و دود باشم هم , ترسناک و خفقان آور است
چیزی خوف انگیز تر از جنگ نیست , و من چقدر , چند روز پیش , به خاطر آرامش و امنیت محیطم , خدارا شکر کردم .


* نظریه ای هست که می گوید روح , یک انرژی فنا ناپذیر است
از بدو پیدایشش که از یک انرژی عظیم نشات گرفته , در بدن های مختلفی حلول و خروج می کند
آنقدر درجه خلوص و قدرتش بالا و پایین می رود تا به آنجا برسد که بتواند به موطن اصلی خویش بازگردد
آدم ها که می میرند , روحشان به بالا عروج نمی کند , در بدنی دیگر و در جایی دیگر به زندگی مادی باز می گردد
و شاید گاهی , شمه ای از گذشته را نیز با بدن بعدی خویش , به یاد بیاورد
به نظرم نظریه جالبی آمد , این یعنی روح من قبل از تولدم , در جسم دیگری زندگی می کرده و قبل از آن نیز در جسم دیگری
برای خودم جالب است که بدانم روحم قبلا در چه جسمی نشو و نمو می کرده , شاید یک کوهنورد ... شاید ...

* یک خیابان خلوت ,
ساعت حدود چهار بعد از ظهر ,
بارش شدید برف و زمینه نگاهت سفید
خوب بود کسی بود کنارت که قدم که می زدی
خاطره اش پشت سرت , چهار جای پا را می نگاشت به جای دو رد پا
آخر , همیشه که دو دو تا چهارتا نمی شود , گاهی دوتایکی  هم , چهارتا می تواند بشود .
اگر می شد , چه خوب بود و ماندگار .


* تنهایی و غم ,
همیشه همینطوری است , تمام روز را با آدم های مختلف , از هر قوم و از هر قماشی می گذرانی
صدای خنده ات را چهار گوشه محیط استحفاظی بودنت  ؛ می شنوند
شیطانی هایت را می کنی و آدامست را چلق چلق می جوی و می ترکانی
سریال ها و فیلم های تلویزیونت را هم می بینی
آنوقت شب که می شود و می آیی در خلوت تنهایی ات , یادت می آید چقدر تنهایی و چقدر غصه دارد دلت ,
یادت می آید که چقدر از همه دوری و چقدر کسی حرفت را نمی فهمد و چقدر بغض داری که دلت می خواهد بشکنی
تازه به فکر گذشت زمان می افتی و از دست دادن روزها و جوانی ات ,
همین امروز یادت هست ؟ توی پیاده رو که راه می رفتی ؟ سرت پایین بود و داشتی به ساعتت نگاه می کردی ,
همان موقع کسی , مثل نسیم , رد شد از کنارت و رفت
همان آدم , کسی بود که تو , سالهاست در خیالت می سازی اش و عاشقش شدی
و تو , همانی بودی که او , بی تابانه در پیدایش ناگهانی و یکباره گی ات در زندگی اش ؛  می سوزد
مثل برق و باد رد شدید از کنار هم و شب , هر دو , باز به این فکر می کردید که :
- چقدر ما تنهاییم و چقدر غصه دار
مثل اینکه نبودن بهتر است ؟
شاید خدا هم وقتی فهمید اگر باشد , ارزش و قربش کم می شود , رفت در دل آسمان , در دورترین دورها
شاید این راست است که عشق یعنی فراق , و وصال عشق را بی نمک و کم رنگ می کند
هرکسی را که ببینی در دلش کسی را دارد که می داند هیچگاه نبوده و نیست ولی عاشقانه دوستش دارد
کسی شبیه هیچکس
شاید اگر خدا همین دور و برها خانه ای داشت و می شد که دیدش
اینقدر در دل همه نبود که الان هست
و گاهی به این نتیجه می رسم که اگر نباشی شاید , بودنت بیشتر به بودن شبیه باشد تا , بودن بیهوده ات
من اگر نتوانم درد تنهایی کسی ( که تنهایی برایش درد است ) را مرهمی باشم , همان بهتر که نباشم
و اگر میان اینهمه آدم کسی نباشد که یار و همراه من نباشد , همان بهتر که هیچکس , نباشد
اشتباه ما این است که همیشه , نبود ها را , به بود ها , می فروشیم .


* مگر چیزی از این بهتر هم هست که آدم زیر برف قدم بزند
و بعد برود خانه و یک چای داغ بخورد و به این فکر کند که جای پایش تا کی بر صفحه سفید خیابان خواهد ماند ؟

*

 





چهارشنبه 14 دی ماه سال 1384
انکسار

 

* هوا خیلی سرد است
مثل آدمی می ماند که احساسی ندارد
مثل خانه ای که بچه ای در آن نیست
مثل اتاقی که , در آن همدمی نباشد
مثل بستنی , مثل یخ , یخچال , سردخانه , مرگ و ..
یک عده از میمون ها هستند که در هوای سرد , دور هم جمع می شوند و می چسبند به هم
پیر تر ها و سران قوم آن وسط , جوان تر ها دور و بر
حداقل میمون ها اینقدر فهمیده هستند
آدم ها بالعکس , هر چه از درون سردتر می شوند از بقیه بیشتر فاصله می گیرند
بیرونشان هم که سرد می شود , خودشان را بیشتر در خود مخفی می کنند
وقتی هم که هم بیرون و هم درونشان سرد شد, بقیه , می پیچندش درون دستمال
می گذارندش توی دل زمین
مال بد , بیخ ریش صاحبش .


* دوستی دارم که چای را سرد می خورد
من چای را داغ دوست دارم
مزه چای به داغی اش است
اصلا خیلی چیزها مزه اش به داغی آن است
مثل لبو , سوپ , حمام , نان سنگک
مثل عشق
از چای رسیدم به عشق !
خدا آخر و عاقبت ما را بخیر کند


* خانه مان کوچک بود و مهمان زیاد
همیشه لطف و محبت دوستان , فراوان تر از آنکه لایقش باشم , شامل احوالم می شود
یاد دوستانی افتادم که دیگر نیستند و از آنها خاطره ای بیش نمانده
و صفحه ای که مدتهاست مطلبی در آن نوشته نشده است
دوستانی که نوشته هاشان و حضورشان , طراوت را میهمان دلمان می کرد
روزگار را چه می بینی ... شاید یکی از همین روزها
از من هم به جز نامی و خاطره ای و لینکی , چیزی نماند



* عشق نور است
عقل ذره بین
من از این می ترسم که عشقم
تنت را بسوزاند
وقتی مدام به تو فکر می کنم ...

* توی فیلم دیدم , طرف , دلتنگ که می شد خیلی
سرش را می کوبید به دیوار
یکبار و دو بار و چند بار
دلم تنگ شده بود
سرم را یکبار کوبیدم به دیوار
آخ
درد داشت
دلتنگی از یادم رفت
منتها
سردرد عمیقی جایش را گرفت
به همین آسانی .

* دوستم می گوید :
- اینقدر بی خوابی نکش مرد , عمرت کوتاه میشه ها
دوستم نمی داند , خودش که شبها را تمام می خوابد
دو برابر من هم اگر عمر کند
بیداری شبهای من را که حساب کنی
با هم برابر میشویم
تازه ,
او روزهای پیری را تجربه می کند و من
... بگذریم



* اخم به صورت من نمی آید
صدایم بلند نمی شود
شاید به همین خاطر است که
خودم , از خودم
اصلا حساب نمی برم .

* دلم شبیه آکواریوم شده است
صدای قلپ قلپ حباب از درونش به گوش می رسد
کفش سنگریزه های صیقل خورده رنگی دارد و
چند دانه حلزون خواب آلود
یک دانه ماهی سیاه گنده هم با دهان گشادش
دارد سعی می کند لایه های عشق های قدیمی را از جداره های شیشه ای بمکد
بخاری های آکواریوم گاهی کار میکند و گاهی هم ... انگار نه انگار
آکواریوم من , جان می دهد برای شکستن .
جان می دهد برای تکه تکه شدن ........

* یادم می آید بچه که بودم
بابا هر روز یک اسکناس ده تومانی می داد برای قلکم
قلکم سفالی بود و بزرگ
اسکناس را تا می کردم و طوری توی قلک می انداختم که کمی از اسکناس بیرون بماند
بابا که می رفت سرکار
با یک تکه سیم , اسکناس را ( با کلی احساس گناه ) از قلک می کشیم بیرون
ذوق زده می رفتم سر کوچه و از آقای مینایی خدا بیامرز ( بقالی سر محل ) همه اش را آدامس خروس نشان و
لواشک و یخمک و شکلات تپل می خریدم
تا شب , لپم پر بود از ترکیب آدامس و شکلات
آخر ماه ,
وقتی بابا , با حس و حال پدری اش گفت :
- خب , قلکتو بیار ببینم چقدر پول جمع کردی بابا ...
خجالت زده قلک را می دادم به دستش
او هم با چکش می زد روی قلک ... تق
و بعد چشمان من بود که از تعجب گرد میشد
و لبخند بابا بود که می نشست روی لبانش
توی قلک , پر بود از اسکناس صدتومنی !

* و چقدر خوب است که آدم ...
هیچی
بماند تا بعد
.



   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 70682


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها