آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 24 بهمن ماه سال 1384
کاغذ و قلم


 

لطفا روی عکس فوق کلیک کنید .


دوشنبه 17 بهمن ماه سال 1384
شاید وقتی دیگر

 

* چند روزه که می خوام بنویسم ولی دچار سوزش چشم عجیبی شدم که نمی ذاره به صفحه مونیتور نگاه کنم
دو سه شب پیش , ساعت چهار صبح از خواب پریدم , صورتم خیس بود
اول فکر کردم که خوابی دیدم و این اشک حاصل از تصاویر اونه ولی بعد که سوزش و درد چشم امونم رو برید فهمیدم که
این اشک زیاد هم طبیعی نیست و تازه شروع یک دوره سخت خستگی مفرط چشمه
خب , اینم یکی از نتایج شب بیداری و کار کشیدن بیش از حد از چشماست
عضوی که چون خودش رو نمی بینه گاهی اوقات از خودش فراموش می کنه
امشبم یه خورده بهتر بود که به خودم جرات دادم و این چند جمله رو نوشتم

* شاید عجیب باشه ولی , من دستنوشته روی کاغذ , خیلی کم دارم
فقط پنج جلد سررسید دارم که خاطرات روزانه مو , هر روز , توی اونا نوشتم
از سال 76 تا سال 81 , هر جلد 365 صفحه ، هر صفحه خاطرات یک روز زندگی
هر صفحه رو که می خونم , احساساتی که اون روزها داشتم , برام دوباره زنده میشه
تموم داستانهایی رو که نوشتم , پشت میز کامپیوتر و با صفحه کلید بوده
اولین روزی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم , اصلا تایپ کردن بلد نبودم
توی یه کافی نت نسبتا خلوت بود که برای نوشتن یک داستان کوتاه , که همیشه هم فی البداهه بود , روی صفحه کلید , دنبال حروف مختلف می گشتم و دونه دونه , اونا رو کنار هم میذاشتمو و از این کارم , که مثل چیدن یه پازل خود ساخته بود , لذت می بردم ,
خیلی وقت پیش بود
توی همین چیز نوشتن ها و غربال ذهنی بود که بیشتر با خودم آشنا شدم
مسیرم فرق کرد
اونایی که از قدیم , یعنی از همون اوایل , نوشته های منو می خوندن , متوجه این صحبتم میشن
نوشته هام , موزیک وبلاگم و اسم آلبالو , برای من پر از خاطره است
پر از خاطره های تلخ و شیرین
چیزایی توی این خاطره ها هست , که هیچ جا نوشته نشده و شاید اگه هم نوشته میشد , هیچ کسی باور نمی کرد
نمی دونم روزی فرصت خواهد شد که این خاطره ها رو بنویسم یا نه
شایدم بهتر باشه مثل یک راز سر به مهر , همیشه توی دلم باقی بمونه .


* بعضی از آدما , حلقه ازدواج رو برای این دستشون می کنن که , نکنه یه بار یادشون بره دل در گروه عشق کسی دادن و بهش تعهد دارن
بعضی از آدما , حلقه ازدواج رو برای این دستشون می کنن که , به بقیه بفهمونن , نیمه گمشده خودشونو پیدا کردن
بعضیا , برای این حلقه ازدواج رو دستشون می کنن که یه وجه اشتراک با همسرشون داشته باشن
حلقه ازدواج توی انگشت بعضی از آدما نشونه پایان دوره دلبری هاشونه
و بعضی ها هم عقیده دارن هر چیزی یه نماد می خواد و اون یک دونه حلقه , نماد ازدواجشونه
و بعضی از آدمای خاص , حلقه ازدواج رو برای این دستشون می کنن که کسی خلوت تنهاییشون رو بهم نزنه .



*
مردم کشور ما , در دوره ایران باستان , آدمای شاد و اهل دلی بودن که در سال به مناسب های مختلف جشن می گرفتند و عبادت های اونا هم بر حسب نوعش طبق عادات و رسوم خاصی و طی جشن های باشکوهی انجام میشد
فرهنگ و سنت آریایی ها , بر شادی کردن به خاطر شکر نعمات استوار بود و فقط چند روز از سال طبق سنن , عزاداری و سوگواری بر پا میشد
اما مدتهاست که افسردگی و رخوت , جای اون شادی ذاتی و درونی رو گرفته و این , نه به خاطر تداخل دین در سنت , بلکه به علت افراط اکثر ما ایرانی ها در فازیه که درش قرار میگیریم
کاش آدمهایی که در روزهای این دو ماه , محرم و صفر , اینقدر به مشکی پوشیدن و بر سر و صورت زدن اصرار می کنن , در روزهای شاد دینی و ملی هم , رفتاری مشابه داشتن و حداقل شادی رو طوری بروز می دادن که بشه در جامعه احساسش کرد , شاید هم اصولا غصه دار بودن و عزاداری , جزء لاینفکی از زندگی ما ایرانی ها شده ,
با روند رو به رشدی که در سقوط هواپیما و تصادف قطار و بمبگذاری و ... داریم امکان داره تا ده بیست سال بعد , تقویم ما ایرانی ها , اونقدر پر از سالگرد حوادث غم بار بشه که , شادی , و لبخند , برای همیشه از فرهنگ ما , محو بشه , شاید بدشانسی ماست که مدتهاست اتفاقی نیفتاده و نمی افته که بشه سالهای بعد , سالگردشو جشن گرفت !
روز اول عید نوروز ,1385 مصادف شده با اربعین امام حسین ( ع ) , گرچه دیگه عید نوروزی هم به اون شکل قدیم در کار نیست ولی گاهی اوقات , همه چیز در هم پیچ میخوره و آدمو کلافه می کنه
عدم سیاست گذاری دقیق و مناسب دولتی ها , در حفظ هر چیز به جای خود , گاهی اوقات , بدجور توی ذوق میزنه .


* دو شب پیش فیلم birth رو دیدم با بازی نیکول کیدمن ,
فیلم داستان جالب و قابل تاملی داشت , نسخه سانسور شده اونو میشه از کلوپ ها گرفت که البته بدون دیدن بخش های سانسور شده , نمیشه کاملا از موضوع فیلم سردرآورد
داستان فیلم در خصوص زنی بود که ده سال بعد از مرگ ناگهانی همسرش , تصمیم به ازدواج میگیره ,
در این بین پسری ده ساله به دیدنش میاد و ازون میخواد با مردی که در نظر گرفته ازدواج نکنه
پسر ده ساله , ادعا میکنه شوهر اون زنه , و ...
اگه نسخه اصلی این فیلم گیرتون اومد , حتما ببینید .


* اگه موقعیتی براتون پیش بیاد که
امکان بازگشت به ده سال قبل ,
یا رفتن به ده سال بعد ,
از موقعیت فعلی زندگیتونو داشته باشید , کدومو انتخاب می کنید ؟
من مطمئنا بازگشت به ده سال قبل
و البته خیلیها رو هم میشناسم که دوست دارن در یک لحظه , به ده سال بعد , سفر کنن .

* این فلش جالب رو یکی از دوستان معرفی کرد که دیدنش خالی از لطف نیست
و در این سایت هم با وارد کردن اسم و فامیل , اتفاق با نمکی می افته .


* ... .....
( به قول یکی از دوستان , من از خداحافظی بدم میاد پس باشد تا .... شاید بعد )

 


چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1384
جزیره اسرار آمیز

 

* نمیشه گفت هر کسی , ولی خیلی از آدما
چیزایی , شبیه راز , توی دلشون دارن که حتی بعد از مرگشون هم
کسی متوجه اون نمیشه
و تنها علتش هم اینه که , اونا , کسی رو پیدا نکردن که برای گفتن اون موضوع بهش اعتماد داشته باشن
خیلی بد دردیه ,
به نظر من , زندگی کردن توی دنیای خالی از اعتماد , مثل زنده به گور شدن می مونه .


* آشپزی یک هنر بی نظیره
ترکیبی از نقاشی ( لحظه به هم زدن غذا )
و موسیقی ( صدای جلز و ولز و یا غل غلش )
و گرافیک ( چینشش در ظروف )
و رنگ آمیزی ( تعیین مقدار رب و زعفران و ... )
و صحنه آرایی ( چیدمانش در سفره )
و شعر ( ترانه هایی که موقع پختن غذا زیر لب خونده میشه و یا حتی سوتی که زده میشه )
و رقص ( حرکات موزون در بین پختن غذا که من خیلی انجامش میدم )
و سینما ( لذت بردن از تماشای غذای آماده خوردن )
و ...
در معدود دفعاتی که خودم برای خودم غذا می پزم , اونقدر از این کار لذت می برم که موقع غذا خوردن , کاملا سیرم !


* هر آدمی یه چیزایی براش , خیلی مهم تر از , خیلی چیزهای دیگه اس
گاهی ما اسم اون چیزا رو می ذاریم : رگ خواب
و گاهی در موارد معکوس : نقطه ضعف
ولی در عین حال , اسمش هیچکدوم ازاین دوتا کلمه مصنوعی , نیست
وقتی یه نفر , به خاطر داشتن روز تولدش , از طرف دوستاش براش مهمه
یا کسی که سر وقت به قرار رسیدن , براش خیلی اهمیت داره
یا مثلا کسی که براش اهمیت داره توی اداره به فامیل صداش کنی
نمیشه اسم اینا رو گذاشت نقطعه ضعف یا رگ خواب
اگه یه روزی یاد بگیرم که به چیزایی که برای دیگران مهمه , اهمیت بدم
و بقیه هم همینو در مورد من , به کار ببرن ,
من اسمشو میذارم : زندگی
و چیزی بهتر از (( زندگی )) نیست .


* به نظر خیلی از آدما , تن آدم , یه لایهء بی مصرفه که بعد از مرگ باید بندازیش توی چاله
به نظر بعضیا , این , تن آدمه که خاطره انگیز ترین لحظه هارو براش میسازه و باید حتی بعد از مرگ هم براش احترام و ارزش قائل باشیم
به نظر یه عده , تن آدم , مهم تر از روحشه , چون تا تن سالم و پر انرژی و آماده نباشه , روح هیچ رشد عرفانی و معنوی , نمی تونه داشته باشه
به نظربعضی دیگه , اگه تن مال یه پیرمرد یا پیرزن باشه , بهتره زود زیر خاک دفن بشه و شتر دیدی ندیدی , و اگه مال یه آدم جوون و یا میان سال باشه , بهتره اولا اندام مورد مصرفش از توی تن برداشته بشه و بعد هم بره سالن تشریح برای آزمایش دانشجویان زیست شناسی و کالبد شکافی و الباقی قضایا ...
به نظر من , باید برای تن , در هر حال , ارزش قائل شد . ( بدون هیچ توضیحی )


* این بازی فوق العاده جذاب ( البته برای خانوما ) رو در گشت و گذار وبی , پیدا کردم که دیدم لینکیدنش خالی از لطف نیست .


*
حرف زیاده , بماند تا بعد .




تعداد بازدیدکنندگان : 70695


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها