| |
|
دوشنبه 29 اسفند ماه سال 1384 |
|
و ۸۵ |
|

در سایه ایزد تبارک (تا چند لحظه دیگر) عید همگی بود مبارک .
به یاد همه تون هستم .
(( اینم یک هدیه ناقابل )) |
|
| |
|
سه شنبه 9 اسفند ماه سال 1384 |
|
بلندی های بادگیر |
|

* زندگی از روی ما عبور می کند تند و سریع گاهی مثل یک قطار و گاهی مانند یک هواپیما قطار که رد می شود , جنازه ای متلاشی می ماند و , دیگر هیچ و هواپیما که عبور می کند , امتداد خط نگاهی می ماند و لبخندی مانده بر لب هر دو از روی مان عبور می کنند فقط , نقشی که به جای می گذارند اندکی با هم فرق می کند !
* فیلم " سفید " را دیدم کاری از مارتین کورتیز بی نهایت زیبا و تاپیر گذار بود طوری که برای دیدن " آبی " و " قرمز " مشتاقترم کرد این سه نسخه فیلم با موسیقی بی نظیرشان , هیچوقت از ذهن آدم , پاک نمی شوند
* وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند , چه کار می شود کرد ؟ روزگاریست که حقیقت هم , لباسی از دروغ بر تن کرده است و راست راست , توی خیابان راه می رود عشق , نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن , سوت می زند و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زیرشیروانی , از ترس گربه خشونت , قایم شده است و آدم ها , همان غورباقه های سرگردان مرداب تنهایی هستند که شاد از شکار مگس های عمرشان , شب تا صبح , غورغور می کنند
* زندگی زیباست دوست من اگر باور نمی کنی , لحظه ای را تصور کن که آدامست می پرد توی گلویت , نفست می گیرد و صورتت سیاه می شود و حس می کنی الان است که بمیری داغ میشوی و همه جای تنت را عرق سردی می پوشاند دستت را به هر چیز که نزدیکت باشد چنگ میزنی و چشمانت از حدقه می زند بیرون آنوقت کسی می زند به پشت , " گرومب " و همان تکه کوچک آدامس از حلقومت می پرد بیرون و بعد , با تمامی وجودت , نفسی عمیق میکشی و اگر ذره ای احساس داشته باشی , حس می کنی که زندگی چقدر زیباست عشق زیباست دوست من وقتی خسته از کار می آیی خانه همسرت , یک لیوان چای داغ برایت میریزد و یک لیوان هم برای خودش چای را که می خواهی بخوری , قند پیدا نمی کنی برای خوردن و همسرت , با دست جلوی دهانش را میگیرد و می گوید : وای , قند نداریم ... و تو می خندی و می گویی : - چای تلخش خوشمزه تره و وقتی هر دو چای تلخ می خورید و تو با صدای بلند می خندی , همسرت انگشتش را می گذارد روی لبت و می گوید : - هیس , دخترمون تازه خوابیده ... تنهایی زیباست دوست من مثل همان لحظه ای که توی اتاقت تنها نشسته ای , و آدامست را باد می کنی آنقدر که اندازه یک بادکنک می شود و بعد می ترکد و می چسبد به تمام صورت و تو خنده ات میگیرد و آهسته لایه های نازک آدامس را از روی پوست صورتت , بر می داری مرگ زیباست دوست من لحظه ای را تصور کن که نشسته ای روی صندلی دستهایت را چین و چروک و غبار گذشت زمان پوشانده است و قلبت , خسته از تپیدن , سرش درد می کند صدای خنده چند کودک از حیاط خانه به گوش می رسد و تو با چشم های بسته , خواب روزهای جوانی ات را می بینی خواب می بینی دوباره جوان شده ای و این بار جوانی ات با گذشته هم فرق می کند هر قدمت , مثل پریدنی می ماند بلند و سبک چند قدم می دوی و بعد , شناور و سبکبال , روی ابرها غلت می زنی دیگر نقرس و دیسک کمر و تنگی شریان , اذیتت نمی کند و چشم هایت هم خوب , همه چیز را درک می کند تولدت مبارک
* در زندگی , اشتباهات زیادی کرده ام اشتباهاتی که گاهی مدام , سایه اش را در کنارم حس می کنم دل هایی را شکسته ام , که صدای شکسته شدنشان را , و پژواکش را در خودم , دائما , به وضوح , می شنوم چیزهایی را ندیده , به حال خود رها کرده ام که تصویرشان را , مدام , در حرکت پیوسته ام , می بینم و دردهایی را درمان نبوده ام که دردش را , ممتد و سنگین , در تمامی زندگی ام , احساس می کنم و شیطان در کنارم , دلداری ام می دهد که : - انسان , جائز الخطاست ...
* من به چیزی فکر می کنم وقتی که به تو سلام می کنم و تو , به چیز دیگری فکر می کنی , وقتی جواب سلامم را می دهی در تمام مدتی که حرف می زنم به چیزی فکر می کنم و در تمام مدتی که گوش می دهی به چیز دیگری می اندیشی لحظه خداحافظی من به چیزی فکر می کنم و وقتی تو از دور برایم دست تکان می دهی به چیز دیگری فکر می کنی موقعی که فرسنگ ها از هم دور می شویم تو به چیزی فکر می کنی و من به چیز دیگری و بعد ها , بعد از مرگمان کسی خواهد فهمید آیا که تو به این فکر میکردی که من چرا دست هایت را در دستانم نمی گیرم و تو را در گرمایشان شریک نمی کنم و من به این فکر می کردم که تو چقدر سرد به نظر می رسی ....
* و خدا را شکر , چشم هایم اندکی رو به بهبودی رفته است اما گاهی , آدم ها را دو تا می بیند و شاید هم , واقعا آدم ها دو تا باشند به هر حال اینطوری قشنگ تر است و هیچکس به جز خودم , در نگاه چشمانم , تنها نیست ..................................................
* نه اینکه فکر کنی چیزی برای نوشتن نیست ها ... نه هست , فراوان و جسته گریخته اما گاهی , رخوت , چنان در من نفوذ می کند که درمانی برایش نیست جز , خزیدن زیر گرمای لحاف و زانو را در شکم حایل کردن و به یاد روزهای نارس بودن خوابیدن و گاهی وقت ها هم , نیمه خواب نیمه بیدار سرک می کشم زیر تخت تا ببینم کسی آن زیر مخفی نشده باشد هنوز که هنوزاست , این عادت کودکی , با من مانده شاید روزی در همین سرک کشیدن ها با جن ماده ای , رفیق شدم . .... خدا را چه دیدی ؟!؟
|
|
| |
|
دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1384 |
|
زیر درخت گیلاس |
|

* ماه اسفند , همیشه برای من زیبا و پر از خاطره بوده جدا از اینکه ماه تولد و آشنایی من با دنیای خاکی و زمینیه , زیبایی های فراوونش و حسرت از دست دادن آدم برفی ها و خوشحالی به خاطرتولد شکوفه ها جذابیت خاصی به این ماه میده ماهی که نمادش نشانه ای از زندگیه , دو تا ماهی شیطون که هر کدام در مسیری مخالف اون یکی به دنبال هدفش شنا میکنه و مهم اینه که بلاخره یکی از این دوتا به چیزی که می خواد میرسه
* همیشه از وقتی که یادم میاد , یکی از آرزوهام این بوده که یه روز صبح , توی فصل زمستون وقتی از خواب بیدار شدم ببینم اونقدر برف اومده که تموم خونه ها با بلندی و کوتاهی هاشون زیر سپیدی برف , گم شدن طوری که تموم رنگارنگی و سیاهی و سپیدی های شهر , یکرنگ بشه و چیزی جز برف به چشم نیاد اونوقت مردم برای رفت و آمدشون مجبور باشن از زیر برف ها تونل بزنن و توی این رفت و آمد ها تنه هاشون به هم بخوره و چشاشون بیفته توی چشم هم و با یه لبخند پهن به هم سلامی بکنن و بگن : عجب برفی اومده ها !!! نه ؟ اونوقت برای چند روز مردم بیشتر کنار هم بودنو حس می کنن و وسعت غریب و دهن گشاد شهر , اونا رو از هم دور و دورتر نمی کنه درست مثل اون قدیما , وقتی که برق میرفت , همه خونواده شیش هفت نفری ما دور یک چراغ نفتی ( از همونایی که یه شیشه بلند داره ) جمع میشدن و در حالیکه نور زرد و کم سوی چراغ توی صورت تک تک ما , می رقصید و شادی می کرد , هر کسی موضوع جالبی که به ذهنش می رسید رو می گفت و بقیه هم شاد از توفیق اجباری جمع شدن دور هم , شاد بودند و به حرفای اون گوش می دادن و گاهی اظهار نظری و گاهی هم خنده ای سکوت گرم اون لحظه ها رو میشکست , هیچوقت , نمی دونستم نور کم سوی اون چراغ , چقدر می تونست گرما داشته باشه وقتی اینطور حرارت ملایم محبت رو بین خونواده ما پخش میکرد و به محض اینکه دوباره برق می اومد , بچه ها یکی یکی از جاشون بلند میشدن و هر کسی میرفت سراغ کار خودش شاید اون موقع ها که رادیو و تلویزیون و اینترنت نبود , مردم بهتر از حال هم با خبر بودن و هر کسی به شنیدن صدایی و خوندن ایمیلی دل خوش نمی کرد و آدم ها به هم نزدیک تر بودن خلاصه , داشتم از برف میگفتم , اونموقع ما آدم ها زیر خروارها برف , مثل مورچه ها , نزدیک به هم و در راهروهایی کم عرض در جنب و جوش بودیم و نفس گرممون کم کم , جداره های سرد دیوار های برفی رو ذوب می کرد و با هر قطره ای که از دیوار های برفی می چکید , ما آدمها , چه غریبه ها نا آشنا و چه آشناهای غریب افتاده , فرسنگ ها به هم نزدیک تر می شدیم و از این نزدیکی , لذت می بردیم و برف , تموم آلودگی ها شهر و خیابون و تن و روحمون رو می شست و حداقل برای چند ماه پاکیزه و طاهرمون می کرد و لبخند خاطره انگیز اون روزهامونو برای همیشه روی لبامون جاودانه می کرد توی این مدت زندگیم , همچین اتفاقی نیفتاده و از این به بعد هم , .... , نمی دونم , خدا کنه بیفته .
* آی چشم های من , مرا غریبه مپندارید دردهایتان را به وضوح بیان کنید و ابرهای باران زای پشت تاریکی هایتان را به دست نسیم بسپارید بگذارید طراوت اشک هایتان , دلم را شستشو دهد و سوزشتان کم شود تا بتوانم شب ها اندکی بخوابم آی شکوفه های سرخ آلبالو , که در سفیدی آسمان چشم های من روئیدید جایتان آنجا نیست جای شما روی درخت خشک توی باغچه حیاط است گنجشک ها در انتظار آمدنتان , ترانه های عاشقانه می خوانند تازه حیاط خانه , زمینش هم , از آسمان چشم های من سفید تر است و شما آنجا , خوشگل تر به نظر خواهید آمد آی پلک های نیمه باز , خماریتان را نگاه دارید برای روزهای کهولت آن زمانی که جوانی را فقط می توان پشت پلک های بسته جستجو کرد اکنون باید باز باشید و نگران , آی اشعه های زیان بار , دلم را آماج تیرهایتان کنید و دست از سر چشم هایم بردارید دلم , با آغوشی باز , در انتظارتان , آهسته و پیوسته می تپد شاید تیرهای نازک شما , ترک هایش را پیوندی باشد , برای امتداد حیات خدا را چه دیدی عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ... ( این شعر هم از پراکنده گویی های من بود در شب های اشک آلود بی بهانه )
* آنور تمام این آسمان ها , آن بالا بالاها , آن خیلی دور ها آن پشت نور ها , آن جایی که چشم ها هم عقلشان به آنجا نمی رسد شهری هست که آدم ها , اسم معشوقشان را روی موشک های کاغذی می نویسند و از پنجره های آبی خانه های خیلی مرتفعشان پرتاب می کنند توی هوا موشک ها می چرخند و می چرخند تا می رسند به دست آدم های روی زمین خودمان آنوقت آدم ها می فهمند معشوقی دارند آنطرف دورها و نورها و ... موشک کاغذی را می گیرند و می دوند و پرواز می کنند به آسمان , به آنسوی آسمان به جایی که عقل جن هم نمی رسد می رسند به شهر بنفشی که خانه های زرد مرتفع با پنجره های آبی آسمانی ابری دارد صدا می زنند : - خانه دوست کجاست ؟ و هنوز صدایشان به آخر نرسیده محبوبشان می آید و دستش را می گیرد و میبردش می نشاندش پشت میز سبزی که از وسطش جوانه درخت گیلاس سبز شده و با هم , زیر نور خاکستری شمع های حلزونی , چای آلبالو می خورند و الکی , می خندند موشک کاغذی من , احتمالا افتاده توی دریا کاش ماهی بودم .
* هر وقت تلویزیون نگاه می کنم , با خودم میگم خب فلانی همینه که مثل چوب خشک شده چسبیدی به زمین معلومه وقتی توی این جعبه بی خود , هی تصویرهای قشنگ از آبشار و جنگل و دریا و دره و کوه نشونت می دن , تنت لمس رویا میشه و میل تحرک و جستجوت برای یافتن زیباییها درونت میمیره و با اون حس ذاتیه تنبلیت , پهن میشی روی مبل و دلخوش می کنی به تماشا و حسرت خوردن آخه اگه این جعبه جادو نبود که حداقلش یه تکونی میدادی به خودت تا ببینی زیبایی هایی رو که دیگران دیدن و تعریفش , اشباعت نمی کنه و بیشتر کنجکاوترتم می کنه چیه و کجاست و چطوریه ولله به خدا اگه تلویزیون , زمان مارکوپولو و گالیور و کریستف کلمب هم بود , اونا عوض جهانگردی , نشستن پای اونو تخمه شکستنو ترجیح می دادن حالا بگذریم از همه بدیهای دیگه اش ... والبته چندتا خوبی کوچولوش .

* بیچاره مرغ ها به خاطر آنفولانزای عجیبشان وقتی که خشک و تر , به خاطر گناهی ناکرده در آتش خودخواهی آدم های دوپا , می سوزند و تازه آنها هم که به این خاطر نسوزند بعدا سر فرصت , در میان اندکی رب گوجه فرنگی و نخود سبز و پیاز , با حرارت کمتری خواهند سوخت و تازه تخم هایشان که روزی می تواند , تولدی را رقم بزند نادرآمده از ...شان شکسته خواهد شد تا غرورو و نخوت آدم های بدبخت و شکم دریده ارضاء شود روزی را می بینم که مرغ ها , در یک لحظه به یاد ماندنی همه با هم پرواز کنند به آسمان کبود شهر و از آن بالا به سر و روی همه آدم های زبون و ترسیده بش...اش...ند .
( با عرض پوزش به خاطر الفاظ رکیک استعمال شده در شعر )
* این صفحه به شما میگه میوه کدوم درختید و این سایت جایی برای ثبت نام افرادیه که می خوان بعد از موت , عضوی از اعضای به درد بخورشونو , برای پیوند اهدا کنن و ... ............ از این داشت یادم میرفت ( خاطرات مصور من و خیلیای دیگه ) با تشکر از نیما به خاطر هدیه قشنگش .............. ...
.
|
|
|