آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1385
گل یا پوچ

 

* گاهی وقت ها حس می کنم همین تعدد آدم ها
همین شلوغی بی معنا , همین سر و صداها و همین جوامع بشری !
باعث تنهایی هر کسی با خودش می شود
در میان این شلوغی که نگاه می کنی , می بینی هر کسی بار تنهایی خویش را به دوش می کشد
مثل قطره هایی که میلی به دریا شدن ندارند
خشک , مثل دانه های تگرگ , در کنار هم می لولند و میلی به حرکت و جریان یافتن از خود نشان نمی دهند
انبوهی از دانه های خشک و ریز و درشت تگرگ بر زمین می مانند تا دانه دانه آب گردند و در کویر خشک خاطرات فراموش شده ,
برای همیشه مدفون شوند ,
گاهی از گوشه و کنار کویر جوانه ای سر می زند و زود , در حرارت غرور کویر , مبدل به خاری گزنده می شود
مثل خاطره ای تلخ , که هر لحظه کسی را که فکرش از کنار آن عبور کند , می گزد
و بعضی از همین دانه های تگرگ , بر خلاف روال , بخار می شوند و پر می کشند به سوی آسمان
آن بالا , حس یکی شدن را تجربه می کنند و می روند رو به سوی دریا
راه اگر زمینی میسر نباشد , آسمان به این بزرگی که هست
ولی کاش می فهمیدیم که , تنهایی , نمی شود .


* این روزها , برای نوشتن تا دلت بخواهد حرف هست
تا دلت هم بخواهد , تنبلی هست
وقت هم که نیست
من می مانم و کاغذ های بی خط و ذهنی خط خطی
کاش یکی می آمد خط خطی های ذهنم را با پاک کن فراموشی می زدود
و من را لابه لای صفحه های سفید , شبیه یک ساندویچ , می پیچاند و می گذاشت توی یخچال خاطرات
کسی که اینقدر تنبل باشد , آخر و عاقبتی بهتر از این هم , نتیجه اش نخواهد بود به گمان ... !


*
فیلم ارتفاع پست ( ابراهیم حاتمی کیا ) را دیدم
بی نظیر بود
سرشار از حس و تکاپو , مملو از بغض های شکسته و ناشکسته
آدم گاهی فیلم ها را که می بیند , بغض می کند
گاهی فیلم ها را که می بیند بغض قدیمی اش می شکند
و بعضی فیلم ها هم دیدنش احتیاجی به بغض قدیمی و جدید ندارد , همانطور بی اختیار آدم رها می شود بین چند قطره اشک
چند قطره اشکی که این روزها , برای هر مردی , کیمیاست


* فرصت کردم به یاد گذشته , کتابی بخوانم
بر حسب اتفاق ( هری پاتر وشاهزاده دورگه ) از طریقی دوستی رسید به دستم
گاهی وقت ها , چشم ها را باید شست , باید همه چیز را جور دیگر دید
من اگر طریقه ساخت معجون خوش شانسی و یا روش مبارزه با جادوی سیاه را بلد بودم
و یا اگر شنل نامرئی و چوبدستی جادو را داشتم , الان .... الان می شدم البالو پاتر حتما !
زندگی توی کتابها کجا و خیابان شلوغ و ترافیک و دود و دعوا های شهر ما کجا .
شب ها چشم هایم را می شورم و همه چیز را جور دیگری می بینم
البته اگر بوق تاکسی ها شبگرد بگذارد .


* لوبیا که یادتان هست
یک شاخه فرعی از ساقه اصلی اش روییده
با چند برگ اضافه و خودش هم بی محابا قد می کشد هنوز
لوبیا یک مشت ریشه دارد و چندین متر قد و چند ده برگ و بار
ومن خود شبیه یک مشت ریشه شدم که چهار دستی , چسبیده ام به زمین و قد نمی کشم
که مبادا دست مرگ , نوک ساقه ام را بچیند و بخشکاندم
غافل از اینکه
مرگ , اول ریشه ها را می خشکاند
غفلت , از جایی وارد می شود که فکر می کنی در محکمی برایش گذاشته ای
خوش به حال لوبیای سحر آمیز خودم .


* این روزها زیاد عکس می گیرم
از زمین و زمان و هوا و آب
از بچه ها و گربه ها و گل ها و جوجه ها
گاهی با خودم فکر می کنم اگر روزی قرار بود از کودکی تمام لحظه های شیرین زندگی ام را تبدیل به عکس می کردم
چند جلد آلبوم قطور میشد .
هر چه قدر هم که میشد چقدر خوب بود
هر عکسی برای من , یک دنیا خاطره است
تا می تونید , عکس بگیرید .


* زندگی برای من شبیه یک بازی گل یا پوچه
درون یک دستم , تمام پوچی های زندگی ام
و درون دست دیگرم گلیست اندازه تمام زیبایی ها و معناهای زندگی خودم
در این بازی وقتی برنده ام که , خودم
دستی که درون آن گل است را ,
پیشکش کسی کنم که ,
روبروی من , به انتظار , ایستاده است .


این هم یک هدیه ....


* و ..... حرف زیاد است هنوز .




چهارشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1385
شاید وقتی دیگر ...

 

* چند روزی هست که می خوام بنویسم اما ,
بی حوصلگی و رخوت , شاید به خاطر گرمای هوا و شاید هم به خاطر دلمشغولی های زندگی
بدجور فرصتامو ازم گرفته
خلاصه اینکه
یک ماه و چند روز از تازه شدن ها گذشت
مثل برق , مثل باد
به همین سادگی ...


* لوبیایی که براتون ازش تعریف کردم قدش از سه متر هم رد شده و بیست و هشت دونه برگ سبز
از ساقه باریکش جوونه زده
توی این روزمره گی های کسل کننده , معجزه ای از این واضح تر هم میشه پیدا کرد ؟
معجزه ای که میشه اسمشو گذاشت : زندگی .


* هیجان زدگی , یا ذوق زدگی از هر چیزی توی این دنیا ( بستگی به سلایق افراد ) یک فاکتور مهم و لاینفک برای زندگی سالم و شاده
بعضیا از دیدن یک بچه کوچولوی مامانی ذوق زده میشن و بعضیا از تماشای وسعت سبز یک جنگل مه آلود
بعضیا از تماشای یک فیلم . عده ای هم از برد یک تیم فوتبال
آدمایی هم هستن که از کتک کاری آدم های دیگه به هیجان میان و بعضیا حتی از دعوای خودشو با بقیه
به هر حال , باید این فاکتور وجود داشته باشه
من , اغلب اوقات از عکس هایی که میگیرم و سوژه هایی که برای عکس گرفتن پیدا می کنم هیجان زده میشم
شعر و یا نوشتن یک متن خوب هم , منو به هیجان میاره
و اینجور مواقع است که انرژی این هیجان منو تا چند ساعت و حتی تا چند روز شاد و با طراوت میکنه
ولی وقتی دلیلی نباشه , یا اتفاقی نیفته که بشه ازش هیجان زده شد
کسالت و رخوت جاشو میگیره و روال تکراری زندگی , سایه سنگینشو میندازه روی سر آدم ...
من برای آدم هایی غصه می خورم که هیچ چیز توی این زندگی ( حتی الکی ) هیجان زده شون نمی کنه و براشون جذابیت فوق العاده نداره
بعضی وقتا باید کنتراست تصویرهای زندگی رو خیلی بالا برد ..


* از هیجان نوشتم , یه موضوعی یادم اومد
من هروقت بیش از حد خسته میشم و سختی های بیخود زندگی کلافه ام میکنه
اگه فرصتی گیر بیارم , یواشکی میشینم پای تلویزیون و کارتون نگاه میکنم
مخصوصا اگه کارتونای قدیمی باشه
اینطوری یهو , بدون اینکه خودم متوجه بشم , جای همه اون فکرای منفی رو گرمای ملایم و لذت بخشی پر میکنه که ناشی از زنده شدن انرژی های مثبت کودک درونی خودمه
مثلا صحنه ای از کارتون پلنگ صورتی که اون آدمک قد کوتاه می خواد تموم خونه رو گل آبی بکاره و پلنگ صورتی پشت سرش , خونسرد و با اعتماد به نفس همه اون گلا رو با گل های صورتی عوض میکنه رو من توی سن ده سالگی دیدم , وپونزده سالگی و بیست سالگی و الان ... و همیشه یک حس داشتم بهش ... همیشه خنده دار بوده برام .
همین جریان در مورد فیلم های چارلی چاپلین و هارول لوید و لورل و هاردی هم برام مصداق داره ...
اینا همش انرژی بخش و مرهم خستگی های روحی و جسمی منه .
آدم گاهی خودش باید برای درد های خودش , دوا درست کنه .



* همیشه توی ذهنم فکر داشتن یک اتاق برای عبادت و ارتباط با خدا رو داشتم و دارم
اتاقی کوچک با طاقچه های زیادی که روی اونا پر از شمع های رنگی کوچیک و بزرگه
با دیواری بنفش با رگه های آبی ,
و سقفی که تمامش آینه کاری شده اس
در فضای این اتاق عطر عود پیچیده و کف اون رو یک قالیچه کهنه می پوشونه
در میان شمع ها نشستن و با لباسی سفید و پاکیزه به میهمانی دوست رفتن , فوق العاده لذت بخش و تسکین دهنده است
حتی شده , لحظه ای در میان روزهای شلوغ زندگی زمینی رو به این جریان اختصاص دادن , غنیمت بزرگیه
به نظر من , هر جا هر جا , نمیشه با دوست , راحت و خالص بود .
شاید یه روزی این اتاق آرمانی رو برای خودم مهیا کردم .



* و در آخر :
  ((    شگفتا ,
وقتی که بود نمیدیدم , وقتی می خواند نمی شنیدم ,
وقتی دیدم , که نبود ,
وقتی شنیدم , که نخواند ,
چه غم انگیز است وقتی که چشمه ای سرد و زلال , در برابرت می جوشد و میخواند و مینالد تشنه آتش باشی و نه آب ,
و چشمه که خشکید , چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید , تو تشنه آب گردی و نه آتش ,
و بعد , عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود , از غم نبودن تو , میگداخت . ))
( گزیده از کتاب کویر استاد شریعتی )


* تا بعد ... ( اگر باشد ... )




تعداد بازدیدکنندگان : 70677


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها