آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 24 خرداد ماه سال 1385
اشک ها و لبخند ها !






*
امشب قبل از نوشتن فالی زدم به حافظ :

هر آنکه جانب اهل وفا نگهدارد ... خداش در همه حال از بلا نگهدارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند ... نگاهدار سر رشته تا نگهدارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست ... که آشنا سخن آشنا نگهدارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای ... فرشته ات به دو دست دعا نگهدارت



* از حالمان کسی اگر جویا بود بگوییدش :
خوب است و نفسش می آید و می رود و او از این آمدن و رفتن پند گرفته که :
آمدن و رفتن معنی زندگیست



* هوای گرم و بی حوصلگی و هیجان کاذب فوتبال یکطرف
قدم زدن های علی دایی و سوتی کعبی طرف دیگر
لی لی میرزا پور و تاب تاب عباسی رحمان هم همان طرف ها
رقص بندری برانکو بعد از گل ایران و خیال خام ما که هاییی چه شود الان هم اینطرف
این ایرانی که ما توش می زندگیم همه چیزش همینطور است
از تیم فوتتتتت بالش گرفته تا ....



* فوتبال , عرق ملی والباقی قضایا:
من بازی مکزیک و ایران رو به تمام و کمال و با همون حسی که همه ایرانی ها داشتند تماشا کردم
با همون تعصب و عرق ملی که مدتهاست خودمون به داشتنش افتخار می کنیم و می بالیم
چیزی که اونو فراتر از تکنیک و تاکتیک و قدرت های برتر دنیا می دونیم و دودستی چسبیدیم بهش
پیش بینی من از بازی دو بر دو مساوی بود
نیمه اول , از تماشای بازی لذت بردم و به خودم بالیدم که این ایرونی های توی میدون چه خوب با تعصب و عرق ملیشون همه معادلات رو دارن به هم میزنن
بین دو نیمه شاید خیلی ها توی دلشون ذوق داشتند
و برای همون چند لحظه هم که شده , دنیای پر از بدبختی و مشکلات خودشونو فراموش کرده بودند
ما ایرانی ها ذاتا , حتی از هندی ها هم , احساسی تر و رمانتیک تر هستیم
و اصولا با یک شاخه گل اونقدر خوشحال میشیم که با ضربه صد چماق هم خوشحالی اون از ذهنمون نمی پره
اصولا اونقدر توی فرهنگ قاطی شده با دینمون مسایل غصه دار و گریه آور داریم که یک مورد شاد و خوشحال کننده برامون اثر یک محرک قوی و بمب مثبت رو داره و همه انرژی هامونو می تونه تخلیه کنه
انرژی هایی که در پشت چهره های افسرده کز کرده و یارای قد برافراشتن رو نداره
القصه
ماجرای همیشگی تیم ملی در نیمه دوم تکرار شد
دوباره در لاک دفاعی فرو رفتن و مسخره بازی های خنده دار بازیکن هایی که ادای ایرانی بودن رو در میارن
من نمی دونم فلسفه پاس به عقب کعبی , اونم از وسط میدون به میرزاپور چی بود .
و یا علت لجبازی استفاده از میرزاپور درون دروازه چیه ؟ کسی که تعادل روانی مناسبی نداره و این هم به خاطر فشاریه که در طی گذشت همین چند مدت اخیر از جراید و مردم روش بوده , که البته به حق هم بوده
و رحمان رضایی , بازیک تیم مسینا , سری آ ایتالیا , کالچیو ! چطور باید اون اشتباه بچه گانه رو مرتکب بشه
و واقعا برای من سئواله که چطور مربی ترسویی مثل برانکو نمی تونه در این میدون جهانی بر ترسش فائق بشه و حداقل یک اقدام متهورانه بکنه که اینقدر پشت سرش حرف نباشه حداقل
ولی افسوس و صد افسوس که اگه ما درون بازی یازده بازیکن داریم در پشت پرده صدها بازیگردان هستند که بنا به سلائق شخصی و مصلحت خودشون برنامه هاشونوپیش میبرن و کار هم به عرق ملی و تعصب وطنی ندارن .
حالا طوری شده که باید با وعده و وعید پنجاه میلیون تومن و پژو و ... بازیکن های لوس ژل مالیده رو وادار به بازی کرد
کسانی که بعد از پنجاه بازی ملی هنوز نمی دونن توی جام جهانی نباید خطاهای بچه گانه کرد و الکی زد زیر توپ که کارت زرد نصیبشون نشه
و من تعجب می کنم که بعضی ها میدون بازی رو با پارک جمشیدیه عوضی گرفتن و اون وسط فقط به اسم حضور داشتن قدم می زنن و واسه خودشون جولون میدن
خوب که فکر می کنم میبینم خوش به حال مریخیا
توی این مملکت , اصل بر حرص و جوشه
به ما عرق ملی و تعصب و یک خنده و یک لحظه شادی از ته دل نیومده عزیز ...


* - روزنامه رو خوندی ؟
: چطور ؟
- نوشته گردهمایی زنان در میدان هفت تیر بر ضد قانون های زن ستیز به خشونت کشیده شد
: قانون های زن ستیز !
- بعله دیگه , همین به خشونت کشیده شدن این گردهمایی خودش یکی از قانون های زن ستیزه دیگه
: عجب ؟!
- بعلههه , تو چطور خبر نداری ؟ تو که خودت فمینیستی چرا اونجا نبودی ؟
- کی بوده این جریان ؟
: دوشنبه
- دوشنبه ! من دوشنبه وقت آرایشگاه داشتم , آخه بعد از ظهر با یه سری از بر و بچه ها می خواستیم بریم بیرون از شهر ,
: بیرون از شهر چه خبر بود ؟
- پارتی , باغ یکی از بچه ها , خیلی خوش گذشت , زدیم و رقصیدیم
: پس قانون های زن ستیز چی ؟
- گور بابای قانون مانون , حالا بالفرضم قانونی باشه که زن ستیز باشه کی رعایتش می کنه
: آره ولله , پس اینا واسه چی رفته بودن اونجا
- فکر می کنم واسه اینکه حداقل یکی از قانون های زن ستیز عملا اجرا بشه
: آها ... راس گفتیا ... اینم حرفیه
- پاشو بریم , پاشو بریم یه دوری بزنیم که دلم گرفت از حرفات .
: پس شوهرت چی , مگه نمیاد خونه ؟
- گوربابای شوهر , همین شوهرا یکی از قانونای زن ستیزن
: ایول , بابا تو دیگه کی هستی

( مطلب بالا طنز بود و قصد هیچگونه بی احترامی به هیچکسی در آن نهفته نیست )



* چی میشد که ما آدما مثل خرسای قطبی شش ماه از سال رو می خوابیدیم و شش ماه ازونو بیدار بودیم ؟
اونوقت اون شیش ماه از سال رو که قرار بود بخوابیم می تونستیم کلی کتاب بخونیم و وبلاگ بنویسیم و فیلم نیگا کنیم و تلفنی با اونی که دوسش داریم حرف بزنیم و بریم قدم زدنو ...
بعد اون شیش ماهی که قرار بود بیدار بمونیم , ....
البته اگه مشکلی پیش نیاد .... همه شو بخوابیم ....!


* این چند روزه اونقدر اس ام اسای ناجور درباره علی دایی و میزا پور به دستم رسید که منم شرمنده شدم
آخه علی جان , بیا برو دنبال زندگیت , تو دیگه متاهلی خوبیت نداره به خدا , اون گذشته درخشانتم خراب میکنی با این کارات
این بنده خدا میرزاپور به نظر من اگه موهاشو کوتاه کنه که موقع پرشاش توی چشاش نره و جلوی دیدشونگیره دروازه بان خوب ورشیدیه
گرچه به نظرم هیچکسی مثل عابد زاده نمیشه برای ایران
به هر حال , برای درست شدن فرهنگمون , اول جلوی این اس ام اسای ضد فرهنگو بگیریم .



* نمی دونم اگه روزی کسی ازم بپرسه اگه قرار بود دوباره به دنیا بیای دوست داشتی توی کدوم کشور به دنیا بیای چی جوابشو میدادم
ایران یه جورایی خیلی دوست داشتنیه
یه جورایی ام خیلی قاراش میشه
کشورای دیگه هم یه جورایی به مذاقم خوش نمیان
ونیز و فلورانس و هلند و استرالیا رودوست دارم ولی نه برای همیشه اونجا بودن
اصلا فکر می کنم هیچ آدمی توی دنیا مثل ایرانی جماعت رمانتیک و با احساس و اصیل نیست
خدایا شکرت , ما همینجا رو دوست داریم .



* داشتم به این فکر می کردم که زندگی خوب داره پیش میره
همه چیز اونقدر تکراری و متوالی شده که خدا حوصله اش سر بره و یه همچین تکون محکمی بده به دنیا و همه چیرو زیر رو کنه
اشتباهات تکراری , سرگذشت ها تکراری , فیلم ها تکراری , زندگی ها مثل فیلم ها , تکراری
قیافه ها , تکراری , سلام و علیک ها و خوش و بش ها ... تکراری
بابا یه هیجانی یه چیزی , تکونش بده این زندگی رو .....



* گنجشک عزیز سلام ,
با احترام , نظر به اینکه صبح های خیلی زود بنده تازه به بستر رفته تا بخواب ناز فرو روم ,
لذا خواهشمندم یا برنامه کاری خود را با من تطبیق دهید , و یا هنگام کسب روزی اینقدر جیک جیک مرحمت نفرمایید
احتراما باید به عرض برسانم صدای قشنگتان تا ظهر خواب را از چشم من حقیر می رباید
قبل از پاسخ و هر گونه عملی , به لانه کلاغ های روبرون اتاق بنده نظر بی اندازید
قبلا برای ایشان هم نامه ای به همین مضمون ارسال کردم که ترتیب اثر داده نشد
لذا در کمال تاسف مجبور به سنگ پرانی و خشونت گردیدم که خود جزو مخالفان آن می باشم
این نامه حسن نیت بنده را می رساند و گرنه همان اول اقدام به برخورد فیزیکی می نمودم
ضمنا به پیوست این نامه یک کیلو ارزن تازه , یک قوطی کرم باغچه , یک بسته سیخ جارو برای تهیه منزل جدید و چند جنازه عنکبوت و مگس به تحفه برایتان ارسال می گردد
امید است سریعا اقدامات لازم را مبذول فرمایید
با تشکر , کامران


* غذای پیشنهادی هفته :
ساندویچ سالاد الویه با چند برگ کالباس و خلال سیب زمینی و سس قرمز تند ...


* فیلم سینمایی انیمیشن " عروس مردگان " به کارگردانی تیم برتون رو دیدم
عالی بود , انتقال حس از صورت های عروسکی و چشم های درشت و غمگین
شوخی های زیرپوستی و عشقولانه های زیرکانه فیلم منو مجذوب کرد
دیدنش , توصیه اینهفته سینمایی منه


* و اما , کتاب " خاطرات گل سرخ "
زندگینامه آنتوان دوسنت اگزوپری به قلم همسرش
توصیه اینهفته من به دوستان علاقمند به مطالعه است
حتما همه می دونن که اگزوپری نویسنده اثر ماندگار " شازده کوچولو" ست



* اینم یک فلش زیبا که باید موس رو ببرید رو بچه ها تا براتون بخندن !
و این هم فلش زیباییست .



* اینبار هم سخن به درازا رفت و ....
تا بعد





پنجشنبه 11 خرداد ماه سال 1385
یک بوس کوچولو ( لطفا )




*
- آقا , ببخشید , ساعت چنده ؟
- ساعت ... 10
- ممنون
( تا اینجا همه چیز طبیعیست ... از اینجا به بعد:
- دیرتون شده ؟
- آره , من همیشه دیر می رسم
- این روزا زمان از ما جلوتره ... چه بخوای , چه نخوای
- متاسفانه آره
( تا اینجا هم نسبتا طبیعیه ... از اینجا به بعد :
- یادمه دبیرستان که می رفتم .. همین دبیرستان فلان , هر صبح به خاطر دیر رسیدن دم دفتر مدرسه بودم
- اِ ... شما دبیرستان فلان می رفتین ؟
- بعله ... چطور ؟
- خیلی جالبه ... منم همونجا درس خوندم
- جدی ؟ چه سالی ؟
- از سال فلان تا فلان
- اِهه ... پس همدوره ایم که ... کدوم کلاس یودی ؟
- عجب .. کلاس بزرگه که پنجره اش روبه خیابون اصلی بود .. سال اول اونجا بودم .. بعد
- اِِِاااِِِ ... کلاس آقای فلانی ؟
- بعلههههههه ... بنده خدا کچل بود ... یادتونه ؟ یه بار وسط کلاس قلبش گرفت ..
( تا اینجا یه خورده طبیعی . یه خورده غیر طبیعیه ... از اینجا به بعد :
- اِِهه .... منم که توی همون کلاس بودم که .... شما کدوم میز میشستی ؟
- همون کلاس بودین ؟ من میز دوم سمت راست بودم .. کنار ... کنار فلانی میشستم .
- اهههههه ... عجبا ... من فلانی ام که ... نکنه شما فلانی هستی ؟
- ااااََ .... فلانی تویی ؟ نعععععع ... من که باورم نمیشه .... نع بابا
- تو رو بگو ... چه پیر شدی تو ... تو به حساب رفیق صمیمی ما بودی که .. دمت گرم بابا
( از اینجا به بعد در حالت خیلی غیر طبیعی حرکات فیزیکی ماچ و بوسه و بغل در اتوبوسی شلوغ نظر همگان را جلب می کند .... :
- اصلا باورم نمیشه ...
- منم هنوز توی شوکم به خدا ... ما چارسال از بهترین دوران عمرمونو با هم بودیم فلانی جان ... چی شد گمت کردم یهو من ؟
- اصلا نمی تونم حرف بزنم ... ( با بغض ) ...
( چشم ها سرخ و قطره ای اشک از چشم هر کدام به روی گونه می غلتد ... هر کدام آرزو می کنند کاش فضایی بود که میشد همدیگر را در آغوش بکشند و های های به حال روزهای گذشته بگریند )
راننده : - ایستگاه آخره ...
( چند نفر باقی مانده پیاده می شوند ... دو مرد در حالتی هیجانی و مملو از حرف های ناگفته بدون اینکه یادشان باشد کجا باید پیاده می شدند , دست در دست از اتوبوس پیاده می شوند ... بغض های بسته نمی گذارد حرفهای دل را , حرف های انباشه در دل را بازگویند ..
صدای مردی غریبه :
- آقایون ... ببخشید .. ساعت چنده ؟
دو مرد به هم می نگرند ... و هر دوبا هم رو به سوی مرد غریبه جواب می دهند :
- ببخشید , شما دبیرستان فلانی درس می خوندی ؟
مرد غریبه چشم هایش را گشاد می کند و بدون پاسخی , می رود
دو مرد , می خندند و بغض بسته شان در میان خنده و در آغوش هم می شکند.
...
زندگی همینه
از کنار هم رد میشیم
بدون نگاه , بدون سخن , بدون هدف
دوست های قدیمی , رفقای گرمابه و گلستان , نه , بدتر از آن , پدر از کنار پسر , برادر از کنار برادر و ...
اتفاقی باید بیفتد
یکنفرباید زمان را بپرسد
یکنفر باید دیوار سرد فاصله را بشکند و حرف را کش بدهد
و یکنفر باید یادش بیاد که هیییی ... چه روزها بود که گذشت و چقدر خوب بود جمع با هم بودن های ساده و بی ریا
مدتهاست که اتفاقی نمی افتد
مدتهاست که کسی نمی پرسد : - ساعت چنده ؟
اگر هم پرسیده یا ساعت نداشتیم یا عجله داشتیم
نداشتن ها و داشتن ها بدجور ریسمان زده بر دست و بالمان
دوستان خوب قدیمی
میز جلو , کلاس اول دبستان , خانم معلمی با خال درشتی کنار لب و خنده گرم
همشاگردی ها ریز و درشت , علی آذری , بیگی , اخلاقی , کنعانی فر , شرقی , احسان رامبرزین چاقالو که همیشه مشقاشو نمی نوشت
معلم فارسی دوم راهنمایی که منو خیلی دوست داشت و سر کلاسش من مبصر و همه کاره بودم
کلاس ریاضی , آقای هاشمی با اخم های درهم و خودکار گذاشتن لای انگشتای بچه ها
شبای امتحان ریاضی و جغرافی و بی خوابی تا صبح
احسان سلامی فر , دوست صمیمی من که بعد از یک قهر چند روزه سر هیچ و پوج دیگه نتونستم مثل قبل باهاش ارتباط برقرار کنم و الان که بیست و اندی سال از اون روزها میگذره هنوز دلم براش تنگه
آقای کریمی , که یکبار محکم زد پس کله ام
آقای بیرجندی مدیر مدرسه با اون ریشای سفید و خنده مهربونش
...
- ببخشید , ساعت چنده ؟


* فیلم یک بوس کوچولو رو دیدم
عالی بود و عمیق , نود دقیقه تماشا کردم و ساعتها فکر
رضا کیانیان , جمشید مشایخی و هدیه تهرانی
حتما ببینید


* روزنامه ایران بسته شد
من روزنامه ایران نمی خوندم
شرق می خونم , ولی دلم شدیدا برای ژورنالیستای روزنامه ایران سوخت
هم دلم , هم چشمام , هوا دود داره


* جام جهانی یه جور سرگرمی الکی دلخوشکنکیه
به هر حال همون موضوع هیجان رو که در متن قبلیم گفتم باید حفظ کرد دیگه
یه مدتی الکی قلبمون تالاپ تولوپش تند تر میشه و بعد , ... روز از رو ... روزی از نو


* کتاب صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز اگه گیرتون اومد
تا صفحه صد بخونید و بعد اگه نخواستید بقیه شو نخونید
ولی تا قبل از صفحه صد کنار نذاریتش
گابی سرطان داره , من براش دعا می کنم


* این روزا به این فکر افتادم یک پرینتر رنگی بخرم و عکسایی که با دوربین دیجیتال گرفتم بچاپم
بعد قابشون کنم و دور تا دور میز بچینمشون
اینطور دیگه اصلا احساس تنهایی نمی کنم
مخصوصا اگه چاپگرش رنگی و لیزری باشه ,
( میبینید ما آدما رو توروخدا ؟ ... )


* میگم : - الو ... دوستت دارم
میگه : - هااا ... صدات نمیاد
میگم : - الوووووووو .... دوستت دارم
میگه : - اه ... نمیفهمم , صدات پارازیت داره
میگم : - الو , عزیزم دوستت دارم ,
میگه : - نمیشنوی ؟ میگم نمیشنوم ؟
وسط خیابون وامیستم و گوشی رو میگیرم جلوی دهنمو دادمیزنم : - آهای ... دوستت دارم
مردم مثل برق زده ها وامیستن و نگام میکنن و با انگشت نشونم میدن و هرهر مثه بز میخندن بهم
گوشی رو میذارم بغل گوشم ,
میگه : آها .. مرسی .
گوشی رو قطع می کنم .
همینه دیگه , فقط میخواست انگشت نمای عشقش بشم .
پیرت بسوزه عاشقی ...


* اگه یه وقتی چند روزی گم و گور شدم و نپیداییدم
و در اتاقم را شکستید و دیدید اتاق خالی است و تختم آشفته
بروید سراغ کتابخانه ام , کتاب ها را دانه دانه بردارید
ورق بزنید و بتکانیدشان
شاید به یکباره از لای یک کدامشان , افتادم بیرون
( بخشی از وصیت نامه آلبالو )


* بخش قبلی رو که خوندید اخم نکنید و نگید : - اِ ... این حرفا چیه
وصیت نامه یعنی سفارش , یعنی دستخط , یعنی نامه
شما نباید فکر بد بکنید , من که حرفی از مرگ نزدم که !


* سالها سال پیش به این فکر افتادم که برای درمان تنبلیم یک نفر رو استخدام کنم که مطالبی که به ذهنم میاد رو برام بنویسه
من بگم , اون بنویسه
این ایده از دیدن یک فیلم به ذهنم افتاده بود
بعد یادم رفت
باز تازگیا افتاده توی ذهنم
البته من اصلا فیلم هندی نمیبینما ...


* دوستی قدیمی و خوب برام ایمیل فرستاده که فلانی , من وبلاگتو می خونم , الان توی یه ساختمون مهمم ,
نوشته هاتو بچه ها می خونن , میگم این دوست من بوده , خیلی خوبه که می نویسی
دلم براش تنگ شده , چهار سالی هست ندیدمش , می خوام براش ایمیل بزنم :
- فلانی , رفیق عزیز , همیشه می ترسیدم از اینکه روزی (( تنها )) نوشته ها و نشانه ها پیوند دهنده روابط آدم ها باشد
حالا تو شادی از نوشتن من , من هم باید شاد باشم از خواندن تو , دل خوش کنیم به همین , خب بیا قراری بگذاریم و برویم قهوه خانه و لبی به چای تر کنیم و از خواندن چشم ها و نوشتن حرف ها بر گوش هم لذت ببریم , نه تو توی ساختمان مهمت , من توی اتاق متروکم ...
... دریغا که می دانم هیچکداممان فرصت نداریم .


* و دعای آخر :
خدایا , ما را به راه راستی هدایت کن که در کنار جاده اش , کافه ای باشد که بتوانیم با دوستان همراه اندکی در آن تامل کنیم و لختی خوش باشیم .
آمین


* تا بعد " ی اگر باشد ... "




تعداد بازدیدکنندگان : 70689


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها