آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 26 تیر ماه سال 1385
تلخون





*
از کنار آدما که رد میشی و حرفاشونو ناخود آگاه میشنوی :
- آره ... امشب می تونم بهت تلفن کنم ...
- مامان ... مامان ... گشنمه
- عجب ماشینی ... بابا ایولله چه رینگی داره ..
- به خدا هر جا رفتم این قرصشو پیدا نکردم ...
- اگه اذیت کنی میگم آقا پلیسه آمپولت بزنه ها ...
- آقا آخرش چند ؟ دویست تومن بدم خدا برکت ؟....
- الان میای سر قرار ... نیم ساعت ما رو کاشتی ؟ ....
- آقا این خیابون گلها کجاست ؟ ...
- آره مادر ... اول باید پیاز داغشو بریزی ...
- دهنتو ببند .. توی خیابون با من جر و بحث نکن زن ...
- بابا .. بابا ... بستنی ..
- ... باز قرار مایلی کهن بشه سر مربی ..
- آقا بیچاره ام .. هفت سر عائله دارم .. شوهرم معتاده ... یه هزار تومنی لطفا ...
- انگور عسگری سه کیلو هزار ... سه کیلو هزار ... بدو تموم شد ...
- الو .. الو ... صدات نمیاد ... الو ... اه ... اینم آنتن نمیده لامصب
- مریم .. اون پسره باز دنبالمونه .. اوناهاش ...
- بلند بگو لا اله الا الله ...( لا اله الا الله ... ) به حرمت و شرف لا اله الا الله ... ( لا اله الا الله .. )
- به جان تو قسم قیمتش کمتر نمیشه .. نه ... به جان تو ...
( بوق .. بوق .. ) ( صدای دیس دیس ) .. - عروس کشونه .. ایول ... بچه ها بریم دنبالشون ...
- ... یه دادخواست می خواستم تنظیم کنید آقا .. برای چک برگشتی ...
- حسن .. حسن ... برو بارو خالی کن ....
- بعععع .. بععععع .. بعععع
- آقا ساعت چنده ...آقا ؟
به خودت میای
- جانم ؟
- ساعت چنده ؟
- ساعت ... آخ ... خوابیده قربان ... ببخشید
ذهنت گیج و پرسشگر هنوز نتونسته جمله های از هم گسیخته رو به هم ربط بده ...
هرکسی دنبال زندگی خودشه , هرکسی دربدر مشکلات و خوشگذرونی های خودش
تو هم قاطی اینهمه شلوغی ..
اما توی اینهمه شلوغی .. میون اینهمه حرفا و جمله ها ...
میون اینهمه تن ها ... تنهایی ... مثل بقیه تن ها ... که تنهاتر از تو هستن و ادای با هم بودنو خوب بلدن در بیارن
چه خوب گفت اونکسی که گفت :
زندگی صحنه ایست برای بازیگری ما ... بعضی از ما رل مشخصی دارند و جمله های مخصوص به خودشان را بلدند ... و بعضی ها هم همه چیز از یادشان رفته است و سرگردانند ... این گروه دوم برای بازیگری آفریده نشده اند .. یا از دسته سیاهی لشکرانند و یا از گروه عوامل صحنه ...
و من گاهی اوقات حس میکنم هیچی از پیس خودم یادم نیست ... شاید من ...



* کتاب (( تلخون )) اثر بی نظیر مرحوم صمد بهرنگی
این کتاب فوق العاده برای من خاطره انگیز و زیباست و منو کاملا مسخ خودش کرده
دنیایی که صمد به روی چشم من باز می کنه یک دنیای فرا تصوره ..
میدونم که خودش الان توی شهر عروسک هاست و کنار اولدوز و یاشار و ننه کلاغه و کچل کفتر باز و تلخون و .. از زندگیشت لذت میبره
خوش به حالت صمد ..
تو طعم لذت بردن در عین سختی رو به من چشوندی
یادت گرامی دوست و استاد عزیز من ...
پیرزن و جوجه طلاییشم حتما بخونید ...


* یه چیزایی هست که فراموشت نمیشه
حک میشه روی دلت , یا روی ذهنت , یا روی تنت ... یا در عمق وجودت ..
یه چیزایی که حتما یه خاصیتی درشون هست که اینطوری ان ..
مثلا یه جمله هایی هست که شاید بی اهمیت باشه ولی همیشه توی ذهن من مونده ...
حتی با تصور موقعی که اون جمله به من گفته شده و حالت شخصی که اونو به من گفته ..
یه حسایی هم هست که همینطوریه ... مثلا همونطوری که ذاتا از مزه تلخ بدت میاد این جریان هم ذاتی میشه برات
البته بعد از اتفاق افتادنش
مثل ثبت عمیق یک عشق ( معمولا نافرجام ) در دل و ذهن و تن و روح و عمیق ترین قسمت وجودت
ازش فرار میکنی ولی ازت کنده نمیشه ...
هی می خوای فراموشش کنی ولی ولت نمیکنه که هیچ بیشتر تسخیرت میکنه
زندگیتو تحت الشعاع خودش قرار میده
داغونت میکنه ... کلافه ات میکنه ... به گریه ات میندازتت وحتی .. لبخند میاره روی لبت ...
ازدواج میکنی ... بچه دار میشی ... بچه هات ازدواج می کنن و تو پیر میشی ولی هنوز ..
هنوز خاطره اون عشق نافرجام توی دل و ذهن و روح و تنت داغ و زنده است
جریان چیه ؟
چه طوری همچین چیزی ممکنه ؟
چه طوری همه چیز رو دقیق و با تمام جزئیات حفظ میشه کرد ...؟
به من اینطوری نگاه نکن . منم نمیدونم ...
منم دارم در موردش تحقیق می کنم ...
تو اگه چیزی میدونی بگو ....




* آه .. خدای خوب من ..
من مدام تورا در خودم ضعیف می کنم و انرژی ها مثبت و زندگانی بخشت را میگیرم و به شیطان ( این مهمان ناخوانده درونی ام ) قرض میدهم .
شیطان مرا به چشیدن لذت های ناچشیده وسوسه میکند و من , گاهی یواشکی , آنموقع هایی که به تو میگویم من می روم بخوابم
با شیطان می رویم به گردش در باغ گناه ,
از حق هم نگذریم , شیطان دوست خوش مشرب و خوشگذرانیست و از هز انگشتش هزار لذت وسوسه انگیز می چکد ...
آه .. خدا ی عزیز ...
من می دانم که تمام خوبی ها از توست
ولی گاهی به بدی احتیاج پیدا می کنم ...
گاهی اوقات از کمبود پلیدی رنج میبرم ...
نه اینکه شیطان مرا گول بزند ها .. نه ... که میدانم از شیطان قوی تر آفریدی ام ...
اعتراف می کنم که به خواست خودم گام به گام با شیطان تا انتهای گناه , قدم برداشته ام ...
آه ... خدای دوست داشتنی و زیبای من
شیطان را برای چه به خلوتمان راه دادی ؟
ما که با هم مشکلی نداشتیم ...
من مطیع حرفای خوبت بودم و تو هم که جایگاهت را داشتی ...
من که جز تو کسی را نمی شناختم .. من جز تومعبودی نداشتم ...
نمی دانی وقتی شیطان برایم ترانه های هوس سر میدهد چگونه اختیار از کف میدهم و به رقص در می آیم ...
شیطان دست مرا در دستهایش می فشارد و مرا می کشاند به تاریکی ها ...
به جاهای ناشناخته .... می خندد و ناگهان رهایم می کند ..
و من سرگردان در پلشتی و بیهودگی ... سرخورده از لذتی آنی و بی دوام ... باز اسمت را صدا می زنم و تو باز ...
و تو باز ... می آیی .. مهربان و مادرانه ... گونه هایم را دست میگیری و مرا به قله های نور میبری ...
خدایا ... نمی شود او را بکشی ؟
نمی شود بفرستی اش به زندان های گوآنتانامو ...
نمی شود ماموریتی دیگر برایش دست و پا کنی ...
می دانم که از او قویتری ... گرچه من ... تو را در درونم ضعیف ساخته ام ... ( ضعف از ذهن من است که نهایت درکش از تو , همینقدر است )
بگذار من و تو بی دغدغه , مثل قدیم هامان باشیم ...
زیر همان درخت های سیب
کنار همان چشمه های زلال ...
آه ... خدای شاد و زیبای من
من خسته شدم از این کش و قوس ها ...
از این بیا و برو ها و .. رفتن و بازگشتن ها ....
مرا به حال خویش در کنار خود رها کن ...
شیطان را با همه آن وسوسه های لذت بخشش ... بفرست به دیاری دیگر ...
من آرامش بین خودمان را بیشتر از این ها دوست دارم ..
بگذار اندکی سر بر شانه هایت گذارده و بیاسایم ..
آه ... خدای معطر و قوی من ...
آه ... خدای دوست داشتنی




* بین من و تو , آی معشوق من , گره ایست
بین سرنوشت من و تو , گره ایست
دور میشوی از من ,
و دور میشوم از تو ولی ,
این دور شدن ها ,
این کش و قوس ها ,
گره را محکم تر میکند
گره کور می شود و محکم تر و محکم تر
و من و تو هی زور می زنیم ..
تا آخرین لحظه های توان , زور میزنیم
گره محکم تر و محکم تر می شود
آخر یا یکیمان خفه می شود , یا تیغ فراموشی محض , برشی می زند بر کناره گره
آنوقت هم تازه , یکیمان برای همیشه باید , سنگینی گره را برگرده روحش تحمل کند
و دیگریمان هم , برای همیشه تکه ای از وجودش را , از دست خواهد داد
آی ... معشوق من , در زور زدن برای دور شدن , اندکی تردید کن
به مسیر مخالفت بیا ,
بگذار , سر باز کردن این گره با دست , با هم آشنا تر شویم ....
شاید ...




* فیلم (( مسیر سبز )) با شرکت تام هنکس
حتما دیدی
بی نظیر و استثنایی بود
من برای اولین بار حدود دوسه هفته پیش توی تلویزیون دیدم
تاثیر گذار و جذاب ...
دوبله هم برخلاف همیشه خوب بود
یک گزینه خوب , برای اونهایی که ندیدن




*
" بغل هیچ کسی مثل بغل تو , نمیشه
بوی عطر هیچ کسی , عطر تن تو , نمیشه
مرهم نوازش دستای تو , معجزه است
خنده هیچکسی مثل خنده تو , نمیشه
"

یک شعر نیمه تمام برای مادر ...



* من از یک لک لک ضعیف ترم
چون هیچوقت مثل اون نمی تونم روی دودکش خونه های قشنگ شیرونی دار خونه بسازم
من از یک مورچه دست و پا چلفتی ترم
چون هیچوقت نمی تونم بفهمم این زیر زیرای زمین چه خبره
من از یک گنجشک تنبل ترم
چون هیچوقت زودتر ازون از خواب پانشدم
من از یک وزغ حقیر ترم
چون حتی بلد نیستم غرغر کنم
من از یک حلزون بیچاره ترم
چون موقعی که دلم گرفت نمی تونم بدون سر و صدا برم توی خونه خودم
من از یک ...
" قسمتی از حسرت های یک آلبالو ... "



*
" کدوم دل سنگی اومد , شیشه قلبتو شکست؟
کدوم دست غریبه ای , چشمای عقل تو روبست؟
چطوری شد که اینطوری , ورد زبون شد اسم تو؟
کدوم کلاغ سیاه اومد , رو ساق نازکت نشست ؟
یادمه یک زمونی تو , واسه خودت کسی بودی
یه آب و رنگی داشت دلت , نهال نورسی بودی
توی چشات ستاره بود , رو گونه هات گلای رز
.............................................................. "

قسمتی از یک شعر نیمه تموم ... دوست دارم شما بقیه شو بگید ....



*  یه دوست قدیمی و وبلاگیست خوب
یک عکس زیبا
و خداحافظ ...


* ...
راستی غذای هفته هم کباب چنچه با آبلیمو و نان داغ
نوش جان .








دوشنبه 5 تیر ماه سال 1385
... به آهستگی






*
چند روز پیش داشتم با خودم فکر می کردم اگه یه روزی
من و چند نفر از دوستان صمیمی و خانواده ام لب پرتگاهی اسیر دشمنی فرضی بشیم
و اون دشمن ناجونمرد بگه:
- یه نفر از شما می تونه فدای همه بشه , به شرطی بیاد و خودشو پرت کنه از این دره پایین , اونوقت بقیه می تونن برن
من چه واکنشی نشون می دادم ؟
مثلا می گفتم : من هستم ...
و اونوقت با پای خودم می رفتم و خودمو فدای خونواده و دوستانم می کردم ؟
یا در فرض محدود تر , اگه ما دو نفر بودیم , من خودمو فدای یک نفر می کردم ؟
یکنفری که دوستش دارم و بهش عشق می ورزم ...
یا کسی در درونم می گفت :
- من چرا ؟
نتونستم دقیق به جواب برسم , و اونوقت بود که حس کردم هنوز خیلی راه دارم تا اثبات خودم به خودم
من تا وقتی بهم ثابت نشه با ارزش ترین چیزمو می تونم برای عزیز ترین کسم بدم , خودمو و انسان بودنمو باور نخواهم کرد .



* حدود یه هفته پیش سنجاقکی از پنجره اتاق پرید داخل و بعد از چند بار کوبیدن خودش به در و پنجره نشست روی دیوار
سریع دوربینمو برداشتمو ازش اجازه گرفتم برای گرفتن چند تا عکس
سری تکون داد و آروم نشست
منم چند شات گرفتم ازش و حتی دست به بدنشم زدم ولی تکون نخورد
خلاصه کارم که تموم شد پنجره رو تمام باز کردم و گفتم : ممنون می تونی بری
سنجاقک قصه ما هم مثل یک بچه خوب خرامان خرامان پرید ورفت
بعد از رفتنش به این فکر افتادم که :
منطق و درک متقابل چقدر برای ما آدما ( و البته حشرات ) خوب و زیباست .



* فیلم " من سام هستم " با بازی فوق العاده شون پن رو اگر ندیدید , به قول دوستان چندین ماه از عمرتون رو از دست دادید
فیلم قصه یک پدر عقب افتاده است که عاشقانه دختر ناز کوچولوشو دوست داره و از همسرش طلاق گرفته
این پدر مهربون و احساساتی برای نگهداری دخترش دچار مشکلات فراوونی میشه که ...



* راستی گنجشکا جوابمو دادن :
کامران عزیز , همسایه مهربان و خواب آلو ( شاید می خواسته بگه آلبالو )
ما سعی می کنیم کمتر بجیکیم , شما هم سعی کن کمتر بخوابی , حیف طلوع قشنگ آفتاب نیست که پشت چشمای بسته تو نقش ببنده
ضمنا ما دیگه کرم و مگس و عنکبوت نمی خوریم
ما به علت مشغله فراووون ! از فست فود استفاده می کنیم
شاد باشی و سرحال
( مرسی)



* راستی می خواستم بگم :
من دوست دارم تنها باشم
من خیلی دوست دارم تنها باشم
من منتظر اینم که روزی در یک گوشه ای از این دنیا تنها باشم
تنها باشم , با تو , ای نیمه گمشده من ,
ای تنها عشق زندگی من که وجودت به من حس وجود داشتن میده
با تو , تنها باشم ,
به دور از اجتماع خشمگین
و آرامش در حضور دیگران رو با تو , تجربه کنم
فکر نکنی من الان تنهام , نه عزیزم
تنها نیستم , دور و برم شلوغ و کسالت باره ,
و در درونم تاریکخانه ای برای عکس هاییست که در شلوغی اش مدام تو رو جستجو می کنم
من ایمان دارم به بودنت
عجله ای نیست , من صبر می کنم
حتی اگر دیدنت , آخرین جرعه نگاهم باشه
تو هم عجله نکن
زمین ارتباط خیلی لغزنده است
می ترسم سر بخوری و اشتباهی خدای نکرده , بیفتی توی آغوش یکی دیگه
مواظب خودت باش.



* خدای من , اگر امکان داره به من "خیلی وقت" بده
من خیلی کار دارم
من هنوز کلی کتاب ناخوانده و فیلم نادیده دارم
من هنوز خیلی جاها , ...خیلی جاهای زیاد رو ندیدم
من هنوز خیلی چیزها رو ننوشتم
من هنوز خیلی حرفها رو نزدم
من هنوز بوی عطر خیلی از گل ها رو نفس عمیق نکشیدم
من هنوز به خیلی از قول هام عمل نکردم
من هنوز بابا نشدم !
من هنوز کلی نقاشی توی ذهنمو نکشیدم
خدای من ,
به اونایی که دوست دارن زود بمیرن بگو خوش به حالشون
خوش به حالشون که همه کاراشونو کردن و وقت کم نیاوردن
من خیلی ... کاش به من " خیلی وقت " بدی و ...
لطفا هوامو داشته باشی
مرسی عزیز .




* کتاب " تیستو سبز انگشتی " رو وقتی خوندم که تازه با کتاب آشنا شده بودم
اووونقده سال پیش
هیچوقت از یادم نمیره
نمی دونم الان کجاست
اگه کسی دیدش یا خوندش سلام من و فرید ( دوستی که سر داشتن کتابش با هم دعوا می کردیم ) رو بهش برسونه .




* می دونی , ما هیچوقت یک سری از لذت های دنیا رو تجربه نمی کنیم
مثلا ما , هیچوقت مثل یک گوسفند سرمونو نمی کنیم توی سبزه ها که موقع علف خوردن بوی مست کننده سبزه بارون خورده رو بفهمیم
ما هیچوقت نمی تونیم مثل یک پروانه درون یک گل فرو بریم و دست و بالمونو در نرمی عطر آلود شهد اون فرو کنیم
هیچوقت لذت ایستادن زیر یک قارچ موقع بارونو , مثل سوسکا و مورچه ها تجربه نخواهیم کرد ,
و بدتر ازون , هیچوقت لذت در اوج پریدن و عشقبازی در آسمون رو مثل عقاب ها حس نخواهیم نمود
تجربه شنا در اعماق اقیانوس ها , مثل ماهی های آزاد ,
و لذت از این شاخه به اون شاخه پریدن مثل میمون رو هیچوقت نخواهیم چشید
حیف ...
همین آدم بودن , با همه خوبی هاش , یه جورایی بن بست لذت های بی غل و غش شده واسمون
مجبوریم یه کارایی رو که همه میگن لذت داره بکنیم و الکی بگیم : هییی ... چقدر لذت بخشه
هیی .. چقدر این غذای اسپانیولی خوشمزه است و خوردنش لذت بخشه
چقدر پوشیدن این لباس قرمز جیگری نیمتنه و تنگ لذت بخشه
چقدر پریشون کردن موها و مریخی شدن قیافه لذت داره هاااا
هییی .... دنیا ... چقدررر ... چیزای مسخره برای ما آدما لذت بخشه
هییییی




* مدتیه منم سئوال فرشید توی ذهنمه
" نمی دونم خدا شبو واسه چی آفریده ؟ "
از بس که جوابای زیاد دارم براش




* آی , آی ,
آی آنکسی که عاشقش بودم
آی ,
همینطوری می روی از آنور کوچه , انگار نه انگار
انگار نه انگار که روزی دل من کاسه آش بود
آشی که تو تا ته , همه را سر بکشیدی
انگار نه انگار که آن کاسه شکستی
انگار نه انگار که اشکم تو ندیدی
باز ایندفه میلت به کدام کاسه آش است
باز ایندفه انگار نه انگار که انگار ؟
نفرین که لبت بر لب آن کاسه بسوزد
نه ... حیف لبت ... حیف لبت
کاسه بسوزد
آن کاسه بسوزد و... تو
انگار نه انگار ...



* راستی غذای هفته
یک کنسرو لوبیا با قارچ بهروز ؛ پر از فلفل سیاه با نون سنگک و ترشی فلفل سبز ...!



* الان ساعت سه و بیست دقیقه بامداد روز دوشنبه پنجم تیر ماه است
کلاغ های روبروی اتاق , گاهی غار و غوری می کنند
احتمالا عده زیادست و جای کم
لیوان آب جوش با چای پاکتی غرق در آن روی میز
صدای موسیقی ملایمی می آید
و کولر و پنکه هم روشن است
بیدارم در عمق شب
مابین تاریکی و طلوع
و چه لذتی دارد در این بین , حس کنی خدا اینجاست ..
خداوند شب بیدارست و شب بیداران را دوست دارد
" قل یا  ایها المزمل , قم اللیل الا قلیلا .... "



* بدرود ...



تعداد بازدیدکنندگان : 70692


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها