
* خیلی آرزوها داری , اونقدر که اگه قرار باشه روی کاغذ بنویسیشون تبدیل بشه به یه کتاب از بچه گیهات شروع شد اولین آرزوت داشتن دوچرخه بود یک دوچرخه نقلی که ازون بوقایی داشته باشه که وقتی با کف دست میزنی پشتش صداش در آد بابات بهت قول داد اگه نمره هات خوب بشه یکی واست بخره هی بیست آوری هی بیست آوردی برای نوزده و هیجده هات گریه کردی و زدی توی سرت شبای امتحان ریاضی و جغرافی تا صب بیدار موندی و با چشای سرخ و قلمبیده رفتی سر جلسه و هرچی توی مغزت بود بالا آوردی روی صفحه امتحان و زیرش خوش خط نوشتی : - آقای معلم فلانی , دستای مهربانت را می بوسم , قربانت بشم , دور سرت بگردم , واکسی محله ات بشم , تورا به جان هرکی دوست دارید در نمره دادن به من کمی لطافت به خرج دهید , به خدا احتیاج دارم , من شبها از بی خوابی و گرسنگی مزمن به خاطر دوچرخه در رنج و بی تابی ام , جان مادرتان , الهی قربانتان بشوم ... از بیست کمتر الطفات نفرمایید ... و بعد از امتحان مثل آدم هایی که بلانسبت شپش در بدن دارند به خودت پیچیدی بعد ده روز که رفتی بارم امتحاناتتو گرفتی دیدی ریاضی شدی ده جغرافی شدی هفت ! بعد سرت سیاهی رفت و گوشات وز وز کرد و داغ شد صدای بچه ها از دور وبرت میومد که : - افتادی که ... انگار از اوج دوچرخه با باسن خوردی کف آسفالت اونجات ( باسنت ) درد گرفت حسابی دستتو مثل هنرپیشه های نافرجام در عشق فیلمای هندی گرفتی به در و دیوار و کمرت شکست عطای دوچرخه رو بخشیدی به لقاش و رفتی زور زدی تا هفتت بشه ده با زور تک ماده و التماس و پس گردنی معلم به خاطر انشای زیر ورقه ... بعد به بابات گفتی : - قربونت بشم الهی باباجان , من به خاطر اینکه شما به زحمت نیفتید درس نخوندم تا بیست نگیرم و شما از جیب به ضرر نیفتید و بابا جان هم تسمه سبک و نازکشو کشید و سه تا زد به اونجات و تو هم الکی مثلا گفتی : - آخخخ , غلط کردم ... و توی دلت گفتی : - نه آش خوردیم نه دوچرخه , هم اونجامون سوخت هم دهنمون ... اولین آرزوت رفت به مزبله دان تاریخ ( البته جغرافی بیشتر ) تابستون مثل بازیگرای فیلمای سیاه و سفید زحمت کشیدی و عرق ریختی و به جای تماشای پلنگ صورتی و هاکلبری فین و بامزی توی مغازه شاگردی کردی دوزار ده شاهی آخر تابستون , توی جیبی بود و ذوق توی گلوت که الان یه دوچرخه میخری و میزنی توی کوه و دشت : - آخ جااااا ن رفتی در مغازه دوچرخه فروشی و تا پولتو نشون دادی یارو گفت : - این که فقط پول باد لاستیکاشه که بچه جان , برو خدا عقلت بده بعد دماغت شروع کرد به فین فین کردن و جوشای بی غرور جوونی از پوست صورتت گوله گوله ریخ بیرون داغون و کلافه توی راه برگشت به خونه یه ساندویچ سه نونه کالباس مارتادلا خریدی و همینطور که خیارشورای شورو بدمزه اش رو از وسطش در میاوردی در حالتی رمانتیک به ساندویچی که قطرش دو برابر قطر دهنت بود کلف زدی و بغض توی گلوتو مردونه نشکستی ... به خونه که رسیدی و مامانت حالتو دید دلش واست سوخت و دستشو کشید روی سرت و گفت : - نازی پسرم , به داداشت میگم اون دوچرخه ( قراضه شو ) بده مال تو , غصه نخور گل پسرم ! داداش بزرگت اول که اصلا راضی نمیشد ولی بعد از نصایح مادرانه و وعاید ( جمع وعید ) های پدرانه با اخم و تخم جنازه دوچرخه شو لای کفن میپیچه و میذاره توی بغلت و میگه : - من میرم سربازی و بر میگردم , وای به حالت اگه یه باد از لاستیکای پنچر این دوچرخه کم بشه , واییییی به حالت داداش گلم ! نمی دونی لقمه های ساندویچ کالباس توی گلوت گیر کرده هنوز یا همون بغض نشکستهه اس ... گیر کرده توی گلوتو و نمی تونی بگی : - الهی قربونت بشم داداش , بذار پاتو ببوسم , تو منجی آرزوهای منی , تو همون شازده خانوم مهربون کارتون پینیکیویی... ! داداش بزرگت با سلام و صلوات و نگاه مهربون و قدردان تو میره سربازی و تو میمونی و جنازه دوچرخه , سه روز وقت میذاری واسه شستن جنازه و و جمع و جور کردن لاشه دوچرخه و نوار پیچش میکنی و لاستیکاشو پنچر گیری میکنی و با دهن بادش میکنی و با پپسی کولا میشوریش ... اولین نامه داداش بزرگت که میرسه توش نوشته : - اگز از حالمان جویا باشید ملالی نیست جز دوری دوچرخه !!! روز اولی که دوچرخه بی قواره با اون دسته خرگوشی های دراز آماده حرکت میشه دل توی دلت نیست , دیگه آروزی گندت برآورده شده و ملالی نیست ... حیاطو آب و جارو میکنی و اسفند دور سر دوچرخه ات می گردونی و در حیاطو چارتاق وا میکنی و با های و هوی و آخخخ جاااان از در میزنی بیرون هییی , عجب حالی میکنی توی کوچه پس کوچه ها و چه فخری میفروشی به بر بچه های آویزون توی کوچه ... با همون دوچرخه فکستنی بی ترمز حال میکنی و تموم غنچه های ذوق توی دلت وا میشه و بغض گلوت اینبار دیگه میشکنه , نه از غم و غصه , از شادی و هیجان آییییییی , اشکات همونطور که تند داری میری مثل بارون بهاری از بغل گونه هات میپاشه توی کوچه و باز به فین فین می افتی سر پیچ کوچه دوم یهو ناغافل گرومب میخوری به پشت یک ژیان و با اونجات گرومب تر , میخوری روی سفتی آسفالت , دوچرخه ات مثل خر بی صاحاب می افته اونور و خودت هم که حال و روزت معلومه راننده ژیان اومده نیومده میخوابونه توی گوشت و تو هم که از قبل زمینه شو داری مثل دوش حموم میزنی زیر گریه گریه ات ازون مدل بی صداهاست که هیچ دلی رو به رحم نمیاره و فقط صورتتو چروک میکنه و دماغتو آویزون ( بدی اینجور گریه همینه دیگه ) یارو که میبینه صدات در نمیاد یک لقد( همون لگد ) حواله میکنه به اونجات و تو فقط فرصت میکنی بگی : - آخخخخخخخخ ( البته بدون جان ) بازم بنده خدا با معرفته که بعد از چند تا فحش و دو سه تا دیگه پس گردنی ولت میکنه وگرنه کارت تموم بود دوچرخه تو ور میداری و آویزون تز از همیشه عمرت , همینطور که با لبه آستین دماغتو پاک میکنی ولو میشی به طرف خونه , سر کوچه بچه ها برات هورااا میکشن ( البته هوووووووورا بدون را ) میری توی خونه و در میبندی و گوشه حیاط میشینی و زانوهاتو بغل میکنی و های های دلتو صفا میدی .
*** خیلی آرزوها داری اونقدر که اگه قرار باشه بنویسیشون تبدیل میشه به یه کتاب از بزرگیات شروع شد اولین آرزوت یادت نیست چون از آرزو کردن تا برآورده شدنش چیزی نگذشت دومیشم یادت نیست , چون تا خواستی , داشتی سومیشم همینطور , چون قبل از خواستنش , داشتیش بقیه شم مهم نیست , چون نه هیجانی داشت , نه لذتی فقط دل خوشکنکی دو سه روزه بود حالا دلت گرفته , دلت هوای دوچرخه سواری با همون دوچرخه رو داره و تصادف با همون ژیان دلت , هوای آدامس خروس نشان کرده و بوی پلوهای روز جمعه دلت هوای نیکمت کرده , نیمکتای درب داغون مدرسه , کاغذای امتحان , درس جغرافی , برف بازی توی راه , اردوهای دانش آموزی بچه درونت دلش پر از غصه و آرزو , ماتم گرفته و زانو به بغل نشسته کنار حیاط دلت هنوز نه بزرگ نشده نه با آرزوهای کوچیکش حال کرده داغونه دلش شیطنت می خواد و بازیگوشی و داد و هوار و توپ بازی اما تو , پیچوندیش لای زروق و بهش گفتی : - قشنگ , مثل بچه آدم راست راست راه میری و لباستو کثیف نمی کنی و شخصیتتو حفظ می کنی , باشه بچه خوب و نازم ؟!! دلشو شکستی , از آب و تاب انداختیش , آرزوهاشو براش عقده کردی , خفه اش کردی توی خودت , تا میاد بخنده اخم می کنی , تا میاد بلند شه میشینی , تا دلش هوای کوه و دریا می کنه تلویزیون نشونش میدی , از یادش بردی طعم خوب آرزو کردنتو , حالشو گرفتی , انگار ده تا لقد ( همون لگده ) زدی بعه اونجاش , پیرش کردی ... هییی , حالا از یاد خودتم رفته , آرزو کیلو چنده ! روز میاد و شب میره و تو , راضی نیستی دو روز دیگه هم میگی , هیییی , جوونیم مفت از چنگم پرید ... هیییی از خودته که بر خودته ( همون از ماست که بر ماست ) حالا حالاها کار داره تا بلند شه از جاش خیلی باید نازشو بکشی , باید خودتو بزنی زمین براش , لوسش کنی , قربون صدقه اش بری تا بغض گلوش توی بغل تو بشکنه , ولی نا نداری , اسیری اسیر زندگیت , روزمرگیت , کارکردنات , آدمای چار گوش دور و برت , دروغات , راستات , پولات , خوابات , خوراکت , اسیری ... اسیر خودت , خودخواهیت , زیاده خواهیت , منیتت , خلاصه کلوم اسیری اسیر دست سرنوشت . هی ... اون اونجا نشسته و تو اینجا نمی دونم بلاخره می تونی پاشی پاشونیش یا نه ... می پاشی و پانمیشی . خودت میدونی دیگه گرچه خودتم نمی دونی ... هی ... ( این ازون هییییی هاست که توی فیلمای سیا سفید میگن )
* و یه سایت جالب
* همین دیگه ... حالم خوش نیست .
|