|

* وقتی با تو ام پر از وسوسه ام ... فکر می کنی وسوسه چی ؟ حتما خودت بهتر از من میدونی شایدم ندونی پر از وسوسه ام دلت می خواد بهت بگم وسوسه چی ؟ به نظرت وسوسه خوبه یا بده ؟ وسوسه کلمه قشنگیه شبیه وسواس هست ولی عین اون نیست وسوسه شبیه کلمه بسه بسه :) خنده داره نه میدونی , یکی درون من هست که مدام حرف میزنه بعضی وقتا میخنده و منم از خندش خندم میگیره ولی هر کی هست هنوز نشناختمش آدم ( هنوز نمی دونم اسمشو می تونم بذارم آدم یا نه ) ولی هر چیزی هست خیلی باحاله شبا باید دستمو بذارم روی دهنش تا ساکت باشه و آرامشمو بهم نزنه خیلی خوبه که اون مثل من بلد نیست با چشاش حرف بزنه یادمه یه بار از توی چشام فهمید که خیلی داغونم هیچی نگفت سه هفته ساکت شد و رفت گوشه اتاقش و خودشو با کتاب خوندن مشغول کرد خوب میفهمه فقط اون موقع های بحرانیه که خوب میفهمه بقیه موقع ها مدام حرف میزنه همینطور ور ور ور زن نیست ها , مثل خودمه درون خودمه , ولی برعکس من مدام حرف میزنه این موضوع وسوسه رو اون انداخت توی دلم گفت وقتی با تو باشم باید پر از وسوسه بشم گفت وسوسه هایی که موقع با تو بودن باید داشته باشم خیلی لذت بخشه تن آدمو گرم میکنه بعضی آدما میگن وقتی یه قلپ مشروب میخورن تنشون گرم میشه به نظرم مسخره اس من فقط وقتی تنم گرم میشه که پر از وسوسه باشم داغ میشم نبض شقیقه هام گرومپ گرومپ میزنه دستام یه خورده بگی نگی میلرزه مردمک چشام درشت تر میشه نور اذیتم میکنه قلبم تند میزنه , خیلی تند , طوری که حس می کنم اگه پیر بودم حتما سکته میکردم خلاصه , اون دوست من , همونی که در مورد وسوسه های با تو بودنم برام گفت , فکر می کنه من وقتی با توام , پر از وسوسه ام تو چرا این حسو در من بیدار می کنی ؟ چی داری توی وجودت اصلا در مورد وسوسه هایی که من موقع تنها بودنم با تو دارم چی فکر می کنی ؟ فکر می کنی شبیه فیلماست ؟ فکر می کنی من موقعی که پر از وسوسه ام چه شکلی میشم ؟ حسای درونیم چطوری خودشونو بروز میدن ؟ فکر می کنی موقعی که با تو تنها و پر از وسوسه ام چقدر منطقی باشم ... اصلا وسوسه های با تو بودنم رو دوست داری ؟ از اصل موضوع پرت شدم تقصیر من نیست پر حرفی دوستم روی منم تاثیر گذاشته دوستمو بعدا بهت معرفی میکنم گرچه وقتی من با تو تنهام خیلی مودبانه میره توی اتاق خودش و در رو میبنده حتی یه بار دیدم توی سوراخ کلید در اتاقش پنبه گذاشت نگفتم چه وسوسه ای ؟ میگم برات دستمو بگیر خب چرا اینقدر مضطربی ؟ چرا دستت اینقده داغه ؟ نگرانی ؟ نه وسوسه های من اینقدا هم بد نیست خب , بذار بگم برات امممم ... مثلا مثلا الان به شدت وسوسه شدم که دستتو بگیرم و ببرم روی پشت بوم اتاقم اونجا یه تلسکوپ هست آسمون شب هست و یک عالمه ستاره می خوام تو رو شریک کنم شریک لذتم در تماشای آسمون , ستاره ها و ماه نمی دونی چقدر هیجان انگیزه نمی دونی همه چیز چقدر از توی اون تلسکوپ عجیب و رویاییه من نفسم حبس میشه و یکی از وسوسه های لحظه های تنها بودنم با تو اینه که , نوبتی ستاره ها رو دید بزنیم روی زمینو که نمیشه اینطوری سفر کنیم , اون باشه واسه بعد تجربه این هم کم ازون نیست لبخند زدی چرا ؟ ستاره های توی چشم تورو که نمی تونم با اون تلسکوپه ببینم رصد ستاره های چشم تو , کار هیچ کسی نیست , بازم بگم ؟ از وسوسه های شب های تنها بودنم با تو ؟ میدونی صحبت کردن تا صبح , با چاشنی چایی و موسیقی پس زمینه جیرجیرک یکی ازون وسوسه های لذت بخشه تو باید دستتو بذاری زیر چونه ات بیشتر از من حرف بزنی تو بیشتر حرف بزنی لذت بخش تره چون من شنیدن رو بهتر از حرف زدن بلدم به هیچکس اینو نگو .. :) آی ... داشت یادم میرفت یکی دیگه ازون وسوسه های گنده توی دلم که مدام پوست دلمو قلقلک میده اینه که تو مدل عکسای من باشی من عکاس خوبی نیستم ولی مطمئنم که تو , یه مدل فوق العاده ای وسوسه هام چه شکلیه به نظرت خوبه ؟ طبیعیه ؟ مثل فیلما هست یا نیست ؟ من اینطوری ام نرم نرمک میرم زیر پوست شب خیلی کارا هست خیلی وسوسه ها هست باید اولویت بندیشون کنم همیشه می خواستم برنامه هامو روی یک کاغذ بنویسم که یادم نره ولی یادم رفته دفترچه بخرم پیرهنمم که جیب نداره واسه داشتن خودکار همینه که خیلی چیزا از دستم میپره مثل شعرایی که توی راه خونه تا محل کار و محل کار تا خونه برات میگم و از ذهنم میپره تنها چیزی که ازش میمونه چند تا سنجاقکه ( من فکر می کنم شعرایی که از ذهنم میره سنجاقک میشه ) یادم باشه یه پیرهن جیب دار برام بخری که خودکارم داشته باشه تو از وسوسه های تنها بودنت با من نگفتی ؟ شاید چون هیچوقت وسوسه تنها بودنت با من عملی نشده شایدم وسوسه های تو نگفتنی باشه شاید اصلا وسوسه ای نداشته باشی اگه دوست داشتی برام بگو میدونی که من , شنونده خوبی ام تو نمیدونستی , خودم گفتم خیالت راحت , خوابم نمیبره ولی اگه محوت شدم , چراغو روشن کن دوباره پیدام میکنی ....
* ننوشتنام از تنبلی نیست خواب تابستونیه روحمه دکترا بهش میگن سندروم آلبالویی یه روزی اگه این دکتر لکتر بیاد جمجمه منو باز کنه همه می فهمن همه می فهمن توش چقدر جمله های نگفته و مچاله شده اس من همیشه فکر می کنم وقتی جمجمه ام شکافته بشه ازش بخار میزنه بیرون هر کسی زه چیزایی توی فکرشه دیگه مثلا من بعضی وقتا فکر می کنم شاید از توی آسمون یه چیزی بیاد بخوره توی سرم آخه یه بار چندین سال پیش یه شیشه بزرگ از روی یه پشت بوم بلند پرت شد جلوی پام اگه چند متر جلوتر بودم , سرم الان جای خودش نبود مثل فیلم طالع نحس , مثل ته خیار , مثل ... ولش کن , تصورش اصلا جالب نیست راستی من در مورد مرگم خیلی عجیب فکر می کنم مطمئنم طبیعی نخواهد بود این ازون الهامات قویه مالیخولیا نیستا , یه جور خود آگاهیه نه , بذار از مرگ نگم , وقتش نیست کو تا مرگ , فعلا وقتی برای زندگیست ...
* یکی از لذت بخش ترین خاطرات بچه گی من مال اون وقتاییکه که پاهامو میذاشتم توی آب یخ لذتش تا مغز سرم میرفت بالا و شکل یه خنده و ذوق و یه همچین چیزایی از دهنم میزد بیرون خیلی کیف داره , کفشاتو در میاری , جوراباتم همینطور بعد کف پاتو آروم میذاری روی صورت آب , وووی , حیف که دیگه , حداقل فعلا , میسر نیست برام
* من همیشه از آمپول بدم میومد شاید به همین خاطره که سالهاست مریض نشدم یادم نیست آخرین بار کی دکتربودم ولی یادم بچه گیام که زیادم مریض میشدم وقتی از داروخونه میومدیم خونه یواشکی آمپولامو میشکستم عجب شیشه محکمی داشتا اون موقع ها کابوسم میدیدم هذیونم زیاد میگفتم موقع مریضی موقع آبله مرغون فاجعه بودم , مدام کابوس میدیم توی بیداری , یه بار داشتم روی ایووون خونه همینطور دور خودم میچرخیدم که یهو سرم خورد به لبه دیوار شکست هنوز جاش روی پیشونیم هست خاطره دوران آبله مرغون و چرخ چرخ عباسیمه الانم حرفام شبیه هذیونه ... نه ؟
* این مجسمهه هس , توی ریو دوژاریو , دستاش بازه عجب هیبتی داره , عجب ابهتی داره , ستودنیه , تصور ایستادن نزدیکش منو هیجان زده میکنه چه برسه به واقعیتش چندبار عکسشو دیده بودم , یه بارم توی یه فیلم دیدمش امشب باز دوباره دیدمش , توی فیلم مدداگ و گلوری با بازی رابرت دنیرو از این دنیرو هم خوشم میاد , یه جوری به نظر میرسه نمی تونم توصیفش کنم ولی خوبه , جالبه , آخ , نه , به گمونم اشتباه کردم , توی این فیلم نبود اون مجسمهه , توی فیلم روزهای سفید دیدمش اول فیلم بود , بقیه شو ندیدم چون فیلم جالبی نبود به هر حال حتما یادت باشه یه سر بریم برزیل .. می ترسم یادم بره
* چه اشکالی داره وقتی با یه بچه ای , مثل بچه ها باشی ؟ من وقتی با بچه هام , ازونا بچه تر میشم این یه موهبت خدادادیه شاید یه روزی گمم کنی اگه گمم کردی نگران نشو دور وبرتو نگاه کن هر جا یه گروه بچه دیدی , شاید کوچیکترینشون من باشم ... :) به قول یه بنده خدایی : افتخار من اینست که خود یک کودکم .
* بعضی وقتا یه چیزایی می نویسم روز بعد که می خونم به نظرم خوب نمیاد کنترل + آ + دیلیت ولی اگه نگهشون داشته بودم شاید بعد ها به درد میخورد خوبی کاغذ اینکه وقتی روش چیزی هم مینویسی , پارشم که بکنی بازم جای امید هست ولی دیگه دستام به قلم و کاغذ روی خوش نشون نمیدن خیلی بده چیکار کنم ؟
* چند شبی هست این بازی گلد ماینر حسابی مشغولم کرده تا مرحله بیست بیشتر نمی تونم برم ولی باز از نو نمی دونم چرا خسته نمیشم ...
|