آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 17 مهر ماه سال 1385
دور زدن ممنوع

 

* ماه رمضونای ده دوازده سال پیش خیلی با صفا بود
سحری دور سفره هفت هشت تا بچه قد و نیم قد بودیم و صدای خاطره انگیز دعای سحر و صفای شلوغی و دور هم بودن
بعد از افطار تا سحر , باز فوتبال بود و سرو صدای بچه ها توی کوچه و بعدشم دور هم نشستن و قصه های وحشتناک تعریف کردن
مثلا از زنی که نصف شب تاکسی میگرفت و میرفت قبرستون و جگر مرده ها رو میخورد گرفته تا ماجرای اون یارویی که قوز داشت و رفت توی حموم بین جنا رقصید و جنا چون قصه دار بودن یه قوزم گذاشتن روی قوزشو شد قوز بالا قوز
خلاصه , افطارشم که موقع اذان همه مثل مورچه هایی که موقع بارون می دون به طرف سوراخشون به سرعت خودمونو میرسوندیم خونه و دور سفره نون و پنیر و سبزی و بود و چای شیرین و ماقوت و فرنی و شله زرد و شربت خاکشیرو خرما و نون شیرمال و کتلتی و کبابی و کوکویی و...
بابا هم زود بعد از افطار رادیو قراضه رو برمیداشت و میزد رو موج بی بی سی و استماع خبر ...
حالی داشت خلاصه اون روزا ماه رمضون ...
اصلا تا میگفتن ماه رمضون خاطره هاش پر رنگ تر میومد توی ذهنمون تا خودش ..
منم که اون روزا یط که امتحان داشتم توی ماه رمضون کلی قران و نماز و وعده و عید که اگه نمره ام خوب بشه قران رو دور میکنم و نمازم دیگه همیشه سروقت میشه و ... هیییی
گذشت به هر حال .... گذشت و رفت و پشت سرشم نیگا نکرد
این روزا , ماه رمضون ؟!
دور هم بودن ؟!!!!
صفا و حال و سحر و افطار ؟؟؟!!!
نخییییر , خبری نیست , هر کسی یه گوشه دومن دنیا رو گرفته و هرکسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش
نه حالی هست و نه حولی و صفایی و نه لذتی ..
همه چی الکی کشککی ....
چمدونم ولله , زندگی همینه دیگه
مخلص کلوم , یاد باد آن روزگاران یاد باد ,


* میگم خدا هم قربونش برم خوب سیاستی در ارتباط با بنده هاش واسه خودش تعیین کردا
همینه که میگن دانا و عالم به همه اموره همینه
خداوند منان خود را از چشم همه مخفی و در عالم غیب سکنی گزید و نگذاشت چشم بنی بشری بر جمالش روشن شود
و از همین رو هر کسی به فراخور حالش در ذهنش ذهنیتی دارد از او و وجودش
به قول شاعر : هر کسی از ظن خود شد یار من , از درون من نجست اسرار من
اگر مثال رو بر همین اصل در بین انسانها تصور کنیم اگر آدمی هم باشد که کسی حضور و جمال و فیزیکش را نبیند
و تنها مثلا چند نوشته و یا کتاب و یا اختراع و اکتشاف و یا کاری خارق العاده از او سر بزند و آوازش بپیچد
بازهم جماعت , هر کسی بر حسب تخیلات ذهنی اش , او را به تصویر و تصور خود می کشد و مجسم می کند
و معمولا , به بهترین حالات و سکنات ,
همین جریان برای شیطان و نیز ادم بد هایی که به چشم رویت نی شوندهم صدق می کند
نتیجه اینکه ,
خوب باش و تنها و مردم گریز که باشی تو در قلب آنان عزیز
عجب نتیجه گیری ای کردم نه ؟ می دونم که همه گیر می دن به این موضوع ... شما حرف دیگه ای داری ؟



* یه متنی هم نوشتم شدیدا تاریک در خصوص زندگی که این هم حقیقت عریان و سیاهه
من زندگی رو از دو پهلو نگاه می کنم
گاهی اشاره به زیبایی ها و امید هاش
و گاهی هم به زشتی ها و بیهوده گی هاش , باشد که هرکسی توشه ای از این چنته بردارد ... ولله به خدا


* کتاب منشاء انواع نوشته چارلز داروین رو دارم می خونم که در خصوص تاثیرات ژنی و نقشش در تغییرات حیوانات گوناگونه ,
نوعی کمکه در خدا شناسی و بسط کمال و فهم و اندیشه , والبته کمی تخصصی و صقیل , به جر علاقمندان به رموز حیات , به کسی پیشنهادش نمی کنم



* فیلم شهر فرشتگان ( نیکلاس کیج ) و صبحانه ای برای دو نفر ( خسرو شکیبایی ) رو دیدم ,
هر کدام در نوع خودش خوب بود و قابل تامل و تدبر ... , هردوشو پیشنهاد می کنم و ضمنا فیلم یوترن ( شان پن , جنیفر لوپز ) هم جالب و تکان دهنده بود ..



* این شعر زیبا رو از کتاب دریا در من شهریار قنبری انتخاب کردم , خیلی زیباست :

منو از پشت دیوار صدا میکردی , نگو نه
یه جور خوبی به من نیگا میکردی , نگو نه
جای پای ما دو تا از تو کوچه پاک نمی شد
کوچه رو از اسممون سیا میکردی , نگو نه
* چه روزایی , چه روزای خوبی داشتیم
کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم
زیر بارون می دیدم که چتر تو دست منه
آخه دوست نداشتی بارون به تنم دس بزنه
بازیمون بود بازی عروس دومادی , نگو نه
به من انگشتر کاغذی میدادی , نگو نه
* چه روزایی , چه روزای خوبی داشتیم
کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم
تو همون کوچه نه جای پای تو مونده نه من
بچه ها می خوان که مثل ما عروس دوماد بشن
اما من دوست ندارم عروسیشون سر بگیره
چون نمی خوام مثل من وقتی بزرگ شدن بگن :
* چه روزایی , چه روزای خوبی داشتیم
کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم ....
هییییی


* یه فلش خیلی باحال .. شبیه قورباغه عاشق قصصه خودمه ولی اگه اذیتش کنی جیغ میزنه سرتا ... 


* این فلش هم خیلی جالبه ؛ خصوصا برای خودم که خطاطی رو خیلی دوست دارم ...


* ضمنا بیستم مهر ماه تولد وبلاگ این چند نفره که از همین الان همه دوستان دعوتند به این محفل دوستانه
قرار بر اینه که از همه دوستان وبلاگ نویسی که تمایل به نوشتن در این وبلاگ قدیمی و گروهی رو دارن ثبت نام به عمل بیاد
تا این وبلاگ هم از این رخوت و کندی جدا بشه و هم دوستان بیشتر فعال باشند و درد دلاشونو فقط برای خودشون نگه ندارند ...
پس وعده : بیستم مهر ماه , این چند نفر


* همین تا بعد ...

پی نوشت :
- سنجاق قفلی نمی زنی گوشه دستمالت ؟


دوشنبه 3 مهر ماه سال 1385
آخ ... آمپول



*
" اندر احوالات آمپول خوردن آلبالو "
همین هفته پیش بود که از نفرتم از آمپول نوشتما !
یه هفته نگذشت که دچارش شدم
خودم کردم که لعنت بر آمپول باد
قضیه از این قرار بود که سه چار روز پیش صب که از خواب پاشدم و اول بسم الله
تا اولین مرحله بلع آب دهنمو در حالت بیداری انجام دادم دیدم بعععله , سر پیچ مشکل داره حسابی
تا صدای قورت اومد گلو هم یه درد حسابی حواله مون داد و فهمیدم که از امروز تا چند روز بیچاره ام با این چرک گلو
چایی خواستم بخورم , هر قورتش امونمو می برید
آب دهنمو قورت می دادم , بد تر , اینقدر دولا راست میشدم تا یه جرعه آب از گلوم بره پایین
مامان خانوم هرچی اصرار کرد که مادرجون بیا برو دکتر ,
از ترس آمپول گفتم : نه بابا , چیزی نیس که , خوب میشه دو سه روزه
رفتم داروخونه و یه بسته آموکسی سیلین 500 گرفتمو راس هشت ساعت به هشت ساعت خود درمانی رو شروع کردم
ولی مگه خوب شد ؟
بد تر شد و خوب نشد
شب تا صبح بیچارگی و کلنجار رفتن با خودم برای قورت دادن هر جرعه آب دهن
ای خدا
به خودت قسم که سلامتی نعمت خوبیه که دادی به آدم
قربونت بشم , دورت بگردم , ما رو مریض نکن , فرض کن من شترم , شتر دیدی ندیدی !
القصه , بعد از خوردن سی تا آموکسی و ده بیست کاسه سوپ و نشاسته گرم و آویشن مخلوط به عسل و ... و البته افاقه نکردن هیچکدام
با دستی از پا درازتر و سری کج , راهی دکتر شدم
" قضیه دکتر و لبخندش بعد از تجویز آمپول "
دکتر متخصص گوش و حلق و بینی مرد میانسال و خوشتیپی بود که در نگاه اول به حلق بنده فرمود :
- هه هه هه ... خربزه خوردی پسرم ؟
گفتم :
- بعله اقای دکتر , چطور ؟ تیکه هاش مونده تو گلوم ؟!!
فرمود :
- نخخخیر , خربوزه خوردی حالا باید بشینی پای لرزش , وضع گلوت به هم ریخته اساس !
گفتم :
- آقای دکتر من یه دوره خود درمانی دو سه روزه هم داشتم با آموکسی سیلین , اثر نداشت که هیچی حالا آب دهنمو که قورت میدم سر دو تا پیچ گیر میکنه , یکی اینجای گلوم , یکی هم اینجا ( با دست اشاره کردم وسط جناغ سینه ام )
فرمود :
- خود درمانی ها ؟ چرا عاقل ( با درست به من اشاره کرد ) کند کاری که پیش من شود خجل ( ج رو با تشدید گفت )
گفتم :
- ببخشید
در حال نوشتن نسخه فرمود :
- خب , یه شربت آلومینیوم ام جی اس برای اون جریان گوارشیت که مربوطه به گیر پیچ دوم آب دهنت , اینم سفالکسین پونصد برای همون جریانات ,
اینم قرص پردنیزولون ( نگفت واسه چی ) , و اینم دو تا آمپول خوشگل پنی سیلین یک میلیون و دویست !! برای حسن ختام .
همینو که گفت احساس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه و قر میده ,
- ااا , آقای دکتر آمپول لازمه حالا ؟
با ناز فرمود :
- اهه , اصل کارشه عزیز دل , بنیانشو مرصوص میکنه , چشمتو روشن میکنه , چیه , نکنه میترسی ؟
گفتم :
- ترس ؟!!! نههه آقای دکتر , بچه که بودم نیم ساعت قبل از آمپول خوردن زیپم باز بود همینطوری ...
خندید وفرمود :
- خب , پس الان برو یکیشو بزن گل پسر , فرداشبم یکی دیگه شو ....
با حالی نزار و پریشان از مطب خروج و به سمت مقتل حرکت کردم .
" در احوالات خانم چاقالوی آمپول زن و راننده با نمک "
رفتم داروخونه و دواها رو گرفتم و اومدم خونه و بعد از یکی دو ساعت نظاره آمپول ها تصمیم رو عزم کردم بر اجابت امر دکتر
ساعت دوازده شب از خونه زدم بیرون و یه تاکسی دربست گرفتم
- کجا میری جوون ؟
- یه تزریقاتی خوب بی زحمت ..
- تزریقاتی ؟ تزریق چی ؟
- آمپول دیگه
راننده پشمالو و سیگاری با کف دست کوبید روی زانوش که :
- آخ آخ ... از آمپول نگو که دلم خونه ...
دلم هرررری ریخ پایین ,
- چطور مگه :
- هیچی رفیق , دو شب رفتم دکتر , یه آمپول روغنی برام نوشت , رفتم همین کلینیک امام رضا , آقا جات خالی , پدرمو در آورد ,
نیم ساعت این سوزنه رو کرده بود تو ...ـون ما , مام اون زیر نفس نفس میزدیم , مگه تموم میشد پدر سگ ... مردم و زنده شدم .
این آمپول زنه یه پیرمرد بود انگار چشاش نمیدید , زده بود رو استخون , هی فشار میداد بدمصب , خلاصه جون دادم تا این آمپوله رو زدم , حالا آمپول شما چی هس ؟
من که نفسم در نمیومد از ترس , گفتم :
- پنی سیلین 1200000
- اوف , اینم درد داره بی پدر , بیا ببرمت این کلینیک رازی , یه بنده خدا خامومه ای هست دستش سبکه , زود قال قضیه رو میکنه , خانوما دلرحم ترم هستن , همیچن با ملاطفت کارشونو میکنن .
یه خورده آروم شدمو و گفتم :
- خدا خیرت بده
خلاصه , درمونگاه خلوت بود و یه خانوم خیلی چاق با لپای آویزون و چشای کوچولو در انتظار یک طعمه برای آمپول زدن
- سلام خانوم دکتر !!!
- سلآآآم ,
- برای تزریق اومدم ,
- چی هست ؟
- پنی سیلین
- زدی قبلن ؟
- بعله .. یه چارده پونزده سال پیش !
- پس تستم میخواد با این اوضاع
آستین دستمو دادم بالا و اونو یه نیش زد و گفت یه ده دقیقه ای بشین
در همین حین که نشسته بودم چشمتون روز بد نبینه
انگار پا قدم من برای این بنده خدا خوب بود
همینطور آدم بود که کج و راست از در اومد تو
یکی یکی جلوی چشم من می خوابیدن روی تخت سفید و خانم دکتر !! سوزنو با اون دستای گوشتالودش هلپی فرو میکرد توی اونجای بنده خداها
اول میگف :
- یه نفس عمیق بکش , بعد هلپ , فیش ,
همه زیپا باز و توی صف
هلپ , فیش
اول نگاه نمی کردم ولی بعد دیگه نزدیک هشت تا صحنه فجیع رو دیدم
یه بنده خدا هم بود که شلوارشو میخواست تا زانو بکشه پایین !!! که بقیه جلوشو گرفتن
من منتظر موندم که همه رفتن
خانوم چاقالو , اومد جلو و گفت :
- چیزیت نشده که ...
- نه
- پس بخواب
قلبم که مثل گونجیش میزد
بسم اللهی گفتم و دمر افتادم روی تخت
یادم رفت کمر بندمو باز کنم
خانم دکتر !!! تا اومد کنار شلوارمو بده پایین دید کمر بندمو باز نکردم گفت :
- تا حالا آمپول نزدی پسرم ؟( از من جوونتر بودا )
خیس عرق شدم و الکی گفتم :
- این خرابه , گیر میکنه , بازش کرده بودما , ببخشید
القصه , کمرمو باز کردم و گوشه شلوار رو کمی دادم پایین و سر نهادم بر تخت ( اینجاش دیگه همه باید بلند گریه کنن .. )
خانومه آمپول زنه هه گفت :
- خب حالا یک نفس عمیق بکش
منم یه نفس عمیییق کشیدم با سر و صدا که مثلا صدای فرو رفتن سوزن به اونجامو نشنوم
نفسم که تموم شد گفتم الانه که سوزنه فرود بیاد در اعماق عضلاتم
هی چشمامو به هم فشار دادم و که بابا زودتر بزن دیگه
صدا خانم دکتره از اون ور اتاق اومد که :
- چرا پا نمیشین شما ؟
چشامو باز کردمو و با تعجب برگشتم پشتمو نگاه کردم دیدم خانومه اون ور اتاقه
گفتم :
- نمی زنین آمپولو
گفت :
- دو سه دقیقه ای هست زدم
تعجبم افزون شد ,
دستی کشیدم به روی باسنم , دیدم آره یه پنبه هست انگار , بسی تعجبم افزون تر شد
با خودم گفتم ایییی خاااااک بر سرت , همین بود که تو اینقدر بالا پایین رفتی که من نمی زنم من می ترسم من فلان من بهمان
مثل این فرماندهان فاتح جنگ های صلیبی از روی تخت جهیدم پایین و زیپمو کشیدم بالا و کمربندمو بستم و ار خانوم دکتر ! تشکر کردم و زدم بیرون
راننده دم در منتظر بود
منو که دید گفت :
- چی شد , نزدی ؟
با صدای جلی و رسا گفتم :
- ای بابا , من نمی دونم شما چطور اینقدر درد ت اومده اونشب , من اصلا نفهمیدم چی شد ..
راننده لبخندی زد و گفت :
- ایول داری
منم سرفه ای کردم منباب ( بعععله , ما اینیم دیگه ) و سوار شدیم و آمدیم خانه
الانم حس می کنم خیلی بهترم و پیچ اول و دوم رفع شده به سلامتی
نتیجه اخلاقی اینکه :
- آدم خودش محیط خودشو میسازه و تلقین نقش تعیین کننده ای داره , به قول بنده خدا میگف :
بدترین مریضی رو هم میشه با یک روحیه خوبو یه ذهن زیبا شکست داد , چه برسه به آمپول
آقا از فردا ما پایه آمپولیم :))


* بعله دیگه , بوی ماه مهر اومد و دلم هوایی شد باز
من پسر زمستونم , طبعم با سرما و برف و بارون بیشتر سازگاره
خونواده ما , وقتی من کوچیک بودم اصلا اهل سفر گشت وگذار نبود
به همین خاطر از تابستونای بچه گی خاطره ای جز توپ بازی توی کوچه با بچه محلا و
گاهی وقتا هم کار و پادویی و گاهی وقتا هم عذاب خوندن درسای تجدیدی و اینجور چیزا توی ذهنم نیست
البته نه اینکه فک کنی من تنبل بودما , نه , فقط اونموقع جغرافی وریاضیم خوب نبود , ولی فارسی و تاریخ و انضباطم بیست بیست بود
خلاصه , تابستون چیز جالبی توی ذهنم من نبود , گاهی فکر می کنم کاش خونواده منم اهل سفر و صفا بود تا الان یه دنیا خاطره از سفر داشته بودم
ولی نشد دیگه , بابا همش سر کار و مامان هم بچه خونه و بقیه هم هر کسی سرش به کار خودش بود ,
اما پاییز و زمستوناش همیشه برام خاطره انگیز و قشنگه
رفتن به مدرسه با کیف چرمی و ساندویچ ماست چکیده و خیار و سبزی و گاهی وقتا هم ساندویچ کالباس
با کتابایی که بوی کالباس و خیار می گرفت و بچه های شر و شلوغ مدرسه و خاطره های لحظه به لحظه اون روزا
هیییی , برف بازی توی راه مدرسه و لوبیا داغ خوردن توی راه برگشت به خونه
یادش به خیر , توی خونه از برفایی که از روی پشت بوم میریختیم توی حیاط یه تپه بزرگ درست میشد که من و خواهرام زیرش یه غار برفی درست می کردیم و مثل اسکیموها می رفتیم توش
دنیایی داشتیم
اون قدیم قدیم ترا , توی خونه کرسی داشتیم و من یادمه همش کف پاهام میرفت توی منقل و می خورد به خاکسترای داغ
هر چی بود , محبت زیاد بود , همه دور هم بودیم و بیشترین گرم کننده مون همین دور هم بودن و نزدیک تر به هم بودنمون بود
القصه , تا اونجایی که یادمه همیشه توی فصل سرما و بارون بیشتر نوشتنم میاد و همش مغزمو نوشته های محبوس قلقلک میدن و مجبورم با نوک انگشتام بکشموشون بیرون که البته مثل خاروندن لذت بخشه
سلام پاییز , سلام مهر , سلام محبت و سلام فلانی ...


* توی موهام چند تار موی سفید پیدا شده
یه چیزی حدود ده , دوازده , شایدم سیزده تا
می دونم که هر کدومشون یادآور یک خاطره خیلی تلخن برام ,
توی این سن , موها همینطوری دلبخواهی سفید نمیشن مگر در حالات خاص و تاثیرات ژنی
خلاصه اینکه , منم می تونم عنوان کنم , من این چند لاخ موی سفیدمو توی آسیاب سفید نکردم
جریانات داره ... آره رفیق ... جریانات داره


* بعضی آدما خیلی زودرنجن ,
خیلی هم زود می بخشن
بعضیا خیلی دیر می رنجن
خیلی دیر هم می بخشن
بعضیا خیلی زودرنجن و خیلی دیر هم می بخشن
بعضیا هم خیلی دیر می رنجن و خیلی زود می بخشن
من ازون دسته آدمایی ام که خیلی خیلی خیلی دیر می رنجم , ولی اگه برنجمم , شاید اصلا نبخشم
آره , شاید هیچوقت نبخشم


* من تا حالا نمی دونستم توی پاکت فریزری و نایلون هم میشه آبو جوش آورد
خیلی جالب بود برام ,
دوستم توی پاکت نایلونی آب ریختو ودرشو خوب بسته و گذاشت وسط آتیش
گفتم فلانی این الان میسوزه میره پی کارشا , ولی نه , آب جوش اومد و قلقل کرد و منم موندم انگشت به دهون
تازه بعد دوباره توی بطری نوشابه یکبار مصرف هم همینکارو تکرار کرد
عجب این فیزیک هم جریانات جالبی داره ما نمی دونستیما


* چند شب پیش فیلم " پستچی فقط دوبار زنگ می زند " با بازی جک نیکلسونو دیدم
البته موضوع فیلم بد آموزی داشت و صحنه های بی ناموسی هم توش زیاد بود
ولی در کل بازی نیکلسون برام جالب بود
آخر فیلم هم همه به سزاشون رسیدن و هیچ چیز به خوبی و خوشی تموم نشد
پیشنهاد نمی کنم کسی این فیلمو ببینه
به جای این فیلم پیشنهاد من دیدن فیلم حس ششمه
چند شب پیش تلویزیون نشونش داد ولی به چند بار دیدنش می ارزه


* تازگی چند تا کتاب هم خریدم
هزار و یک غزل شور انگیز تالیف غلامرضا ارژنگ ,
دریا در من نوشته شهریار قنبری
کوری نوشته ژوزه ساراماگو
منشا, انواع نوشته چالز داروین
و زمزمه های یک شب سی ساله مجموع شعری از ایرج جنتی عطایی
این کتاب آخر شعر ها و ترانه های خاطره انگیزی داره که با صدای داریوش و گوگوش بارها شنیدیم همه مون ....


* پیشنهاد غذای هفته :
کنسرو لوبیا با قارچ نخورید
آش آلو, نون و پنیر و گوجه فرنگی و خیار با ریحون تازه و گرد , حتما بخورید


* همین دیگه
برای سلامتی همه تون دعا می کنم .



** پی نوشت :
یادم رفت بگم ... سنجاق قفلی زدم به گوشه دستمالم .




تعداد بازدیدکنندگان : 70653


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها