آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 16 آبان ماه سال 1385
*  ۲۱ گرم




*
چند روز پیش دانه های درشت باران چند دقیقه بارید
تند و بی محابا
راننده تاکسی که من سوارش بودم خوشحال بود و ذوق می کرد
من هم خوشحال بودم و ذوق کرده بودم
به راننده گفتم :
- مثل اینکه شما هم از بارون خیلی خوشتون میاد ؟
جواب داد :
- آره , ماشینمو حسابی شست , فقط کاش کف مالیش کرده بودم , اونوقت دیگه حسابی برق می افتاد ...
یک لحظه مکث کردم و بعد بلند خندیدم
به ذهنیت خودم از خوشحالی راننده , که اینکه شاید اوهم مثل من فکر می کند
گفت :
- واسه چی خندیدید ؟ مگه شما خوشحال نیستی؟
در حالیکه به شیشه خیس و برف پاک کن های مسخره ماشین نگاه می کردم گفتم :
- چرا , اتفاقا منم خوشحالم , منتها قسمت مسخره داستان اینه که من ماشین ندارم ...
و بعد راننده با دهان باز و صدای بلند خندید
و من هم در میان صدای خنده او و صدای خنده خودم , بغضم را خیلی زود , فرو خوردم ...



*
- می دونی واسه چی دوستت دارم ؟
- نه , ولی می خوام بدونم
- چون بهت نیاز دارم
- خوبه , فقط همین ؟
- نه , چون خودخواهیم بهم میگه تو باید مال من باشی
- جالبه برام , خب .. دیگه
- چون تنهایی همیشه اذیتم می کنه
- خب .. اینم دلیل خوبیه .. تموم شد ؟
- نه .. دیگه اینکه .. تو می تونی نیازای منو برطرف کنی
- خوبه خوبه .. چیزای تازه می شنوم ... این آخریش بود ؟
- و ... دیگه اینکه ... وقتی تو هستی به خیلی از بدبختی هام فکر نمی کنم .
- هه هه هه ... این دیگه از همش جالب تر بود ... خب دیگه بیا بخوابیم .. صد دفه بهت گفتم قبل از خواب مست نکن
- ... من مست نیستم
- شب به خیر عزیزم
- شب به خیر



* میگن آدم وقتی میمیره 21 گرم از وزنش کم میشه
نتیجتا , روح انسان باید 21 گرم وزن داشته باشه
برای من خیلی جالب بود
امشب فیلم 21 گرم رو دیدم
با بازی بازیگر دوست داشتنی خودم , شان پن
بعد از تموم شدن فیلم تا ده دقیقه از روی صندلی و جلوی مانیتور نتونستم تکون بخورم
چشمام خیس بود
خیلی راحت و بی پیرایه
تماشای این فیلم تاثیر گذار یکبار دیگه بازی سرنوشت و تقدیر رو به رخ من کشوند
عجیبه , فوق العاده عجیبه
و تکون دهنده است , من نمی دونم چی داره میگذره توی این دنیا ولی گاهی اوقات عجیب منو کلافه می کنه
حرفی که توی دلمه رو نمی تونم بزنم
گاهی وقتا توی نوشتن احساساتم بدجور کم میارم و این , از همون موقع هاست ..
متاسفم از این بابت



* بیا عکسای بچه گیمونو ببینیم
ببین این تویی
خیلی ناز بودی , با چشای درشت و لبای قلوه ای عنابی
اینم من , یه ذره اخمه توی چشام , ولی خیلی مهربون بودم
موهام همیشه مرتب بود , فقط دوست داشتم چند تار مو همیشه روی پیشونیم ریخته باشه
مثل همون کره اسبه که یه بار از نزدیک دیدیم
یادته ؟
این تنها کت شلواریه که داشتم , کلاس اول خیلی ذوق بود توی دلم به خاطر همین کت و شلوار نو
ببین , این سیبی که توی این عکس دستته رو من گاز زدم , یادته , تو اول دادی به من , من گاز زدم , بعد نوبت تو شد
ولی اینجا توی عکس فقط رد گاز من هست
هییی , اینجا رو , ببین اینجا من آبله مرغون داشتم
واستادم کنار درخت آلبالو , جالبه ها .. هم روی تن من پر از دونه های سرخ بود هم روی تن درخت آلبالو
شاید هم از همونجا به بعد بود که من شدم آلبالو .. آره .. شایدم واقعا همینطور بوده ..
این عکس اولین جشن تولدمه , خیلی کیف داشت , یک کیک خوشمزه با کلی کادو , توی تلویزیون بنی صدر داشت صحبت می کرد
همه دور هم بودیم , کلی آدم , بابا همه موهاش سیاه بود , سبیلشم همینطور , وقتی می خندید اون دو تا دندون طلاش برق می زد ,
اینم عکس منه با عمو و بابا , خدا بیامرزه عمو رو , همین دوسال پیش با ما بودا , ولی الان خدا می دونه کجاس , خیلی دوسش داشتم , تنش بوی عطر گلاب میداد ,
خیلی مرتب بود , خیلی به خودش می رسید , کلاه شاپوش یادته ؟ با اون دوچرخه بیست و هشت هرکولسش ؟
حالا بذار توی آینه نیگاه کنیم , این منم , با موهای بلند و صورت تیغ تیغی و چشای مات , ببین اون ته تهای قیافم همونیه که توی عکساس , همون اخمه هست , ولی فقط توی چشمامه , توی ابروهام نیست , ولی نمی دونم چرا چشام ماته , مثل اون موقع ها زلال نیس , تازه سبیلامم دراومده با ریشم , یادمه اون وقتا همش دوست داشتم سبیل و ریش داشته باشم , ولی حالا همش می تراشم , عجیبه نه ؟
تو ببین خودتو , صورتتو رنگ روغنی کردی , موهات مدل دار شده , تو اون ته ته چشات همون بچه گیهات هست , ولی هی رنگش می کنی , دورشو سیاه , روشو آبی , نمی دونم , شاید دلت واسه نقاشی تنگ میشه , شایدم می خوای خودتو شکل بچه گیا نقاشی کنی , که البته هیچوقت موفق نیستی ,
اینم ازین , امروزمونم گذشت , یه روز دیگه از این روزامونم تموم شد , اگه عکس الان رو می گرفتیم , ده سال دیگه یه خاطره میشد واسممون , مگه نه ؟
زندگی همینه دیگه , هی میگذره و ما در میون این گذشتناش واسه خودمون برگای زرد خاطره رو جمع می کنیم و میذاریم لای دفتر عمرمون ...
به همین سادگی ..



* توی این مدت که گذشت , یه طوطی خریدم
اینم عکسش
بچه با معرفت و باحالیه ,
هنوز جوجه است , به خیلی چیزا اعتقاد داره
مثلا به این اعتقاده داره که محیط قفسش حریم خصوصیشه و نباید کسی اونتو مزاحمش بشه
انگشتتو ببری توی قفسش یه گاز ملس میگره ازش که جیغت در آد
اما وقتی میاریش بیرون جریان فرق می کنه
انگار می فهمه که حالا اونه که وارد حریم خصوصی ما شده
خیلی مودب میشه و و قتی انگشتتو میبری جلوش , با احترام میاد روی انگشتت و هیچ اساعه ادبی هم نمی کنه
غذاش تخمه آفتابگردونه
شبا من و اون هر دو شروع می کنیم به فیلم دیدن و تخمه شکوندن , البته اون همیشه کم میاره
در کل رفیق خوبیه
باید چند تا جمله و کلمه قشنگ یادش بدم ...



* یه چیزی که این روزا اذیتم می کنه شنا بلد نبودنمه
شدیدا دلم می خواد بزنم به آب و قاطی اون بشم ولی نمی تونم
منو تصور کنید در حالیکه دارم توی قسمت یک متر و نیمی یک استخر بزرگ تاتی تاتی می کنم , و حتی می ترسم از اینکه سر بخورم و توی همون قسمت غرق بشم !
البته می دونم که همه این ترس بر می گرده به خاطره غرق شدنم در آب و تا مرز مرگ پیش رفتنم , اونم چند سال پیش
یادمه همون دفه خیلی راحت خودم رو پرت کردم توی یک استخر هشت متری
قبلش به بقیه گفتم : شنا به نظر من اسون ترین کاره
آخه من یک ماهی ام , یه اسفندی
ولی ازون خاطره بد به بعد دیگه ترس از غرق شدن به من فرصت یاد گرفتن رو نداد
و این برای من همیشه مایه تاسفه



* این از کشفیات دوست داشتنی تازه منه
البته بذارید همه عکس ها کامل باز  بشه
این وب هم با دادن تاریخ تولد روز و ماه و ساعت و دقیقه وثانیه ای که از عمرتون گذشته رو نشون میده !
و این هم یک سایت با عکس هایی فوق العاده



* و همین دیگه .



دوشنبه 1 آبان ماه سال 1385
*  کمی تا قسمتی ابری




*
ماه مهر تمام شد
باران نیامد
چترم چشمش ماند به پنجره
دل آسمان دو سه بار گرفت
اما بغضش , نشکست
ماه مهر تمام شد
انگار که اصلا شروع نشده بود
سیروز گذشت
انگار نه انگار
این سالها , مهر , زود تمام می شود
انگار اصلا قحطی مهر دارد این سالها
مهر عزیز , سیر ندیدیمت
خدا نگهدار ...



* آدم های ناسپاس زود شناخته نمی شوند
آدم هایی که از انسان بودن فقط اسمش را یدک می کشند
آدم هایی که مثل چاه می مانند
هر چقدر توی این چاه زلالی محبت بریزی و چشمه های عشق
آخرش سیاهند و تاریک
سنگ هم که بیندازی درونشان , صدای تالاپش در نمی آید
از چاه که بروی پایین , که ببینی آن ته چه خبر است ,
به نیمه نرسیده نفست میگیرد
اکسیژن که نیست هیچ , به جایش بوی نم و رطوبت خفه ات می کند
آدم هایی که درونشان موش غرور , ساقه های گندم مهرت را که هدیه کردی بهشان , از بیخ جویده است
آدم هایی که ادعا کردن را خوب بلدند و انگار نه انگار بازی کردن را , خوب بازی می کنند
احساس در این جور دو پاها , یک چیز تحمیلیست
فقط بلعیدن را بلدند و گرفتن را و منیت خویش به رخ خویش کشیدن را
تا وقتی بخندی به رویشان , نیششان باز و حرفهایشان قشنگ است...
تا وقتی هدیه کنی , بگیرشان عالیست
تا وقتی از گل نازکتر نگویی , آغوششان گشوده است
اما رو اگر ترش کنی کی هی فلانی , اینجای راهت اشتباهست
تو میشوی آدم بده
جادوگر شهر آز , همونی که یه روز خوب بوده ... , همونی که عوض شده , اونی که ولش کن بابا , اونی که دیده نمیشه ..
بعد هم انگار نه انگار ,
آدم های قدر شناس , زیادند , اما , دیر شناخته می شوند
بد نیست ها , آدم اگر آدم باشد , باید خوبی کند , آب زلال بریزد به ترک های کویر
امیدوار باشد , صبور باشد , آرامش داشته باشد در حضور (( دیگران ))
آدم اگر انسان باشد , باید خوب باشد , مهربان باشد و ندید بگیرد و ببخشد (( هی ببخشد , هی ببخشد , هی کور باشد , هی کر شود , هی بخندند , ... ))
آدم اگر می خواهد همه دوستش داشته باشند , باید خل باشد , از همان خل و چل هایی که گفتم قبلا ,
کودکانه دوست داشته باشد و وقتی هم که خیلی دلش گرفت , زار زار و بلند بلند گریه کند و دماغش آویزان شود و تمام
بعد همه چیز از یادش برود تا ته ...
همان جریان انگار نه انگار ,
بعد باز قهر و آشتی , و بازی , کتک و باز گریه و باز آشتی و آدامس و قاقالی لی و ...
هییی ,
" این ازون فیلمای سیاه و سفید و خط دار بود , شرمنده ام "



* کتاب کوری را تا نصفه خواندم ( عکس از اتاق خودمه )
جالب است
جریان یک آدمیست که ناگهان کور میشود و بعد همه مردم شهر از او کوری میگیرند
کوری مسری ... تصورش هم هولناک است
دولت آنها را در یک تیمارستان قدیمی به وضع فجیعی قرنطینه می کند
در میان آنها , زن یک دکتر چشم پزشک تنها کسیست که کور نشده است و به خاطر عشق به همسرش با او به این زندان آمده است
و البته کسی جز شوهرش این را نمی داند
یک عده آدم با شکل های مختلف , زشت و زیبا , با شغل ها و شخصیت های مختلف و رتبه های اجتماعی متفاوت دور هم در یک قرنطینه به خاطر یک درد مشترک ,
بدون اینکه یکدیگر را ببیند مجبورند به ایجاد ارتباطی سالم و بالاجبار ,
زشت با زیبا , فقیر با دارا و دکتر با مریض
همه در یک رده و یک سطح ,
همه گرفتار و بی چاره ...
می تواند تصور این موضوع به خیلی از ما ها کمک زیادی بکند .
تصور و تعمق در اصل ماجرا
بقیه ماجرا را خودتان بخوانید بی زحمت .
نویسنده ژوزه ساراماگوست ولی ترجمه مینومشیری رو نگیرید , افتضاح است




* جمعه صبح خیلی زود , بعد از یک شب بیداری محض , رفتم بهشت رضا
جاییست برای دفن مرده ها در مشهد !
یک جایی متفاوت با شهر , متفاوت با زندگی , متفاوت با تصور
ردیف در ردیف , اینجا هم انگار همه بیماری مرگ گرفته باشند , آنطوری
فلانی با همه دک و پز در کنار غلام بدبخت زاده , زن در کنار مرد , بچه در کنار پیرمرد
زشت خفته در کنار زیبا و پیر در کنار جوان
سنگی مانده و نوشته ای و خلاص ,
چیز جالب ترش قبر های آماده بود که عکسش را هم گرفتم ( کلیک کنید )
خانه های آینده , تمام سهممان از دنیا , سوراخ های ابدیت , زیرزمین دو سه میلیونی , اتاق بتونی ,
نه چراغ خوابی و نه تشکی و نه کتابی و نه چیز خنده داری ,
آدم باید هر چند وقت یکبار سر بزند به آینده اش
سنگ قبر هایی بود که اثری از آن نمانده بود بسکه ماندگارانش در دنیا مهربان بودند
تن عزیز , نترس , من وصیت کردم قبرم را نرمتر از این بسازند و چراغ قوه و موبایل هم با تو می فرستم به آن زیر
یک کتاب هم می دهم ببری , که اگر دلت گرفت , با نور چراغ قوه بخوانی اش ,
هر وقت کتاب هم تمام شد , برای اینکه از حال بر و بچ باخبر شوی برایشان اس ام اس بفرستی
یک خوبی هم که دارد این است که مخابرات دستش به تو نمی رسد که قبض فلان تومنی بیارد برایت
اسوده بخواب , من هواتو دارم :)



* آسمان تا کجا بیکران است
چند متر طول دارد , سقفش کجاست
تهش کجاست
پرنده چرا نمی رود تا کهکشان تا ماه ,
چرا اینقدر همه چیز بزرگ است و من کوچک
چرا نمی توانم بروم توی آینه
چرا زیر اب نفسم میگیرد
چرا چشم های الاغ اینقدر معصوم است
کرم ها چطور پروانه می شوند
جهنم همین خورشید نیست که اینقدر سوزان است ؟
کی گفته لب را اینطوری کردن یعنی خنده و اشک ریختن یعنی گریه
حرف زدن را کی اختراع کرد ؟
اصلا کی گفته عشق یعنی عشق چرا به عشق نمی گویند سیب ؟
آن زیر زیرهای خاک چه خبر است
چرا قیامت نمی رسد پس ؟
امام زمان که بیاید با شمیشیر می آید و اسب ؟
چرا اب دریا را نمی برند به کویر که دلش خنک شود ؟
آدم ها اول میمون بودند یا آدم و حوا ؟
کلاغ ها چرا می گویند غار غار و گنجشک ها جیک جیک می کنند
چرا وقتی می خواهند کسی را بزنند می گوید مگه پوست تنت می خاره ؟
دود ها به کجا می روند ,
آتش چرا داغ است ؟
ما چرا توی این شهر و کشور به دنیا آمدیم و یه جای دیگر نیستیم
دست تقدیر مال کیست که سرنوشت ما را رقم زده ؟
پشه چرا با یک بار نیش زدن سیر نمی شود و باز چند بار دیگر هی نیش می زند ؟
امواج چطور تصویر و صدا می شود , چرا نمی تونیم بگیریمشون ؟
چرا آدم که میمیره میگن : پیف پیف , نجسه بو میده ؟
بچه وقتی به دنیا می آید چرا دکتره با کف دست محکم میزنه به اونجاش ؟
دل آدم گرفته اس ینی چی , مگه آدم دم داره که باش گردو بشکونه ؟
اینکه میگن فلانی عاشق شده ینی چه اتفاقی افتاده براش ؟
فحش رو کی اختراع کرده ؟
چرا خارجیا بهم سلام نمی کنن ؟
واژه " چه خبر " رو کی ساخته و چسبوده به همه دهنا ؟
مثلا آدمای خیلی خیلی خوب که اون قدیما بودن , دستشویی هم می رفتن ؟
چرا مردا هی ریش در میارن که هی با تیغ بتراشنش ؟
خانوما چرا به لباشون ماتیک می مالن ؟
وقتی یه جا شبه یه جا روز وسطش کجاست ینی , که هم شب باشه هم روز ؟
این آدما که رو میخ می خوابن راس راسیه ؟
توی شکم این آدمای شکم گنده چیه که اصلا کوچیک نمیشه هان ؟
چرا بعضیا اینقدر چندش آور به نظر میرسن ؟
چرا کرم خوردنی نیست ولی شکل ماکارونیه .. خب بگو دیگه ؟
میگن سیگار سرطان میاره چرا پس میگن بریم یه سیگار بکشیم حال کنیم ؟
سر آدمو اگه مثلا یهو ببرن , آدم دردش میاد ؟
مورچه ها ماها رو چطور میبینن ؟ اصلا چش دارن ؟
چرا بعضیا همیشه دماغشون گرفته اس ؟
خدا چطوریه که اینقدر همه جا هس ولی نیس ؟
جن که میگن راسته ؟ پس کووو
فرشته های روی شونه سمت راست و چپ وقتی می خوابیم چیکار می کنن ؟
پل صراط خیلی تیزه اونوقت ؟
چرا تلویزیون رو اینطوری ( طلویضیون ) نمی نویسن ؟
مگه جیوه سمی نیس ؟ اوقت آینه هم از جیوه اس , آدم توی یه چیز سمی نیگا کنه مریض نمیشه ؟
اولین بار کی خودکشی کرد توی دنیا ؟
گربه ها چرا اینقدر توی دست و پای آدمان با سگا ...
چرا میگن به آدمی که چیز نمی فهمه میگن خر نمیگن آهو ؟
چرا ...
اوووو سرم سوت کشید ..
ولش کن اصلا .. همش به من چه
توی ذهن همه پر از سئواله , تا بچه هست روش میشه و هی میپرسه
اما بزرگ که میشه میگه نههه , عیبه
اگه بفهمن من اینو نمی دونم هوووم می کنن , می خندن بهم , بذار ندونم .. بدونمم دردی دوا نمیشه که
بذار نادون بمونم توی خودم تا کسی نگه نمیدونی تو ؟ ا ...
آره بابا
زندگی اصلن همش علامت سئواله
اصلن سئوال باشه جذابیتش بیشتره
بگذار , ( به قول هنرمندا ) زندگی کنم .



* ظهر روز عید فطر فیلم یک تکه نان از تلویژن پخش میشه
حتما ببینید



* از ماه رمضون امسال اصلا چیزی نفهمیدم
مثل خیلی ماه های دیگر امسال
دیگه همه چیز مثل فیلم هندی داره میشه
مملو از اشک در انتظار پایانی خوش !




* سنجاق قفلی طبق روال تقریبا هر روز به روز میشه
بازگشت فریاد خاموش , دوست خوب و قدیمی من , و خیلیای دیگه به این چند نفر در سالگرد تولد وبلاگ بهترین هدیه به من بود
قول داده بود زود به زود بنویسه ولی باز خبری نیست ازش , کجایی رفیق ؟
آلبالو دات آی آر هم پذیرای اولین مطلب غیر تکراری و جدید خودش شد که در موردش توی پست قبلی نوشته بودم
دوستان جدیدی به این چند نفر دعوت شدن که هنوز با نوشته هاشون مفتخر نکردن وبلاگو
بنویسید بابا ..
نوشتن عبادت روح است , تزکیه نفس است , عصاره عشق است , تبلور امیال است , عشقبازی دل و کاغذ است , تهوع پستی ها و جوانه زیبایی های درون است , نوشتن امید است , سپید است , سیاه است , بسه یا بگم بازم ؟
یادگاری که در این گنبد دوار بماند از ما , همین است...



* اینجا واسه  آپلود عکس بد نیست
ااینجا هم که دیگه چندتا چندتا میشه آپلود کرد
این فلش رو قبلا هم گذاشتم ولی دوستش دارم ؛ دوباره میذارم
اینم یک لینکدونی بزرگ برای اونایی که وقت دارن
و حتما اینو دیدید .. نامه فدایت شوم معروف
و سایتی با قالب های رایگان و جدید برای بلاگ اسکی عزیز
و این هم یک سایت با عکس هایی عالی و خلاقانه
و فعلا خدانگهدار .





تعداد بازدیدکنندگان : 70662


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها