آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 27 آذر ماه سال 1385
* تا اطلاع ثانوی ...


شنبه 11 آذر ماه سال 1385
گ مثل گذشته ؛ مثل گردو




* اگر گردو بودم
بر سر درختی
روزی کلاغی می آمد
مرا بر میداشت و می برد تا اوج آسمان
از آن بالا مرا پرت می کرد روی زمین
با سر می خوردم روی آسفالت
دو تکه میشدم
کلاغ هم می آمد و دلم را می خورد و تمام
حالا که آدمم
روزی در اوج آسمانم و
روزی به سر بر زمین
و روزی دوباره بر آسمان و
روزی دوباره بر زمین
نه دو تکه میشوم
نه دلم را کسی می برد
آدم بودن خوب است اما
درد دارد
دردش هم مستمر است
صبر باید و قدرت...



* یک بنده خدایی بود روبروی خانه ما خانه داشت
خانه ای عجیب و خودش عجیب تر
اسمش بود عمو پلنگ
شبیه گروهبان گارسیا بود ( توی کارتون زورو )
کله اش کل و سبیلی چخماقی و شکمی برآمده با کتی روی دوش
می گفتند بچه ها را می دزدد میبرد توی زیر زمین خانه اش ,
گوشت تنشان را می دهد با مادر علیلش
مادرش شکل مادر فولادزره دیو بود
موهای درهم و سفید و پای چلاق
با صورتی چروک و لب هایی سفید و چشم هایی اخمو و ترسناک
تا من را میدید می گفت :
- بیا پسر جان , بیا برو برام یه نون بگیر , بدو
من هم می ترسیدم و الفرار
و اوهم داد میزد و فحشم میداد
عمو پلنگ بعد از ظهر ها وامیستاد دم در خانه اش
سبیلاشو تاب میداد و به مردم نگاه می کرد
من بهش سلام می کردم و او هم میگفت:
- سلام , چرا به ننم کمک نکردی ؟ ها ؟ بیا اینجا بینم
و تا یک قدم بر میداشت من باز هن و هن کنان فرار می کردم
یکبار داشتیم با بچه ها توی خیابان بازی می کردیم
با حامد و حمید و حسین و هومن و مجید و امیر و فرشاد
توپمان ناغافل افتاد توی خانه عمو پلنگ
دل توی دلمان نبود , هم بازیمان خراب شده بود و هم توپ از دست رفته بود
آن روزها پول یک توپ را هم با زور گریه و لجبازی از مامانامان میگرفتیم
چند نفر از بچه ها گفتند , ولش کن دیگه , هیشکی که جرات نداره بره توی خونه عموپلنگ , بریم خونه هامون
اما توپ مال من بود , گفتم : نخیرم , دو تاتون بیان با هم میریم میگیرمش
خلاصه , بعد از کلی جر و بحث قرار شد من و فرشاد و حامد بریم در بزنیم
در خونه عمو پلنگ زنگ نداشت , یه کلون داشت
من کلونو گرفتم و دو تا تقه زدم و دویدم عقب
صورت همه مون سفید شده بود از ترس و شلوارامون , نه , شلوارامون خیس نشده بود , اینقدم دیگه ترسو نبودیم
در باز شد
عمو پلنگ با اخم در رو باز کرد و گفت :
- ها ؟ چتونه باز ؟
زبونمون گرفته بود
- اامم .. چیز .. ینن سنت ی/کئزبنهتز زتدذزب
- یعنی چی ؟ چته تو ؟ آزار داری ؟
فرشاد زبونش چرخید توی دهنش که :
- توپمونو میخوایم ...
عمو پلنگ خندید
- توپتونو ؟ تو خونه ما انداختینش ؟ خب از اول بوگو , بیا برو ورش دار ...
عمو پلنگ در رو باز گذاشت و خودش رفت توی خانه
همه به هم نگاه کردیم
هیشکسی پا پیش نذاشت
حامد گفت :
- اگه سه تایی بریم هیچکاری نمی تونه بکنه , سه تاییم , می زنیمش در میریم ..
چاره ای هم نبود
آسته آسته و بی سر و صدا رفتیم تو
ننه عمو پلنگ خواب بود
خودشم پیداش نبود
توی حیاط بزرگ عمو پلنگ سه تا درخت بزرگ گردو بود و یه باغچه بزرگتر و دور تا دور خونه پر از اتاق
صدای نفسامونم در نمیومد
هر سه کنار هم رفتیم تو حیاط
توپ نبود
نگاهم افتاد به پله های زیر زمین
دست فرشادو کشیدم و زیر زمینمو بهش نشون دادم
- همینجا بچه ها رو میکشه
خواستیم سه تایی فرار کنیم که یهو هیکل چاق عمو پلنگ توی سرسرا پیدا شد
- هاااا ؟ چی شد ؟ پیداش کردین ؟
خشکمون زد
غافلگیرمون کرد
- نه .. اصلن توپ نمی خوایم , می خوایم بریم خونه مون
خندید
- ها ها ها ... مسخره کردین منو ؟
یهو نگاه من افتاد گوشه حیاط لابه لای بوته رز, توپ اون وسط گیر کرده بود
- اونجاس ...
دویدم و برش داشتم و بعد با سرعت و بدون اینکه منتظر بچه ها باشم از کنار هیکل عمو پلنگ مثل گربه رد شدم و زدم تو کوچه
بعدم مستقیم اومدم تو خونه و در رو پشت سرم بستم
نفس نفس می زدم و دل توی دلم نبود
تا فردا ظهر از خونه بیرون نیومدم و تموم شب خواب حامد و فرشاد رو میدیدم که عمو پلنگ آویزونشون کرده بود توی زیر زمین و داشت می زدشون
ظهر روز بعد صدای در خونه اومد
در رو با ترس باز کردم
حامد و فرشاد واستاده بودن پشت در
- خاک بر سرت
گفتم :
- ا... شما زنده این ؟
هر دو خندیدند
- ترسو , تو که رفتی عمو پلنگ ازما خواس کمکش کنیم گردوها رو بتکونه , ما هم بچه ها رو صدا کردیم رفتیم توی حیاطش گردو ها رو تکوندیم
کلی حال داشت , بعدشم عمو پلنگ دوبار ولو شد رو زمین کلی خندیدم , کلی ادا بازی درآورد , آخرشم به همون نفری هزار تومن داد با یه مشت گردو
باورم نمی شد
فک کردم دارن شوخی می کنن
ولی بعد که بقیه بچه ها رو دیدم باورم شد
پس همه اون جریانات الکی بود ؟
شایدم تله بوده !
اون روز بعد از ظهر تو حال خودم بود که یه دست چاق و سر پس کله مو گرفت
- بیا اینم سهم توئه
تو دست دیگه ای که روبروم بود چار دونه گردو بود
عمو پلنگ بود که محکم گردنمو گرفته بود
- ببخشید عمو پلنگ
گردنمو ول کرد و گردو ها رو ریخ تو جیبم
- بچه نباس اینقد ترسو باشه , مگه من غولم ؟
احساس ترس نمی کردم
- مرسی
- ولی هزار تومنو بهت نمی دم چون کمک نکردی
و رفت
بعدها دیگه زیاد ندیدمش
چند وقت عد ننه اش مرد و خودشم خونه رو فروخت رو رفت
بعدها هم فهمیدم مرده
اسمش خسرو قره گوزلو بود
خدارحمتش کنه
الان دیگه ازون خونه اثری نیست
یه آپارتمان چارطبقه جاش ساختن
دیگه نه حیاطی داره
نه درخت گردویی
گاهی وقتا دلم برای همون عمو پلنگ و همون خونه قدیمی و همون درخت گردوها و ... همون بچه های هم محلی قدیم خیلی تنگ میشه
ولی حقیقتا هم که , هیچی الانا مثل اونوختا نیست
حتی طعم گردوهاش ...



* ما یه باغی داریم بیرون از شهر
باغه زمینش شیبه
مثل دامنه کوه
اون موقع ها , قدیما پر از درختم بود , از بالا پایین پاییناش دیده نمی شد
یه بار یادمه اونوختا که عزیز جان ( مادربزرگ مادریم ) زنده بود
از اون بالا همینطوری الکی یه سنگ کوچیک برداشتمو محکم پرت کردیم به پایینای باغ
از قضا , نگو این عزیز جان ما , اون ته باغ در حال چیدن انگور بوده
این سنگه هم همینطور غلت غلتان میره و میره و میره و تق , میخوره به فرق سر نازک عزیز
چشمتون روز بدنبینه دیگه
منم بی خبر همینطور سوت زنون از بالای باغ داشتم میومدم پایین که دیدم از اون ته باغ صدای جیغ و آخ و ای داد بیداد و اینا میاد
دویدم رفتم اونجا و دیدم که عزیزخانم نشسته سرشو گرفته و مامانمم هی به آسمون نگاه میکنه و بابا هم اخماش تو هم داره دوروبرو میپاد
فهمیدم که بدجور سوتی دادم
انگار نه انگار رفتم جلو و گفتم :
- ا.. چیشده عزیز جان ؟ مامان چی شده ؟
مامان گفت :
- از بالا نمدونم سنگ بوده , گردو بوده , چی بوده و کی پرت کرده که مستقیم خورده تو سر عزیزت , الحمدلله نشکسته سرش ولی ورم کرده
بابا هم گفت :
- کار کار کلاغاست
منم تائید کردمو و خم شدم که یه سنگ بدارم بزنم به یه کلاغ که نشسته بود روی درخت گردو که بابا یه چشم غره بهم رفت و حساب کار اومد دستم
مامان و عزیز که رفتن بالا , بابا گوشمو گرف پیچوند و گفت :
- دیگه نبینم از اون بالا سنگ پرت کنیا
گفتم :
- چشم
بازم دم مرامش گرم که جلو عزیز هیچی نگفت .
به هر حال عزیز خانم هم دیگه نیست .
خدا رحمتش کنه و هرکجا هست و این نوشته و اعتراف منو میخونه یا میشنوه منو حلال کنه ...



* دیشب بود که همینطور شانسی نرم افزار google earth رو توی سی دیام پیدا کردم
توی روزنامه ها در موردش خونده بودم ولی دقیق نمی دونستم منم می تونم ازش استفاده کنم با این سرعت پایین نت یا نه
نصبش کردم و کانکت شدم و بعد دیدم که به , چه شود
خیلی هیجان انگیز بود برام خصوصا وقتی که دقیقا اومدم روی پوشت بوم خونه خودمون همونجای که اتاقم هست
به قول یک بنده خدایی همونطور خونه مون رو دیدم که خدا میبینه
اینم یه عکس از خونه آلبالو ...
ولی توصیه می کنم حتما نصبش کنید و باهاش کار کنید و ببینید واقعا خونه و حتی شهر ماها حتی قده یه نقطه هم نیست توی این کره گرد گردو شکل
واقعا نمی دونم خدا چطوری می تونه اینهمه زوم کنه تا ما رو ببینه
اینم عکسی از فراز حرم مطهر امام رضا
استغفرلله



* دوسه هفته پیش مشهد نمایشگاه بزرگ کتاب برپا بود
منم که علاوه بر جنون فیلم خریدن و ندیدن جنون کتاب هم دارم
دیگه دار و ندارمو خرج کردم توی این نمایشگاه
یازده جلد کتاب کوچه نوشته مرحوم شاملو که فرصت نکرد تمومش کنه , این مجموعه کتبا شامل اصطلاحات , تعبیرات و ضرب المثل های کوچه بازاریه که بر اساس حروف الفبا تقسیم بندی شده و متاسفانه عمر شاملو کفاف نداد که مجموعه رو به صورت کامل تموم کنه
کتاب " شما که غریبه نیستید " نوشته هوشنگ مرادی کرمانی , کتاب مجموعه کامل " قصه های بهرنگ " نوشته مرحوم صمد بهرنگی دوست داشتنی ,
خاطرات " شاهپور غلامرضا پهلوی " , کتبا " گنج تنهایی " نوشته روت فیشل , کتاب " مسایل , تحلیل ها و دیدگاه ها در خصوص آرایش , مد و بهره کشی از زنان " نوشته مشترک جوزف هنسن, ایولین رید , ماری آلیس واترز , کتاب " خیابان بهار آبی بود " نوشته حیسن آتش پرور , کتاب " روز اول قبر " نوشته صادق چوبک , کتاب " اوسنه های چند موضوعی و درنگی در اصطلاح مکر زن " تالیف محسن میهن دوست ,چندین کتاب در باب عکاسی و کتاب " دخترم فرح " نوشته فرح دیبا ...
و چند کتاب هم برای دوستانم که اسمشون یادم نیست
و البته جالب اینجاست که بعد از خرید کتاب ها موندم حیرون که اول کدومشو بخونم
الان دو جلد از کتاب کوچه رو تموم کردم و سه جلد از کتاب عکاسی رو خوندم و در حال خوندن کتاب " شما که غریبه نیستید"م
کتاب اصولا حرف نداره
من یه داداش بزرگتر دارم که اون قدیما که من ده دوازده ساله بودم اون یه کمد تو خونه داشت پر از کتاب
و البته همیشه هم قفل بود کمدش
من هر روز و یا گاهی هر دو سه روز میرفتم پیشش و یه کتاب ازش می گرفتم
کتابا رو هم دو سه روزه تموم می کردم
کتابایی مثل :
پسرک لاستیکی , تلخون , مردی که می خندد , گوژپشت نترادام , کتابهای عزیز نسین , اوسنه بابا سبحان , جنگ و صلح , انتری که لوطی اش مرده بود , قصه های خوب برای بچه های خوب , داستان راستان , قلعه الموت , خواجه تاجدار , نادرپسر شمشیر , نان و شراب , رابینسون کروزوئه , هاکلبری فین , شلوارهای وصه دار , مجموعه کتاب های مایک هامر , تن تن , بیست هزار فرسنگ زیر دریا , دور دنیا در هشتاد روز و ..... خیلی خیلی کتاب های دیگه .
یاد اون روزای خوب هم بخیر .



* بنا به دعوت یک نشریه هفتگی شدم عکاس خبری
به هر حال عکاسی هم ازون دلمشغولی های دوست داشتنی منه
اولین عکسهامم عکاسی از یک جلسه سیاسی شد با حضور آقای قالیباف
اینم یه نمونه از عکسا ..



* و یافته های تازه از دنیای نت :
این چند تا عکس خطای چشم به نظرم خیلی جالبن , در عین حال که همه چیز ثابته اما انگار دارن میچرخن (
اولی , دومی , سومی )
اینم عاقبت کار زیاد با کامپیوتر
این
فلش هم ارزش دانلود داره , واسه اونایی که دوس دارن حباب پلاستیکی بترکونن , مثل خودم
اینم یه
فلش از یه ساعت بی ناموسی !
این
فلش هم همون غورباقه عاشق خودمه که داره آواز می خونه
این
هم یک تست رنگ جالبه
این فلش هم بارکد هر آدم رو توی دنیا مشخص می کنه ... جالبه به نظرم
این
فلش هم فوق العاده است خصوصا قسمت preview ش
خیلی زیاد شد دیگه .. بسه



* اینم واسه آخرش :
اگر دردم یکی بودی چه بودی
وگر غم اندکی بودی چه بودی
به بالینم طبیبی یا حبیبی
از این دو گر یکی بودی چه بودی



* و ... بماند تا بعد


تعداد بازدیدکنندگان : 70675


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها