آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 22 بهمن ماه سال 1385
*  حال بد ... حال خوب




*
یه بازی بود چند وقت پیش خیلی رواج پیدا کرده بود به نام بازی شب یلدا
چند نفر از دوستای خوب منهم از من برای شرکت در این بازی دعوت کرده بودند که اون روزها فرصت نشد
موضوعش رو هم که حتما همه می دونید , باید پنج مورد در مورد خودم بگم که کسی نمیدونه
با عرض پوزش از اون دوستان به خاطر این تاخیر الان فرصت رو مغتنم می شمارم و در موردش می نویسم:

1 - من یکبار از بابام کتک خورم و همون یکبارم خودمو خیس کردم ! فک کنم پنج سالم بود , انگشتمو کردم توی یه پریز برق که روپوش نداشت و برای اولین بار توی زندگیم برق حسابی منو گرفت , یه جیغ زدم که فک کنم اولین جیغ بلند و گوشخراشم توی زندگیم بود , بعد بابا هراسون از توی اتاقش زد بیرون و با یه نگاه همه چیو فهمید و برحسب احوال اون روزها یک چکیده ناب و محکم حواله گوشم کرد که برای دومین بار توی زندگیم برق گرفتم , من همونطور که از دو جا خشکم زده بود و از قضا قبلش هم میخواستم برم دستشویی گلاب به روتون بدون اینکه از حالت شق و رق ایستادنم خارج بشم کارمو انجام دادم , البته نود درصدش به خاطر شوکه شدن از توگوشی بود , چون من به نوعی عزیز دردونه بابا بودم و تا اون روز بالاتر از گل بهم نگفته بود , خلاصه بابا بعدش یه چسب زد روی پریز برق و رفت توی اتاقش , و در تموم اون مدت نیم ساعتی که گذشت من همونطور خشک شده و گریان سرجای خودم واستاده بودم و جراءت تکون خوردن نداشتم , اونقدر ایستادم همونجا تا شلوارم خشک شد و البته بعد ازون دیگه جرات انگشت توی پریز برق کردن ازم گرفته شد .

2 - دوره دبستان و راهنمایی و دبیرستان من سر کلاسای ادبیات و انشاء و فارسی گل سرسبد کلاس و عزیزدردونه معلما بودم , هم به خاطر خطم هم به خاطر روون خوندن و شاگرد اول بودنم در این دروس , یه بار معلم فارسی سال سوم راهنمایی ازم خواست که یکی از شاگردای کلاس رو به خاطر اینکه بی انضباطی می کردو مشقاشو هم ننوشته بود ببرم دفتر پیش ناظم و معرفیش کنم تا نمره انضباطش کم بشه , این شاگرده هم ازون رندا بود , تا رسیدیم دم دفتر و ناظم اومد جلو , اون شاگرده یهو دست منو گرفت و گفت : - آقا اجازه , ایشون ( با اشاره به من ) سرکلاس بی انضباطی کردن و مشقاشونم ننوشتن , آقای فلای گفت بیارمش دفتر ! بعدم دست منو که هاج و واج مونده بودم گذاشت توی دست ناظم و خودش تندی رفت توی حیاط , ناظمم گوش منو گرفت و همچین پیچوند که دنیا جلوی چشام تیره و تار شد , منم تا اومدم حرفی بزنم زنگ خورد و بچه ها ریختن بیرون از کلاس , معلم فارسی تا گوش منو توی دست ناظم دید اومد جلو که جریانو بپرسه که ناظم هم نامردی نکرد و یکی هم زد تو گوشم ! خلاصه , تا معلم دوید جلو و جریانو رو روشن کرد من کتکه رو خورده بودم ولی بعد از روشن شدن جریان ناظم بنده خدا حسابی ازم معذرت خواهی کرد و اون شاگرد رند کلاس رو هم پیدا کرد و حسابی از خدمتش دراومد .. اما من بیچاره خجالتی , قربانی حجب و حیای خودم شدم و گرچه نمره انضباطم بیست شد ولی دیگه هیچکسو نبردم دم دفتر ..

3 - من عاشق بوی چسب مایع و اتر و رنگ روغنم !!!
طوری که وقتی چسب مایع می خرم اول همچین یه دل سیر بوش می کنم , خصوصا اون موقع ها که چسب " اوهو " توی بازار بود , یا الان چسب رازی , گرچه همه میگن خطرناکه ولی من دوسش دارم دیگه , دس خودم نیس که ...

4 - از وقتی یادم میاد ولخرج بود , چیزای مورد علاقه منم برای خریدنشون ساندویچ کالباس , ماشین حساب , کتاب , بازی پینگ پنگ توی کلوپ , سینما , خرت و پرتای الکترونیک و کیت و ... , عطر و ادکلن بود و گاهی هم هست هنوز ...

5 - اون روزای بچه گیم داداش بزرگای من یه دستگاهی توی خونه داشتن به اسم تی وی گیم , اینو وصل میکردن به تلویزیون سیاه و سفید توی خونه و بازی می کردن باهاش , الان که یادم میاد میبینم چقدرر هم مسخره بود اون بازی , بازیش به این صورت بود که روی صفحه تلویزیون دوتا خط میومد که با کلید های روی دستگاه از بالا به پایین حرکت می کرد و یه توپ هم در حرکت بود بینشون و و باید اون خط ها رو طوری حرکت میدادیم که اون توپ بخوره بهشون و هی از این ور بره اون ور .. اون روزا همچین این بازی رو با حرص و شوق انجام میدادیم که نگو و نپرس , همیشه هم سرش دعوا بود ... حالا این روزا که به بازی های کامپیوتری نگاه می کنم یاد اون روزا می افتم و سرم سوت میکشه ...

۶ - من خیلی بد مریضم , بد مریض یعنی مریض نمیشم و مریض نمیشم و وقتی مریض میشم هم بدجور مریض میشم هم خیلی بد مریضی می کنم , یه بار در عین گیجی و مریضی نصف شیشه بخور( اکالیپتوس ) رو سرکشیدم که البته زود برگردونم وگرنه الان در خدمتتون نبودم , یه بار در حال مریضی از روی شیش تا پله سقوط آزاد کردم , یه بار از خمیر دندون به جای کرم صورت استفاده کردم , یه بار ... بگذریم .. خدا سالم نگهمون داره ایشالله .

۷ - من یه بار در سن سیزده چارده سالگی وصیت نامه نوشتم , یه وصیت نامه بلند بالا , جریانشم این بود که من یه شب توی خونه تنها بودم و قبلشم یه کتاب جنایی و وحشتناک خونده بودم , نصف شب بود که از توی زیر زمین خونه صداهای عجیب و غریب اومد و بعد صدای باز شدن شیر آب و حرف زدن و تق و توق و اینجور چیزا ... فهمیدم دزد اومده و اونم نه یه نفر بلکه چند نفر .. یه چوب که توی اتاقم بود برداشتم و آماده نشستم که تا دزدا اومدن توی اتاق بزنمشون .. و در همین حین چون دیگه امیدی به زنده بودن نداشتم وصیت نامه خودمم نوشتم و حسابی اموالی که نداشتمو رو به همه فضل و بخشش کردم و از همه طلب آمرزش و مغفرت .. تا دمدمای صبح بیدار بودم .. اما خبری از اومدن دزدا نشد , نزدیکای صبح از اتاق زدم بیرون اما همه چیز سرجای خودش بود و از دزدا هم خبری نبود .. جریان رو بعدا برای هر کسی تعریف کردم باور نکرد و هنوزم که هنوزه اون شب برای من یک معماست ... البته اون وصیت نامه از اون شب برای من به یادگار مونده ... 

۸ - میدونم باید پنج تا می نوشتم اما از قدیم گفتن تا هشت نشه بازی نشه ... من برای رفتن به سربازی خیلی دو دل بودم , هم از رفتن به خدمت نظام می ترسیدم , هم از کچل کردن بدم می اومد , هم از مردن در راه خدا , به همین خاطر همیشه به خاطر این موضوع با خودم و اطرافیانم در جنگ و جدال بودم , هی می گفتن برو , هی می گفتم نمی رم ... خلاصه , یه شب دل به دریا زدمو و گفتم اصلا هرچی حافظ بگه , دیوان حافظ رو برداشتم و با کلی اخلاص و یک دل شکسته تفالی زدم بر دیوان خواجه شیراز که این شعر اومد :
 مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود , زهی توفیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانشتم
که کیمیای محبت رفیق بود رفیق
و ... الی آخر
همون مصرع اولش همچین دلمو قرص کرد که دو سه روز بعد رفتم دفترچه رو گرفتم و الحق و الانصاف که هم مقام امن و عالی گیرم اومد و رفیقان شفیق و هم تجربیات گرانبها ... سه ماه آموزشی ارشد یک گروهان صد و بیست نفره بودم با کلی عزت و احترام . هجده ماه بعدی خدمت رو هم در مشهد و نصف روزه طی کردم اونم در دفتر فرماندهی قرارگاه که البته به خاطر خطم بود و اونجا هم کلی جبروت داشتم برای بقیه سربازا ... هر دوسال خدمت سرباز نمونه پادگان شدم و در کل دوران خوب و پرخاطره ای رو سپری کردم از این بابت به خاطر اعتماد به نفسی که خواجه حافظ شیرازی بهم داد همیشه ازش متشکرم و احترام خاصی هم برایش قائلم .

 * همین دیگه ...

* اگه گفتین کدومش منم ؟
این وبلاگ یه سری قالب جدید داره برای بلاگ اسکی ..
از این آقا پسر خیلی خوشم اومد ... هم خوشتیپه هم کارش درسته ..
از دوستانی که وبلاگشون آپدیت می کنن خواهش می کنم در این قسمت اسم و آدرس وبلاگشونو بعد از هر بار آپدیت وارد کنند ( پینگ کنند ) تا همه از نوشتن مطلب تازه اونا مطلع بشن .
و این هم یه سایت خوب برای آپلود فایل و موزیک و عکس ...
این دل منه ! یه خورده صبر کنید تلاپ تولوپم می کنه .. در همین حال گریه هم می کنه .. !
بعضی وقتا دیدن یک نقاشی یه چیزی رو یاد آدم میاره .. مثل دیدن این نقاشی که روی من تاثیر خاصی گذاشت .. نمی دونم چی .. ولی یه جوری شبیه بدحالی منه .
و البته این عکس هم خیلی شبیه به حال خوب درونیه منه ( حجم هردوشون بالاست )
و اما اوج هنر در خلق یک عشق تصویری این نقاشیه  .. که البته جای یک قلب قرمز مشترک بینشون خالیه به نظرم ... خیلی زیباست .






یکشنبه 1 بهمن ماه سال 1385
* نیمه پنهان





* یه بیت شعر هست که میگه :
- در محفل خود را مده همچو منی را
افسرده دل افسرده کند انجمنی را
حکایت این چند وقت ننوشتن منم همین بود
آدمی که حال دلش خوش نباشه , دست و دلش اگه به نوشتنم بره , چیزای خوبی نمی نویسه
خصوصا اگه بخواد در مورد خودش و زندگی خودش بنویسه
به هر حال , این نیز بگذرد دیگه ... آره قربونت


* در این مدت که ننوشتم از حال و روزم , خیلی اتفاقها افتاد
اتفاق های عجیب و غریب
اتفاق های خوب , اتفاق های بد
البته بیشترش اتفاق های خوب بود
ولی با اینکه خیلی سعی کردم همه ریز جزء شون رو به خاطر بسپارم , نشد که نشد
آسمونم اونطور که باید نبارید
دلم بیشتر ازینا می خواست
یه بار برف بارید و والسلام
انگار نه انگار زمستونه , همه چیز کم کم داره یه یکنواختی محض نزدیک میشه ...


* قبلا گفته بودم شنا بلد نیستم
ولی اکیدا به این اعتراف می کنم که کسی که طعم غوطه ور شدن در آب رو نچشیده باشه نصف عمرش بر فناست
همین اخیرا که با دوستی که او هم شنا بلد نبود رفتیم به استخر تجربه خوبی نصیبم شد
به پیشنهاد این دوست خوب یک عینک غواصی خریدم و همین باعث شد جسارت زیر آبی رفتن رو هم تجربه کنم
فوق العاده است , قبلا فکر می کردم ماهی های بیچاره اون زیر از همه نعمات دنیا بی بهره اند
ولی حقیقیت چیز دیگه ایه
دنیای زیر آب سرشار از سکوت و آرامشه
جاییه که می تونی صدای نفس های خودتو , صدای قلب خودتو و حرفهای اون شخص درونی و همیشه همراهتو به خوبی بشنوی
تازه این چیزا رو من در یک جلسه فهمیدم , اونم در حالتی که فقط چند دقیقه زیر آب شنا می کردم
اگه یه خورده دیگه هم ادامه دار بشه که دیگه فکر نکنم به دنیای روی آبی ها برگردم و بر می گردم به همون اصالت خودم یعنی : ماهی بودن
اون زیر از پشت عینک آبی رنگی که خریدم , همه چیز یه جور دیگه است
از فشار رخوتناک و دلچسب آب بر سراسر تنت گرفته تا صدای انعکاس تالاپ تولوپ دلت در فضای دور و برت
واقعا اگر افسوس گذشته رو بخورم که چرا زودتر این فضارو کشف نکردم حق دارم
این ارتباط آدم و آب یه جور عشقبازی مقدسه و معنویه
آب همه اندامتو در بر میگیره و در خودش میپیچونه و تو هم خواسته و ناخواسته در اون حل میشی
یک وصال تموم نشدنی و بی نظیر , شاید این تشبیه یه خورده بی احترامی باشه به آب ولی چیز بهتری به نظرم نرسید
و حالا خیلی بیشتر از قبل خوشحالم از اینکه عنصر وجودی من آبه .


* به تازگی شهرداری مشهد سایتی رو راه انداخته به نام آرامستان بهشت رضا
در این قسمت سایت میشه اسامی اموات آشنا رو جستجو کرد و به طور مجازی قبرشون و محل دفنشون رو دید
با ورود به این سایت و تایپ اسامی آشنایانم و دیدن اسم و سنگ قبرشون یه جور حس خاصی بهم دست داد
حسی که نمی تونم بیان کنم
تلخ و سخت و بغض مانند , من توی اتاقم نشستم و روبروی من سنگ قبر اوناییه که یه روزی کنارشون بودم
تاریخ تولد و فوت روی سنگ حک شده و اونا انجا مدتهاست که تنهان
و من مدتهاست سری به اونها نزدم
این سایت و این دنیای مجازی دلیلی شد برای یادآوری خاطرات خوب بودنشون
باید یادم باشه , نباید فراموششون کنم
اونها یه بار مردن و خیلی بده که دوباره در ذهنم منهم بمیرن
بهشون اطمینان دادم برای من همیشه زنده اند ...


* عکاسی یه جور عاشقی کردنه
یه جور جسارت پیدا کردن برای کشف ناشناخته ها و درافتادن با جامعه است
کسی که می فهمه لذت عکاسی رو اگه شنا هم بلد باشه دیگه به قول بچه ها دینش کامله
حالا اینکه شوخی بود ولی در کل ,
لذت عکاسی و داشتن یک دوربین خوب برای من از لذت داشتن یک ماشین آخرین مدل ونمدونم آنچنانی هم خیلی خیلی بیشتره
خب آدما فرق می کنن دیگه , بعضیا به آین حس و حال من خرده میگیرن ولی من گوشم به این حرفا , سازگار نیست
باید از زندگی لذت ببری
بعضیا عقیده دارن که باید امروز پس انداز کنی واسه فردا ,
پول با این چیزا ندی و نگه داری باهاش خونه بخری و ماشین بخری و زن و بچه دار بشی و ازینا
ولی نگاه من جور دیگه اس
شاعر در این وصف گفته :
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
" البته در این شعر منظور از آب انگورهمون ساندیسه , برداشت بد نشه لطفا "


* دو سه هفته پیش با یکی از دوستان رفتیم اخلمد
یه جاییه نزدیک مشهد که دو سه تا آبشار خیلی قشنگ داره
البته من وقتی رفتم که هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و آبشارها هم یخ بسته بود
اما منم همینو میخواستم و چند تا عکس گرفتم از همین ابشار زیبای یخی
مردم روستای اخلمد گاز ندارن ,
هنوز مثل قدیما با کرسی و نفت و هیزم خودشونو گرم می کنن و روستاشون هم در بین چندکوه محاصره شده
نمی دونم بگم خوش به حالشون که همچین جایی زندگی می کنن و یا بگم بیچاره ها و دلم به حالشون بسوزه
ولی به هر حال , هرکسی اومد مشهد خصوصا تابستون رفتن به اخلمد رو از دست , نده .
اینم چند تا از عکس هاییه که گرفتم ..( عکس ۱ ؛ عکس ۲ ؛ عکس ۳ )
و اینم خود من که یکی دیگه شکارم کرده ..!


*
خیلی از ما , خیلی وقتا با خدای خودمون حرف می زنیم
که البته معمولا هم به صورت ذهنی و توی دلیه !
و خیلی اگه پیشرفت کنه به حالا زمزمه در میاد ,
منظورم عربی گفتن چیزی نیستا , با زبون خودمون , با حال و هوای خودمون
گله ای , شکایتی , خواسته ای , نکته ای , درد دلی و از این جور مسائل
اما من یه مدل حرف زدن با خدا رو که یک بار بیشتر در این مدت زندگیم نتونستم تجربه کنم رو خیلی دوست داشتم
اونم دوره سربازیم بود
حدود پنج شیش سال پیش من دوره سربازیمو می گذروندم و پادگان محل خدمتمم توی مشهد بود
ساعت کاری من صبح ساعت شیش بود تا سه بعد از ظهر
این موضوعی که می خوام تعریف کنم هیچوقت از یادم نمیره
اواخر خدمتم بود که یه شب ساعت یک از پادگان تماس گرفتن خونه که آقای فلانی بدو بیا پادگان که امشب آماده باشه و حضورت لازمه
هرچی از من اصرار که بابا این وقت شب آخه چه جوری بیام یه کاریش بکنین توروخدا اصلا حالشو ندارم و از این حرفا , نشد که نشد
ماشین که گیرم نیومد و بالجبار با دوچرخه راهی پادگان شدم
مسیر طولانی بود , اما بعد از یک ساعت رسیدم پادگان
دم در دژبانی دوچرخه مو توقیف کردن
و این به معنی این بود که مسیر طولانی و بیابونی بین در پادگان تا ساختمونای اداری رو باید پیاد می رفتم
شب حسابی تاریک و مسیر تاریک تر و آسمون هم سرشار از ستاره های نقره ای
تصور کنید که دور تا دورتون یک محیط بازه و تنهای تنها هم هستی
همینطور آهسته میرفتم و ستاره ها رو نگاه می کردم که دلم خواست از فرصت استفاده کنم و با خدا بلند بلند حرف بزنم
همینطور یواش یواش شروع شد و نیمه راه صدام دیگه حسابی بلند شده بود
نمی تونید تصورشو بکنید بلند حرف زدن با خدا چقدر لذت بخشه
درددل می کردم باهاش و ناخواسته اشکم جاری بود , ازون گریه هایی که شاید آدم در عمرش یکی دوبار بیشتر دچارش نشه
راحت حرف می زدم باهاش , صورتم خیس بود و همه محیطم غرق سکوت و فقط صدای من بود و من ...
حالا اینکه بین من و خدا چه حرف هایی رد و بدل شد بماند
ولی یه مکالمه حقیقتا رودر رو بود
واقعا الان که می خوام حس اون موقع رو بیان کنم احساس ضعف می کنم
وصف نشدنیه , واژه ها کاربردی ندارن این جور مواقع
به مقر فرماندهی که رسیدم انگار صورتمو شسته بودم , و روحمو هم همینطور
سبک بودم , درست عین یک پرنده , و شاد بودم .. خیلی بیشتر ازونی که تا حالا تجربه کردم توی زندگیم
احساس می کردم از همه بدی ها خالی شدم و دوباره متولد شدم
و طعم شیرین و خوب دیالوگ من و خدا , از اون شب , هنوز که هنوزه توی مذاق من هست و البته و متاسفانه دیگه نتونستم تکرارش کنم
گاهی وقتا شلوغی های دورم و گاهی شلوغی های ذهنی خودم و گاهی هم غرورم ...
همه و همه موانع ارتباط راخت من و خدای خودم شده و میشه
و این همیشه در عین حالیه که خودم برش واقفم ولی کاریشم نمی تونم بکنم ...
ولی همیشه از خدا به خاطر فرصتی که اونشب بهم داد عمیقا ممنونم .
کاش دوباره میشد ...


*
در این مدت زیاد فیلم ندیدم
ولی به یاد موندنی ترینش برای من فیلم خانه ای روی برکه بود
با حضور شهره آغداشلو و کیاریوز و ساندرا بولاک
فیلم حقیقتا از بعضی جنبه ها به زندگی من شبیه بود
و من بعضی جاهای فیلم به شدت متاثر شدم
پیشنهاد می کنم حتما ببینیدش
و البته فیلم هیتچ , با بازی ویل اسمیت هم فیلم جذابیه
که هیچی در موردش نمیگم چون جذابیتش رو از دست میده


*
و اما کتاب , این یه نما از یه گوشه کتابخونه آلبالو و اینم یه گوشه دیگه اش
خیلی کوچیک به نظر میرسه ولی یه دنیاست
خودتون می تونید انتخاب کنید ولی یادتون باشه از قدیم گفتن:
کسی که کتابی رو امانت میده باید یه دستشو قطع کرد
و کسی که کتابی که امانت گرفته رو پس میده هردو تا دستشو !
اینم میز به هم ریخته اتاق آلبالو در نیمه شب اول بهمن ...


* در این مدت چند تا موسیقی دوست داشتنی کشف کردم که دوستشون دارم
اول این ترانه قشنگ از ستار , یه جور شادی خاصی داره که دلچسبه
و این ترانه فوق العاده ای از کورش یغمایی ...


* حدود یه ماه پیش متوجه فیلتر شدن سایتم شدم
خیلی تعجب کردم , آخه دلیلی نمی دیدم واسه اینکار
نمی دونم وبلاگ شخصی البالو که نه سیاسیه نه سکسیه نه ضد دینی چرا باید فیلتر بشه !
آدمو دلسرد می کنن اینا به خدا
اونم از طرح ساماندهیشون !! که باید اسم و فامیلو و شجره نامه و موبایل و تلفن خونه و محل کار و آدرس خونه و محل کار و وضعیت روحی روانیتو و هزار چرت و پرت دیگه رو بهشون بگی تا بتونی دو کلمه توی دنیای مجازی حرف بزنی !! الحق و الانصاف که این دیگه آخرشه ... حالا آخر چی ؟ خودتون حدس بزنید ...


* چند روز پیش توی یه سایت چند تا عکس از چند تا کارتون قدیمی دیدیم ..
با اینکه کلی ازشون خاطره دارم اسماشون یادم نمیاد
این اولیش و اینم دومیش و اینم سومیش ...
اگه کسی یادش بود بهم بگه ..
جالبه اسماشون یادم بیاد



پی نوشت :
- از دوستانی که نبود و بود من براشون مهمه ممنون .


تعداد بازدیدکنندگان : 70681


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها