آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 11 تیر ماه سال 1386
* شیطون گولم زد !



* چند روزی اینجا درش بسته بود به دلایلی
اما باز بنا به دلایلی مهم تر از دلایل اول درش باز شد
شرمنده دوستانی هستم که اوندن و نبودیم و از زیر در کارتشونو انداختند و محبتشونو ابراز کردند
گاهی وقتا آدم درگیر جو دنیای مجازی میشه و یه کارایی می کنه که باعث دلخوری بعضیا میشه
کاری که من کردم و حالا امیدوارم دوستان خوبم منو عفو کنند .

* اخیرا احساس می کنم که عجیب دارم وقت کم میارم
یه جوری که انگار زمان داره از من تندتر میدوه و من هر روز انبوهی از کارهای نکرده رو تلنبار می کنم برای روز بعد
احساس خستگی نمی کنم بلکه برعکس هیجان زده هم میشم
به یاد روزهایی که گذشت زمان خمیازه آلود و بیهوده بود
این روزهای شلوغ " اگه حواسم باشه به چیزهایی که باید باشه و پرت نشه " روزهای دلچسبیه

* شیطون گولم زد
گولم زد که سیب سرخو خوردم
حالا ناراحت نیستم که چرا شیطون گولم زد
ناراحتیم ازینه که چرا تو نبودی که سیب سرخو باهم بخوریم ...


* دیروز موبایلی که تازه خریده بودمو توی یه تاکسی جاگذاشتم
وقتی متوجه شدم عجیب حالم گرفته شد
خود موبایل بماند ، حدود 400 شماره تلفن کاری و شخصی که جایی ننوشته بودم و متن های نوشته ای که داخل کارت حافظه بود و ...
تا شب مدام شماره خودمو گرفتم که شاید راننده یا کسی که گوشی رو برداشته جواب بده که نشد که نشد
و بعد گوشی خاموش شد و من و موندم و غم از دست دادن یک همراه !
القصه ، دیگه امید از دست دادم و گفتم فلانی ، سرت سلامت ، مال دنیا ارزش حرص و جوش نگرانی نداره ، اما ته دلم گفتم خدایا چی میشد همین گوشی ما رو بی زحمت برگردونی لطفا ، یه جورایی از شرمندگیت در میام !
صبح روز بعد به دفتر نشریه ای که براش عکس میگیرم تماس گرفتم که خبر سرقت و قطعی گوشیمو بدم منشی خانوم گفت : ما صبح با گوشیتون تماس گرفتیمو یه آقایی از اونور خط گفته گوشی این بنده خدا توی ماشین من جامونده و ...
دیگه تصور و وصف حد و حدود خوشحالی من باشه به عهده قوه تخیل شما ، سریع با گوشی خودم تماس گرفتم و بنده خدا که از قضا خادم حرم هم بود با من داخل حرم قرار گذاشت و شتافتم به دیدراش و گوشی رو صحیح و سالم از این آدم خوب تحویل گرفتم ، بعله ، پایان شب سیه سفید است اگر دل قوی دار و به غفلت ندهی بر بادش ... اینم داستان پرماجرای گوشی و من وا ون بنده خدا و خدای ما سه تا !

* قضیه بعدی مربوط به سهمیه بندی بنزینه که خلایق رو دچار فشار روحی و جسمی قرار داد و شهر رو به هم ریخت و مردمو به جنب و جوش درآورد تا عقده چندین و چند ساله ناراحتیاشونو سر مخازن بیچاره و زبون نفهم پمپ بنزین ها خالی کنن و آتیش بازی راه بندازن و ضمن اینکار عقده شب چارشنبه سوریشونم یه جورایی تخلیه کنن !اما برای من فرقی که نکرد هیچ ، بهتر هم شد چون با دوچرخه در خیابون خلوت راندن بهتر از با دوچرخه در خیابان شلوغ ویراژدادنه و گرچه من اصولا با کارهای محمود آقا موافق نیستم ولی از طرحی که باعث تلطیف هوا و آرامش کوچه و خیابون ها میشه استقبال می کنم و امیدوارم دوباره روزی بشه که مردم همه با دوچرخه در خیابون تردد کنن و با لبخند برای هم دست تکون بدنو اینطور مثل حالا از بغل هم مثل باد نگذرند و دود و سرب حواله همدیگه بدن و سرفه برای هم هدیه ببرن ، ولله به خدا ...

* در این مدتی که از نوشته قبلی تا امروز میگذره چندین فیلم دیدم از جمله ، سیمونه با بازی آل پاچینوی دوست داشتنی که مضمونی جالب و درخور تامل و بحث داشت و با اینکه فیلم قدیمی بود ولی عجیب تاثیر گذار و خوشساخت بود و منو حسابی به فکر فرو برد ، موضع فیلم قابل توضیح نیست و فقط باید دیدش و فهمیدش و به زندگی روزمره خودمون ربطش داد ، پیشنهاد این هفته من همین فیلمه : سیمونه

* این تبلیغ های ایرانسل هم که دیگه کم کم داره حسای منو کلافه می کنه ، مدام جلوی چشممه ، تخفیف ویژه ، یکی بخر ، دوتا ببر، اس ام اس رایگان ، نصف شب تا صبح مکالمه رایگان ، از اینجا به فلان جا نصف قیمت و ... دور و برمو نگاه می کنم هر بچه قد و نیم قدی یه گوشی دستش گرفته و هی زینگ زینگ اس ام اس میاد و براش اس و ام اس می فرسته ، حالا چه متونی و چه موضوعاتی ! جای بسی تاسف و شرمندگیست برای همه ما ... یه بنده خدایی می گفت پسرم بداخلاق شده ، نمیشه باهاش حرف زد ، مدام گوشی توی دستشه و یه گوشه اتاق نشسته و انگشتاش روی کلیدای گوشیش می چرخه و هی لبخند میزنه ! تا میگم پسرم داری چیکار می کنی یهو داد و بیداد می کنه و از خونه میزنه بیرون ، فرقی نمی کنی پسر و دختر ، این وسایل ارتباط جمعی هی گسترده تر که میشن و ارزون تر و در دسترس تر عوض اینکه آدما رو بهم نزدیک تر کنن برعکس عمل می کنن ، آدما رو از هم دور می کنن ، فرض کنید لیلی و مجنون هم گوشی موبایل داشتن ، اونوقت دیگه قصه عشقشون افسانه نمیشد ، ای بابا ، باز افتادم رو دور گله و شکایت و نالیدن ، بگذریم ، ...

* از عکس گرفتن زیاد گفتم ، اما هرچی ازش بگم کمه ، نمی تونم لذتی که از عکاسی نصیب من میشه رو وصف کنم ، اصلا یه دنیای دیگه است ، اما گاهی وقتا یه دردسرایی رو هم به وجود میاره ، همین چندروز پیش داشتم این عکس رو می گرفتم ، برای مهیا کردم سوژه مجبور بودم چند بسته کبریت رو دونه دونه بسوزونم ، حواسم زیاد به دور و بر نبود ، همسایه روبرویی ما پنجره اش رو به حیاط ماست و من متوجه نشدم که چند تا چشم داره در همین لحظات آتیش بازی منو میپاد ، بعدا اهل خونه بهم گفتن که پیرزن همسایه بهشون گفته : پسرتون ماشالله واسه خودش مردی شده اما انگار هنوز دلش هوای بچه گی رو داره که میاد توی حیاط و آتیش بازی ! می کنه . ... عجب

* تازگی این سایت رو کشف کردم که باهاش میشه حدود سی تا شبکه تلویزیونی فارسی رو دید ، دیگه کار خیلیا رو راحت می کنه و احتیاجی هم به آنتن ماهواره نیست ،
این سایت هم ترجمه اسما رو به ژاپونی می نویسه با اون خط سخت و عجیب و غریبش !
اینجا میشه یه سری از کارتونای قدیمی رو دید مثل مورچه و مورچه خوار ، بامزی ، همینه ، پت پستچی و .. منتها حیف و صد حیف که دوبله نیست
میدونید بدشانسی به چی میگن ؟ به این ... !
اینم یه عکس از خودم در حال عکس گرفتن و دوستم در حال نظاره من ! اگه گفتین دارم از چی عکس می گیرم ؟!

* و در آخر ... حتما میگم به امید دیدار تا نوشته بعدی .


تعداد بازدیدکنندگان : 70684


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها