|

* آسمان شب هم زیباست ، هم ترسناک گاهی وقتها وقتی نگاهم کشیده میشه به عمق تاریکیهای غریبش ، به این فکر میکنم که اگر همون لحظه دچار بیوزنی بشم و آرام و بیصدا به سمت آسمون پرواز کنم چه حسی امکان داره بهم دست بده ! من ، این ذره کوچک ، محو در بیانتهایی و فضای نامتناهی آسمون ، تنها ، بدون دستاویزهای زمینی برای دلخوش کردنهای روزانه و شبانه در گریز از تنهایی ... تصورش گاهی اوقات زیباست و گاهی وقتها هم ترسناک و سرشار از دلنگرانیهای یک ذهنیت خاکی به هر حال هنوز مرددم برای رفتن ، شاید وقتی دیگر ...
* بیخبر از هم ؛ چشمها در هم گره خورده و واژهها پشت بند هم نمیدانی در دلم چه میگذرد میپرسی : هوا خوب است نه ؟ و من دور از چشم تو دلواپسیهایم را توی کیسه زباله مخفی میکنم میگویم : آره ، بهتر از این نمیشه .
* تنهایی ؛ معشوقه من است دستهایش در گردنم نفوذ کرده ، در لابهلای رگها و مویرگهایم مدام لبهایش را به لبهایم میساید ، سرد و خشک و پنجههای کشیدهاش ، موهایم را آشفته میکند تنهایی مرا دوست دارد ، میپرستدم ، با تمام خوبیها و بدیهایم با تمام فراموشکاریها و ندانم کاریهایم ، تنهایی ، مرا ، فقط برای خودش میخواهد ، فقط برای خودش .
* این روزها با اینکه پر از کار بود و دلنگرانیهای روزمره ، اما خالی از لطف هم نبود شبهای کشدارش که میشد فیلمی نگاه کرد و کتابی خوند و خلوتی برقرار کرد . فیلم " موسیقی و ترانه " به دلم نشست ، بازیگراش رو هم دوست داشتم ، راحت و ساده بازی میکردند و تم فیلم هم جذاب و خوشایند بود ، فیلم " جاکت " جالب بود اما کمی مبهم و پیچیده ، بازیگر نقش اول با اون قیافه جالبش عالی بازی میکرد ، فیلم " 88 دقیقه " با بازی آل پاچینوی محبوب سرشار از هیجان و دلهره بود و البته اگر بازیگر آل پاچینو نبود شاید حرفی برای گفتن نداشت ، فیلم " جان سخت 4 " اکشن و پر زد و خورد و البته با بازی خوب بروس ویلس که کلا فیزیک و میمیکشو دوست دارم و با اینکه فیلم جزو فیلمهای گیشهای محسوب میشد اما برای یکبار دیدن بد نبود ٬ فیلمهای دیگهای هم دیدم که الان یادم نیست ، لحظههای تماشای فیلم و خوندن کتاب لحظاتی از عمرن که گذشتشون محسوس نیست . کتابی که این روزها میخونم " خیابان بهار آبی بود " نوشته همشهری من حسین آتشپروره . کتاب خوبیه .
* کمتر فرصت عکاسی دست داده این روزها ، با اینکه لحظههایی که عکس میگیرم هم جزو گذشت عمرم محسوب نمیشه اما سعی نکردم این دقایق رو افزایش بدم ، البته عکسهای خبری رو جزو این دستهبندی نمیدونم ، منظورم از عکاسی ، عکس گرفتن بدون دغدغه و با آرامش خاطره نه عکاسی پر از استرس خبری ، یکی از عکاسان خبرگزاری مهر میگفت : ما عکاسای خبری عمرمون کوتاهه ، چون همه لحظاتمون پر از استرسه ، و بعد میدیدمش که با اون کوله سنگین چطور دنبال سوژههای دوپای مغرور میدوه و عکسشونو ثبت میکنه ... با این وجود یه روز صبح که تمام شب گذشتهاش خوابم نبرده بود این عکس رو گرفتم که دوست دارمش ، اسمشو گذاشتم رویای آزادی ، و اینم همون کبوترهای دلشاد آزاد ، این عکس هم از خونهایه که سقفش آسمونه و پنجره به این بزرگی داره و این هم یک زوج آرام فارغ از هیاهوی اطراف توی بند گلستون که هر کی بیاد مشهد یه سر به اینجا هم میزنه و اینم یه پرنده بیخیال که ما بهش میگیم " موسی کو تقی ! " که نمیدونم یعنی چی این اسم و من از صدای قشنگش خاطرهها دارم ، این پیرزن کنار آرامگاه فردوسی گدایی میکرد و کمی اونطرفتر هم شوهرش هواشو داشت و البته خودشم بیکار نبود و همون شغل رو داشت ، نمیدونم اینا چرا روستای خودشونو ول میکنن و سر به شهر میذارن ، شاید نمیدونن که آرزوی خیلی از ما مدتی پناه بردن به سکوت و آرامش و سبزی روستاهاست ، البته اینم قبول دارم که ماها نمیتونیم مدت زیادی توی روستا دووم بیاریم چون خود من یه بار امتحان کردم ، یادمه سالها قبل که برای کنکور میخوندم به دعوت یه دوست برای درس خودن رفتیم روستای اونا ، جای باصفا و قشنگی بود ، البته مسلما امکانات خاصی هم نداشت ، شب اول زیر آسمون پر از ستاره شب خوابیدیم با صدای زوزه گرگ و عرعر خر ! شدت ستارههای آسمون نفسمو بند آورده بود ، ما شهریها واقعا باید برای خودمون افسوس بخوریم که لذت دیدن این آسمون بکر و زیبا هیچوقت نصیبمون نمیشه ، خوشه پروین و بقیه صور فلکی به راحتی قابل رویت بود و من که از دیدنش سیر نشدم و تا صبح چشم به آسمون دوختم ، صبح با اولین نوازش اشعههای خورشید بیدار شدیم و صبحونه تخم مرغ خونگی خوردیم با ریحون تازه ، روز و شب اول خوب بود اما بعد کمکم حشرههای ریز لابهلای شکافهای چوبهای سقف که شروع کردند به آشنایی و نیش زدن و نبود حمام درست و حسابی و ... یه خرده موندن رو غیر قابل تحمل کرد ، البته خود اهالی روستا عادت داشتن به همه چیز ، اما من نتونستم کنار بیام ، البته این جریان مال سالها قبله و الان شاید اینطور نباشم که نتونم توی یک روستا زندگی کنم ولی باز هم حس میکنم زندگی توی روستا برای ما سخت باشه . این عکس البته نه از اون روزها ، ولی از یک روستای دیگه است که همین دو سال قبل بود رفتیم و یک شب اونجا خوابیدم ، روستای اسفیدان ، همون شب اول زنبورهای کندویی که توی خونه صاحبخونه بود حسابی ازمون پذیرایی کردن و منم از خوردن چند تا از نیش های دلنشینشون ! بینصیب نموندم ، البته اینم بگم که صبح روز بعد طعم شیرین عسلشون تلخی و سوزش نیششون رو از خاطر من و بقیه بچهها برد . عکس لوگوی این وبلاگ هم از همون روستاست . و این هم نمایی تازه از میز به هم ریخته آلبالو ...
* این کنسرت از بتهوون " " Concerto Piano 5 and Vasriations E-Gilels رو حتما گوش کنید ، کلا کارهای بتهوون عالیه و من فکر میکنم خیلی خوب ذهنیتشو تبدیل به نتهای موسیقی کرده ، وقتی با دقت به کنسرتهای اون گوش میدم حس میکنم داره حرف میزنه و خاطرات و یا دلنگرونیاشو تعریف میکنه و چه خوب و دلنشین و دوست داشتنی هم اینکارو انجام میده ، تعجب میکنم از گرایش خیلی از جوونای امروزی ( من دیگه جزو جوونای دیروزیام به گمونم ) به آهنگهای رپ ! شاید در بعضی از این ترانهها مضمون و معنایی در خور توجه باشه اما ضرباهنگ و ریتم خوندنشون برای من جذابیتی نداره و یکی از همین موسیقیهای بیکلام رو به هزاران ترانه بیهویت و مبتنی بر دیس دیسهای جوون پسند ! ترجیح میدم .
* و اما در وبگردیهای ماهانه سایتهای خوبی رو کشف کردم ! مثل این سایت که پر از نقاشیه ؛ و اینم یه سایت پر از دوا و درمون که البته دردای من یکی رو درمون نمیکنه ! و اگه میخواید بدونید بدشانسی یعنی چی باید به این سایت سر بزنید . اینم یه سایت پر از موسیقیهای قدیمی و خاطرهانگیز و این هم عکسهای از جشنواره دوقلوها در تبریز و یه سایت جالب برای کنترل ایمیل هایی که فرستادین و می خواین تغییر بدین ! و اینم یه بازی مهیج و جالب برای اونایی که سرشون درد میکنه برای بازی کردن ... و این بازی هم برای بالای ۱۸ سالهها خوبه چون یه خرده خشونت داره توش ! و اینم یه سایت جالب که توش میشه دیالوگهای صحنههای به یاد موندنی فیلمهای مطرح دنیا رو شنید .
|