آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 6 مهر ماه سال 1386
*  روی ماه خدا را ببوس

 


* ماه رمضونای قدیم ، اون خیلی خیلی قدیما ، وقتی که قد من همش چهار وجب و نیم بود ، حال و هوای باحالی داشت ، نصف شب وقتی من داشتم خواب گردش توی قصر آرزوها و رویاها رو میدیدم و توی هر اتاقش سرک می کشیدم و محو تماشای رنگای قشنگ در و دیوارا و ستاره های چسبیده به سقف اتاقاش بودم ، یهو از اون دور دورا صدای دعا و مناجات می اومد و منم که خوابم سبک بود زود چشمامو باز میکردم و از لای پلکام روشنی توی اتاق رو میدیدم ، و بعدش هم صدای قاشق و چنگال ... ، زیاد شکمو نبودم اما کنجکاوی بچه گونه ام باعث میشد دل از قصر رویاهای توی خوابم بکنم و پاشم برم توی اون اتاق و ببینم چی به سر خونوادم اومده که نصف شب پاشدن به غذا خوردن ! وقتی با موهای ژولیده و چشای پف کرده می رفتم توی اتاق با تعجب به اهل خونه که دور سفره نشسته بودن و غذا می خوردن نگاه می کردم همه به من می خندیدن و میگفتن : تو چرا بیدار شدی بچه جون .. برو بخواب . اما من می رفتم کنار بابا ( که اون روزا خیلی نازمو می کشید و لوسم می کرد ) و بهش می گفتم : منم گشنمه ، اونوقت بابا دستی به سرمم می کشید و مامانم یه ظرف غذا میذاشت جلوم و منم شروع می کردم به خوردن غذا ، اون غذا طعم دیگه ای داشت برام ، خصوصا وقتی که همه بهم می گفتم دو دقیقه دیگه بیشتر نمونده و زود دو سه لیوان آب می خوردن و دندونشانو مسواک می کردن و من بیخیال اونا هنوز مشغول خوردن غذا بودم ، با خودم می گفتم آخه یعنی چی ؟ چرا اینا اینطوری می کنن ؟ دعای " اللهم انی ... " که اون شبا از توی رادیو پخش میشد یه جورایی برام جذاب بود و هم یه جورایی مبهم ، یه حس خاصی داشتم بهش ، وقتی با بابا میومدم توی حیاط ستاره های توی آسمون رو دید می زدم و یاد خوابای قشنگ شبونه ام می افتادم ، و بعد که همه می خوابیدن من به اینکه چقدر خوبه که همه نصف شب بیدار میشیم و دور هم با مهربونی غذا می خوریم فکر می کردم .و کم کم بر می گشتم به قصر رویاهام .. اما از صبح تا موقع افطار برام جالب نبود ، چون همه بیرون از خونه بودن و کسی زیاد حوصله نداشت ، خصوصا ظهر ناهار رو تنهایی خوردن اصلا برام جالب نبود . اما سفره افطار هم با اون دعای " ربنا .. " برام خاطره انگیز و معرکه بود . فرنی و ماقوت و شله زرد و خرما و چای شیرین و سوپای داغ و خوشمزه و تند و نون و پنیر و سبزی ...  اون نون سنگک داغ . همش و همش با اونهمه آدمی که دور سفره مینشستن برام خوشمزه و قشنگ بود . و بعد از افطار هم تماشای بابا که چسبیده به  رادیو و عوض کردن موجش بود و بعد رفتن توی کوچه و دیدن داداش بزرگا مشغول فوتبال برام هیجان و تازگی داشت .
خلاصه کلوم اینکه اونروزا ورای این روزا بود ، همه چیز یه جورایی زیر پوستی و جالب بود برام . هنوزم حس اون موقع ها رو یادم هست . نه اینکه فقط چون گذشته است و روزگار کودکی منه برام شیرین باشه ها .. نه اصلا یه جوری بود که نمی تونم بگم . گاهی وقتا این آدم بزرگا میگن : زبون قاصره از وصفش .. منظورم همونه . از الان هیچی نمیگم . آخه این روزا به نظرم همه چی مصنوعیه . حالا چرا و چگونه شو نمی دونم . اما از اون روزای جالب فقط همون دعای " اللهم انی .. " و " ربنا .. " مونده . آدما دیگه نیستن . دور سفره خالیه و نه سحری هست و نه افطاری ... البته هستا ... اما نه اونطوری که من دوست دارم .

* من گاهی وقتا فکر می کنم این آدم بزرگا به بچه ها و جوونا حسودی می کنن .  به همین خاطره که هی بهشون میگن پیر شی جوون ، اگه حسودی نمیکنن چرا نمیگن جوون بمونی جوون ؟! آدم میتونه تا آخر عمرش جوون بمونه ، من اصلا نمی تونم پیری و درموندگی و ضعف و دلمردگی خودمو تصور کنم ، اصلنا ، من همیشه باید جوون بمونم و جوون باشم وگرنه میمیرم ، حتی همین الانم اگه حس کنم پیر شدم باید بمیرم ، اما همیشه شوق زندگی یه جور هیجانی رو میندازه توی دلم که حس می کنم همیشه یه جوون قوی و سرحال و پر انرژی ام . از آدمایی که اینطوری هی آه میکشن و میگن .. هیییی . پیر شدیم رفت خوشم نمیاد . شعار امسال و هر سال آلبالو اینه : من امروز یه جوون سالم و قوی هستم . هر روز باید تکرارش کنی .

* وقتی آدم درگیر زندگی آدمای دیگه و داستای زندگی و سرگذشت اونا میشه از زندگی خودش یادش میره ، این یک حقیقته ، درست همون مدتی که نشستی پای تلویزیون و یا تماشای فیلم از زندگی خودت غافل میشی و یه جورایی میری به خواب غفلت ، البته دیدن یه فیلم سینمایی برای یک استراحت ذهنی کوتاه خوبه اما دنبال کردن سریال های ماه رمضون و حرص و جوش خوردن برای شخصیت های ساختگی نه .. به نظرم این یک غفلت بی توجیهه .. مثل دیدن فوتبال با اون حرص و جوش خوردن های خاص خودش میمونه ( البته من عاشق دیدن بازی فوتبالما ) اما مدتی هست که دیدن سریال برام جالب نیست . فیلم سینمایی رو دوست دارم چون همه چیز در یک ساعت و نیم تموم میشه و خلاص ، ذهن آدمو  هی دنبال خودش نمی کشونه و آدم بی خودی اسیر دغدغه های الکی دولکی نمی کنه ، بابا و مامان و خیلیای دیگه رو دیدم که با عشق و علاقه سریال یانگوم رو تماشا می کنن و اگه یه قسمتی از اونو نبینن آه و افسوس میکشن . و واقعا تعجب می کنم . اونوقته که به این ایمان میارم که تلویزیون واقعا یک جعبه جادوییه ... !

* فیلم آنجل آ رو دیدم ، فرانسوی بود ، محصول 2005 اما تماما سیاه و سفید و با شرکت دو بازیگر اصلی و فقط دو سه تا بازیگر دیگه که نقش خاصی نداشتند . جالب بود . موضوع فیلم مردی بود که به خاطر بدهی زیادش می خواست خودکشی کنه اما یه فرشته در ظاهر یک زن روسپی به کمکش میاد و امید به زندگی رو در اون زنده می کنه ! بحث های زن و مرد در فیلم جالبه ، گرچه فیلم یک روند کند و پر از دیالوگ داره اما میتونه یک تماشاگر حرفه ای رو هم تا آخر فیلم روی صندلی نگه داره ، البته آخرای فیلم تقریبا من خسته شده بودم چون قضیه دیگه داشت خیلی کشدار میشد . خصوصا آهنگ صدای بازیگر زن فیلم رو دوست نداشتم چون خیلی لوس با زبون پر از ژ فرانسوی صحبت می کرد !

* این روزا جدول حل کردن هم به تفریحات لحظات کوتاه فراغتم اضافه شده و البته خیلی هم اون لحظاتم رو شیرین می کنه ، زندگی هم مثل جدول کلمات می مونه ، اگه بتونی برای لحظه های خالی معنی و مفهوم پیدا کنی به خونه های سیاهش نمی رسی ، جدولی رو دوست دارم که خونه های سیاه نداشته باشه و همه خونه های خالی افقی و عمودیش پر از واژه هی به هم مربوط و با معنی باشه . فکر می کنی بشه ؟

* به یه دوستی که حدود سی و نه سالشه گفتم چرا ازدواج نمی کنی ؟ گفت : - آخه من خیلی دمدمی مزاجم ، نمی تونم مدت زیادی با کسی دووم بیارم ، اهل تنوعم . !
من فکر می کنم همه آدم ها دمدمی مزاجن و اهل تنوع ، و به نظرم آدم میتونه با یک نفر زندگی کنه و این خصوصیت رو هم حفظ کنه و داشته باشه ، البته این مورد وقتی حاصل میشه که دونفر  این مرود رو رعایت کنن که : " یکنواخت نباشند "
یعنی مثل بارباپاپا مدام در حال تغییر باشن ، حالا چه تغییرات ظاهری و چه تغییرات درونی ، اما اصلات خودشونو حفظ کنن ، خریدن یک دسته گل در روزی که هیچ مناسبتی در اون نیست ، هدیه دادن در روزی غیر از تولد و سالگرد عروسی و ..  تغییر لباس ، تغییر مدل مو و آرایش صورت و دکوراسیون خونه و ... همه اینا راهکارای خوبی برای فرار از روزمرگی و یکنواختی هستند . به این نباید توجه کرد که " اوا .. مردم چی میگن " با این باید توجه کرد : - " زنده ام برای اینکه زندگی کنم ، آنطور که می خواهم و آنطور که دوست دارم "

* هر آدمی مثل من احتیاج داره هر یک ماه یکبار یک خونه تکونی کوچیک توی اتاقش انجام بده و اونوقته که میبینه یه عالمه خرت و پرت بیخودی توی اتاقش داشته که باید مدتها قبل میریخته بیرون و تازه یه چیز جالب تر اینکه یه عالمه وسایل از توی همون خرت و پرتای توی اتاقش پیدا می کنه که هر کدومش یک دنیا خاطره های قشنگ رو در خودش حفظ کرده و مثل صدفی می مونه که کنار گوشت که میذاری صدای موجای دریا رو توی گوشت میپیچونه .. مثلا یه دفتری هست مال دوره راهنمایی خودم که وقتی نیگاش می کنم میریم توی همون مدرسه راهنمایی با اون بچه های شیطون و دوباره خنده اون مدلی اونوقتا میاد روی لبام . این وسایل رو باید همیشه و در یک جای خوب حفظ کرد .

* گاهی وقتا به خودم میگم فلانی ، دوست داری با یکنفر درست شبیه خودت با همین خصوصیات اخلاقی و منش کرداری دوست بشی و معاشرت کنی ؟ و بعد اگه اینطور باشه از کدوم رفتاراش ایرادمیگیری و کدوم خصوصیاتشو تحسین می کنی ؟
بعد از این سئوال خیلی بیشتر به خودم توجه می کنم و با خودم مهربونتر و البته سختگیرتر میشم .

* زندگی اون چیزی نیست که تو فکر می کنی ، زندگی اون فکریه که تو می کنی ! ( از گفته های نغز خودمه )

* توی یه روزنامه خوندم یکی از نماینده های مجلس نمیدونم کدوم کشوری که البته خانم هم هست گفته می خواد یه پیشنهادی به مجلس کشور بده که قانونی تصویب بشه که ازدواج رو مدت دار کنه و تاریخ انقضاء ازدواج ها هفت ماه پس از شروع اعلام بشه و البته قابل تمدید هم باشه ، به اینصورت که یه مرد و زن وقتی ازدواج کردند بعد از هفت ماه اگه بازهم مایل به زندگی با هم بودند ازدواجشون رو تمدید کنن وگرنه خیلی راحت و بدون طی کردن مراحل خاصی از هم جدا بشن ! توجیه اون خانم برای ارائه این پیشنهاد هم آمار زیاد طلاق و دردسرهای اداری و مالی اونه که توی کشورش بیداد می کنه ، تصورشم که مدت ازدواج توی ایران هفت ماهه باشه برام جالب و بسیار خنده دار و عجیب بود .

* توی همین هفته قبل یه روزش رو از صبح تا شب یکسره خوابیدم ، موبایلم خاموش بود و پشت در اتاقمم یه کاغذ زدم که لطفا به هیچ وجه مزاحم نشوید و در اتاق هم قفل ، آخ که عجب خوابی هم هست اینجور خوابا ، همچین کامل می چسبه به آدم ، اون روز خواب دیدم رفتم سر کار و کارامو به نحو خوب انجام دادم و ناهار رو با چند تا از دوستام توی یه رستوران باصفا خوردیم و بعد با چند تا از آدمای مشهور ملاقات داشتم و یه خورده پرواز کردم و به  یه سری کشورای خارجی زدم و از جاهای عجیب و غریب دنیا عکس گرفتم و پولامو همینطور الکی خرج کردم و به خیلیا کمک کردم و یه عالمه فیلم دیدم و در حین دیدن فیلم ها داخل همون فیلما شدم و خودمم توش بازی کردم و بعد تصادف کردم و مردم و اشتباها دوباره زنده شدم و چند از آدمای مرده رو هم با خودم زنده کردم و با هم در مورد خاطراتمون حرف زدیم و بعد رفتم مدرسه کلاس اول و خانم معلم کلاس اولم بوسم کرد و دیکته مو بیست گرفتم و بعد ازون سوار ماشین شدم و در یک لحظه دیدم اونکه پشت رله من نیستم و یکی دیگه است و من توی خیابون تنها موندم و بعدش همه چی سیاه و سفید شد و بارون اومد و من خیس نشدم و خودم انداختم توی دریا و داشتم غرق میشدم که یکی دستمو گرفت و  بیهوش شدم و بهوش که اومدم دیدم تازه به دنیا اومدم و آقای دکتر داره با دست میزنه پشت باسنم و تا اومدم گریه کنم دیدم جشن تولد سی سالگیمه و باید بخندم و شمع فوت کنم و دو سه تا بچه هم دارم اما خانممو ندیدم و تا رفتم دنبالش توی آشپزخونه دیدم توی یک کویر بزرگم که آسمونش پر از ستاره است و دوربینمم همرام نیست وقتی داشتم ناراحت میشدم دیدم یکی از دوستام با دوچرخه من داره از اون دور میاد و خبر قبولیم توی دانشگاهو برام میاره اما من تعجب کردم چون اون دوست من اصلا دوست من نبود و یک آدم غریبه بود که قبلا توی خیابون دیده بودم و قیافش توی ذهنم مونده بود و به همین خاطر از دستش فرار کردم و افتادم توی یک چاه و تا به خودم اومدم تن تن رو دیدم که بالای سرم واستاده بود و داشت با چشای  درشت شده از تعجبش بهم نگاه میکرد و تا اومدم بهش بگم پس میلو کجاست صدای بابام اومد که میگفت بیا برون نون بگیر و منم که از صف نونوایی بدم می اومد خودمو به خواب زدم و بابام منو ندید و خودش رفت نون بخره و از پنجره که دیدش می زدم دیدم هواپیماهای آمریکایی دارن میان مشهدو بمبارون کنن که یهو یه دستی از توی حرم اومد بیرون و هواپیماها رو مچاله کرد انداخت توی سطل آشغال و مردم دست زدن و شادی کردن و بعدش همه رفتیم مهمونی یه عالمه آدمای عجیب غریب دیدم با شکلای جورواجور و با همشون دوست شدم و بعد قرار شد مسابقه دویدن بدیم و من هر قدمم یه عالمه بلند بود و انگار به جای دویدن داشتم پرواز می کردم و بعدش مامانم در زد که نصفه شبه نمیای یه لقمه نون بخوری .. آخه پسر جون تو چقدر می خوابی ؟

* ماه رو اینطوری دیدن خیلی جالب بود برام ، یاد اون آگهیه می افتم که ماه کرم سفید کننده میزنه و میگه حالا ماه شدم . به نظرم این ماهه هم یک کرم سفید کننده و ضد لک درست و حسابی می خواد ،
اگه می خواین یک نهنگ رو در ابعاد واقعی ببینید روی این لینک کلیک کنید و البته به این شرط موفق به دیدنش میشید که اینترنت پر سرعت داشته باشید .
اینم طرز تهیه ذرت مکزیکی برای اونایی که توی هوای سرد دوست دارم یه پرسشو بی دردسر رفتن به بیرون از خونه بخورن و لذت ببرن
اینم یک کاریکتور جالب از دنیای گوسفندی !
و اینم یک عکس خیلی عجیب ؛ اول روی این لینک کلیکی کنید و عکس رو ذخیره کنید و ببینید ؛ ظاهرا چیز عجیبی نداره و عکس یه دختره اما حالا عکس رو داخل یک پوشه (
Folder) بذارین و از منوی View گزینه Thumbnails رو انتخاب کنین ؛ چی میبیند ؟!!!! اون یکنفر دیگه از کجا پیداش شد به نظرتون ؟

* فعلا همین دیگه ... تا بعد

 


تعداد بازدیدکنندگان : 70691


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها