
* امشب تفالی زدم به حافظ : - جان بی جمال جانان ، میلی جهان ندارد هر کس که این ندارد ، حقا که آن ندارد با هیچکس نشانی زان دلستان ندیدم یا من خبر ندارم ، یا او نشان ندارد ...
* توی این هفته ای که گذشت چند تا کتاب تازه خریدم موقع گشت زدن بین کتاب ها حس خوبی داشتم هر جلد کتاب حاصل یک تجربه چندین و چند ساله است و هر کدومشون صبورانه و در سکوت ، بدون تکبر از داشته هاشون ، میون قفسه ها در تنهایی محض گوشه عزلت گزدیدند و دم بر نمیارند کتاب مثنوی معنوی مولانا رو خریدم ، کتابی که همیشه خیلی دوست داشتم داشته باشمش و فکر می کنم بهترین خردیم هم همین کتاب بود کتاب طاعون ( آلبر کامو ) و آدم از همین نویسنده که خودم تعجب می کنم چطور توی این مدت هنوز کتابی ازش نخوندم و البته شایدم اینطوری بهتره چون اطلاعاتی که از خود کامو دارم می تونه در بهتر فهمیدن نوشته هاش بهم کمک کنه الان در حال حاضر دارم مثنوی رو می خونم و از خوندنش هم لذت می برم.
* توی این مدت فیلم زیاد دیدم ، شاید بهترینش فیلم " خانه ای از شن و مه " بود فیلمی ساخت کشور آمریکا که به زندگی از هم گسسته خانواده یه ژنرال ارتش شاهنشاهی ایران در کشور آمریکا می پرداخت ، بازی بازیگران و بخصوص شهره آغداشلو در فیلم عالی بود و فضای احساسی فیلم هم بیش از اندازه سیاه و غم انگیز ، پیشنهاد دیگه ام فیلم " کازابلانکا " با بازی همفری بوگارت و اینگرید برگمان که دیدنش هیچوقت برای من تکراری نیست .
* دوربین عکاسیمو به خاطر یه سر مشکلات مالی فروختم ، این یه اتفاق بد بود ، فکر نمی کردم اینقدر تاثیر منفی بذاره توی روحیه ام ولی زندگی چیزی نیست جز تجربه از دست دادن ها و به دست آوردن ها ، حالا حرف اون دوست عکاسمو بهتر درک می کنم که می گفت : وقتی دوربین نداری عکس ها رو توی ذهنت بگیر و به خاطر بسپار و من این روزها مدام دارم با ذهنم عکس می گیرم . همینشم غنیمته .
* امروز ( جمعه ) صبح باران می بارید ، ساعت 6 خوابم برد ، نزدیک ظهر که بیدار شدم و پنجره رو باز کردم همه جا سفید شده بود ، اولین برف پاییزی باریده بود و من در تمام مدت خواب بودم . یک نفس عمیق کشیدم و یک دل سیر به برف های نشسته روی پشت بام نگاه کردم ، نگاه کردن به برف بهم آرامش میده .
* چند سال قبل اومدم تهران و توی همون سفر خاطره انگیز که البته شیرینی هاش همیشه در ذهنم هست کیف دستیمو که حاوی شناسنامه و مقداری پول بود ازم زدن ! حوالی یه میدون شلوغ که اسمش یادم نیست ، البته این جریان باعث شد یه خورده از شیرینی های سفر کم بشه ولی در کل اون سفر توی ذهنم به عنوان یک خاطره همیشه خوب مونده ، چند سال قبل ترشم یه کیف دستی که توش کارت پایان خدمت و گواهینامه و مقداری پول بود توی همین مشهد ازم دزدین ، فروغ در این مورد میگه ایمان بیاوریم به حواس پرتی آلبالو ، آدم بی هویت هم که میشه لذت خاص خودشو داره ، هستی اما انگار نیستی ، نمی دونم الان شناسنامم و کارتای دیگه دست کیه و چه سوء استفادد هایی که ازش شده و نشده ، اما خیر نبینه این آقا دزده ، و اون آقا دزدهء دیگه ، گرچه که الان همه اون مدارک رو ( به جز کارت پایان خدمت ) با هزار بدبختی بیچارگی به صورت المثنی یه جای امن قایمشون کردم اما هرچیزی اصلش بهتره ، خلاصه اگه یکی این مدارکو پیدا کرد حتما یه کامنت برام بذاره ممنونش میشم .
* وقتی شیش هفت سالم بود فرامرز قریبیانو توی مشهد دیدم ، برای بازی فیلم گمشده اومده بود مشهد ، دستم توی دست برادر بزرگترم بود ، اونو قبلا توی فیلم سناتور دیده بودم و دوستش داشتم ، اونم نگاهش افتاد توی چمامی من و یک لبخند سینمایی برام زد ، منم توی دلم حسابی ذوق کردم ، در کل منظورم این بود که گاهی وقتا یه اتفاقای به ظاهر ساده برای همیشه و تا ابد توی ذهن آدم باقی می مونه ، مثل همین لبخند که می دونم هیچکس به جز من ندیده و همون لبخند ساده باعث شد این بازیگر سینما رو برای همیشه دوست داشته باشم و همه فیلم هاشو ببینم ، همینه که میگن از محبت خارها گل می شود دیگه ، یاد آوری این خاطره باعث میشه همیشه حواسم باشه که تا می تونم به غریبه و آشنا محبت کنم و به روشون لبخند بزنم ، همین چیزاست که از آدم به یادگار می مونه .
* این بنده خدا امام جمعه مشهد گاهی وقتا یه حرفایی میزنه که آدم احساس می کنه توی چند قرن قبل داره زندگی می کنه ، امروز اتفاقی تلویزیون بی خاصیت رو نگاه می کردم که رسیدم به شبکه استانی ، این بنده خدا داشت با شدت و حرارت می گفت ناموس ملت رو می برن کشورهای خارج در دید نامسلمونا قرار میدن به عنوان ورزش زنان ! آقا این دهن کجی به امام زمان است ، دهن کجی به خداست ، آی بسیجیا شما مگه توی این مملکت نفس نمی کشید ، شما یه کاری بکنید ، آقایون نشون دادن حرکات این زنهای ورزشکار به هر صورتی توی تلویزیون حرام است ، من نمی دونستم بخندم به این بنده خدا یا گریه کنم به حالش ، خدا به همه ما صبر جزیل عنایت فرماید .
* امروز ( جمعه ) مشهد در صدر خبر ها بود ، اونم نه به خاطر سیاست و فرهنگ و اقتصاد ، به خاطر هوای برفیش ، باریکلا به این شهر که بلاخره خودشو به هر صورتی شده توی خبرای مهم جا کرد .
* بلاخره بعد از حدود یکسال وبلاگ آلبالو رو به روز کردم ، توی همه این مدت دست و دلم به نوشتن نمی رفت تا اینکه بارون صبح جمعه کار دستم داد و هواییم کرد ، همش در چند دقیقه اتفاق افتاد ، خوشحالم که بارون طلسممو شکست .
* مدتی هست که برای پینگ کردن وبلاگا مشکل دارم ، این سایت بلاگ رولینگ به نظرم مشکل دار شده و با اینکه من وبلاگای دوستان و خودمو پینگ می کنم اما این فهرست بغل وبلاگ تکونی نمی خوره ، با این وجود بعضی از دوستان وبلاگشون رو پینگ می کنن و اسم وبلاگشون هم در فهرست مشخص میشه ، اگه کسی جایی رو سرغ داره به منم بگه تا وبلاگ خودم و دوستانی که به روز می کنن رو پینگ کنم که بقیه هم متوجه بشن .
* توی وبگردی هام به عکس های این دختر برخوردم که برای زندگی تلاش می کنه ، اونم یک تلاش طاقت فرسا ، عکس ها واقعا تکان دهنده است . اینم یک دیشکنری تصویریه که خیلی وقتا به کار میاد این لینک هم برای اوناییه که اینترنت پر سرعت دارن َ یک پسربچه شیرین زبون که داره با همون لحن کودکانه قران می خونه . و اینم یه سایت دیکشنری چند منظوره این عکس و خطای دید یا هر چیز دیگه ای که توی اون هست برام جالب بود ؛ اول تعداد آدم ها رو بشمارید و چند ثانیه تامل کنید تا عکس جابه جا بشه و بعد دوباره اونا رو بشمرید ؛ فکر می کنید شما اشتباه کردید یا عکس دستکاری شده ؟ این دختر کوچولو اسمش تیپیه و توی آفرقا زندگی می کنه ؛ یک آفریقایی موبور ؛ دوستیش با حیوانات واقعا جال توجهه ؛ به نظرم می تونه رقیب خوبی برای تارزان باشه ؛ عکساشو ببینید .
* همین دیگه .
پی نوشت : - یکی از خواننده های خوب این وبلاگ خبر از معرفی این وبلاگ در برنامه جنگ صدای رادیو زمانه هلند داد جالب بود برام ؛ قبلا هم چند تا از داستانهای وبلاگ آلبالو از تلویوزیون جام جم و برنامه با سندباد پخش شده بود ؛ لینک صوتی معرفی این وبلاگ در این رادیو و نظر مجریش در مورد من برام جالبتر بود و موسیقی انتخابیشم هم که محشر بود َ یک ترانه از داریوش که برای من خیلی خاطره انگیزه .
|