آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 20 بهمن ماه سال 1386
* لهجه مشهدی




*
لهجه مشهدی ، لهجه جالبیه ، ترکیبی از لهجه های مختلف که به هیچ کدومشون هم شبیه نیست
اینبار میخوام یه سری از واژه های مشهدی رو ترجمه کنم ،
یه خوبی این موضوع اینه که تکرارشون برای خود من خاطره شیرینه :
مو بُرُم = این واژه چندین معنی داره از جمله می برم ، می بُرّم ، اگه سوالی باشه یعنی برم ؟
ناخن جلّه = بشگون
وَخِز= برخیز ، بلند شو
چُغُک = گنجشک
پِلَخمون = تیرکمون
خیزه = کشو
یَرِه = رفیق
فَلَکِه = میدان
جوز = گردو
بابا کُلون = بابابزرگ
خُردو = کوچک
کُلاج = چشمان لوچ
اَلِفش = چسبناک
باد گلو= آروغ
نِواسِه = نوه
جُل جُل = تکان
کِلپِسه = مارمولک
موسی کو تقی = مرغ فاخته
کُخ = کِرم
سوسه لِنگ = پرنده دم جنبانک
لِنگ = پا
خُسُر = پدر زن
وِسنی = زن برادر شوهر
تُنبون = شلوار
اَخکوک = چغاله بادوم
اُجُوری = آنطوری
مِشنُفی = می شنونی
یتیمچه = خوراکی از بادمجان
سوزن = آمپول
شیریگی = معتاد
قِلِفت = دیگ بزرگ
کِلبِه حسن = کربلایی حسن
چارقَد = روسری
مِجری = صندوقچه
کُچه سگ = توله سگ
خِل لوک = دماغو
پا به ماه = زن حامله
دَهَنِش گرمه = خوش زبونه
جِلِزغه = جلیقه
خِلا = مستراح
دلشورا = حال به هم خوردگی
چوری = النگو
خِفتی = گردنبند

و ...
و اما اینکه چرا به مشهدی ها میگن شمع دزد ؟!
اون قدیما دور حرم یه عده  کار و کسبشون این بود که یه سینی بزرگ میذاشتن جلوشون و یه بسته هم شمع کنارشون ، زائرایی که نذر داشتن از اینا شمع می خریدن و روشن میکردن و میذاشتن توی اون سینی و می رفتن .
بعضی از این بساطی های شمع فروش ذاتشون خراب بود و تا اون بنده خدا دور میشد زود شمعی که برای اون روشن کرده بودن رو خاموش می کردن و میذاشتن لابه لای شمعای دیگه و دوباره می فروختنش
این قضیه چند بار بدجور لو رفت و سرش دعوا شد و کار به کلانتری هم کشید و از اون موقع به بعد این جریان دهن به دهن بین زائرایی که می اومدن حرم امام رضا پیچید و اسم مشهدیا رو گذاشتن شمع دزد !
دیگه ازون به بعد هروقت کسی می اومد حرم و شمعی نذر می کرد و می خرید و روشنش می کرد اونقدر کنار سینی وامیستاد تا شمعش تموم بشه و بعد می رفت ...
ولی بد نامیش برای همیشه برای مشهدیا موند .
البته همین الانم دور و بر حرم یه عده یه جور دیگه دارن همینکارو میکنن و حسابی به خدمت زائرا می رسن
گرون فروشی ، فروش زعفرون تقلبی . ... اینا از نسل همون شمع دزدان و هنوز رسم شمع دزدی رو به خوبی انجام میدن .
البته توی هر شهری بد و خوب هست اما وای به حال صفتی که روی مردم شهری موندگار بشه
مثل خساست برای اصفهونیا ، گربه خوری برای یزدیا ، ساده لوحی برای شمالیا و ...


* و اما اینم یک شعر مشهدی با ترجمه ! در خصوص چهارشنبه سوری :

شو چارشِنبه سوری ولوله یه
سر هر کوچه مِگی زلزله یه
شب چهارشنبه سوری ولوله است و انگار سر هر کوچه زلزله است

گُله نِفتیه که هِی هِوا مِره
بعضی وقتا فِتنه هم بپا مره
گلوله ی نفتی رو میندازن بالا، بعضی وقتا هم دعوا میشه


میون هر کوچه آتیش و اَلو
بِچه ها به دور آتیشا وِلو
وسط هر کوچه آتیشه و بچه ها دورش جمعن


خِرمن بُتّه رِه آتیش مِزِنَن
آتیشا را با پاشا پیش مِزنن
بوته ها رو آتیش میزنن و با پاهاشون مرتب میکنن


مِرن از او دورا دورخیز مُکُنن
از روی آتیشا هی ورمیجی یَن
دورخیز میکنن و از رو آتیش میپرن


مِگن ای زردی مو از تو بِشِه
سرخی تو اِی آتیش، از مو بِشِه
میگن زردی من از تو، سرخی تو از من


زنا یَم میون حولیا خوشن
بِرِیِ آتیشا خودشا ره مُوکُوشن
زنها هم اون وسط خوشن و برای آتیش بازی خودشون رو میکشن!


دِیرِه زنگوله دارِ دست پری
او میون مشغول رقصه، گل زری
پری دایره زنگی دستشه و گل زری اون وسط میرقصه


شور و شادی افتِدِه تو بِچِه ها
یکیشا مُفته میون آتیشا
بچه ها شادن و یکی میفته تو آتیش


خِشتَکِش الو گیریفته پِسره
همه ی کارا او شو، خِندِه دِره
شلوارش آتیش گرفته. همه ی کارهای اون شب خنده داره


زنا با خوداشا نیّت مِکِنَن
هر کدوم چیزی تو کوزه مِندِزَن
زنا با خودشون نیت میکنن و هرکدوم یه چیزی تو کوزه میندازن


بعدش از توی کوزه در می یِرَن
همه شم به فال نیکو مگیرن
بعد از توی کوزه در میارن و همه چیز رو به فال نیک میگیرن


تَزه از فالگوشی که راحت مِشن
چادراشا ره تو روواشا مکشن
تازه وقتی فالگوش ایستادن تموم شد، چادرهاشون رو توی صورتشون میکشن


که کسی نِشنِسَشا توی محل
مگیرن یک کیسه ای زیر بغل
تا شناخته نشن و یه کیسه زیر بغلشون میگیرن


یَک ملاقه دستشا در خِنِه ها
به گدایی و به دنبال بچه ها
یه ملاقه میگیرن و با بچه ها در خونه ها به گدایی میرن


گاهیَم مردی بِرِی خوشمِزگیش
تو چادر مِرَِه با یَک عالمه ریش
گاهی هم یه مرد چادر سرش میکنه!


ماجرای شو چارشنبه سوری
از قدیم همیشه بوده ایجوری
از قدیم ماجرای شب چهارشنبه سوری اینجوری بوده



* فیلم پیانیست رو دیشب دیدم که در موردش توی وبلاگ اشکها و لبخندها نوشتم.



 


شنبه 13 بهمن ماه سال 1386
* بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری



* باز برف بارید
دیروز صبح ساعت شیش قبل از اینکه بخوابم پنجره رو باز کردم
برف می بارید ، تند تر از دفعه قبل
نگاه کردن به بارش برف رو دوست دارم
نمیدونم چرا ، ولی حس خوبی داره
روزای برفی که آدم از خونه میزنه بیرون حواسش بیشتر از هر چیزی به خودشه
به صدای کفشش که برفای بکر روی زمین رو لکه دار می کنه
آدم میره توی خودش و یه دوری میزنه
چیزی نیست که حواس آدمو پرت کنه
فقط خودشه و رد پاهایی که دوست نداره از خودش به جا بذاره
دوست دارم روزای برفی همه جای زمین سفید باشه ، یکدست و بکر ، بدون رد پا و فرو رفتگی
به همین خاطره که هیچوقت بعد از برف نمیرم روی پشت بوم
حیفم میاد زمینو خط خطی کنم
یه میلی در من هست که مدام سرکوبش میکنم
میل لخت خوابیدن روی برف
دوست دارم سفید بشم
یکدست
می خوام خودمو ببینم که رد پایی روم نیست
من از سرما ، سرما نمی خورم
همه دلیلای من برای سرما خوردن چیزایی به جز سرماست
می خوام روی زمین دراز بکشم ، قبل از بارش برف

و بعد برف بیاد و بیاد و بیاد
اونوقته که خودمو میبینم ، سفید، بکرو گرم


* شاید دلیل اینکه زیاد جلوی ویترین اسباب بازی فروشا مکث می کنم تهی بودن دوران بچه گیم از اسباب بازیا باشه
شایدم هنوزبچه ام
تنها اسباب بازی به یادگار مونده از کودکی من یک آمبولانسه
روشنش که می کردم آژیر می کشید و به جایی اگه میخورد برمیگشت عقب و تغییر مسیر میداد
چار پنج سالگیم از مکه برام آوردن
ولی بهم ندادن
گفتن برات نگهش میداریم !
بعضی وقتا به زور و با خواهش و التماس می گرفتمش و یکی دوساعت باهاش ور میرفتم
توی عکسی که روی جعبه اش بود توی ماشین یک راننده خوش قیافه و بامزه هم  بود
اما خود ماشین شیشه اش دودی بود و توش دیده نمیشد
هرکاری کردم از یه جایی بتونم توشو ببینم و این راننده رو از نزدیک ببینم نشد
چندبار خواستم پیچاشو باز کنم و راننده رو از نزدیک ببینم اما فرصت نمیشد
سالهای سال بعد ، که اون آمبولانس رو از توی کمد همیشه در بسته بهم دادن که بیا دیگه الان میتونی داشته باشیش ( توی سن بیست و اندی سالگی ) !!
آوردمش توی اتاق و با پیچ گوشتی افتادم به جونش
بدنه ماشین رو که برداشتم دیدم اثری از راننده نیست
توی تموم این مدت گول خورده بودم
هنوز کارتن ماشین رو دارم با اون عکس قشنگش که یه راننده عروسکی خوشگل پشت فرمونش نشسته
دیگه ماشینای شیشه دودی رو دوست ندارم
آدمای شیشه دودی رو هم همینطور( منظورم عینک دودی نیست ) !
آدم مارگزیده از ریسمون سیاه و سفید میترسه دیگه...


* چند شب پیش شروع کردم به نوشتن
یه داستان شبیه داستان زندگی خودم
جمله ها و واژه ها خودشون می اومدن و من فقط تایپشون می کردم
رسیدم به نیمه های ماجرا که برق رفت
خشکم زد
به یقین می دونم که هیچوقت یه متن رو دوبار نمی تونم بنویسم
ولو شدم رو صندلی
حیف شد ، برای خودم حیف شد که داشتم یه چیزایی رو از خودم بیرون می کشیدم و نصفه کاره موند
شاید به قول قدیمیا ( قسمت نبود )
یه شمع بزرگ که هدیه تولد پارسالم بود رو برداشتم وروشن کردم و تا صبح کتاب طاعون ( آلبر کامو ) رو خوندم
شب بعد ، برق نرفت اما ، چراغا رو خودم خاموش کردم و دوباره با نور شمع تا صبح ، کتاب خوندم
لذت یک چیزایی رو وقتی میشه فهمید که یه چیزای دیگه ای رو از دست بدیم
شعله شمعا رقاصای خوبی ان
نرم می رقصن و بی صدا
هیکلشون باریک وکشیده است
داغن ، همراهن ، دود دارن اما ، دودی نیستن
خوندن کتاب طاعون رو با نور شمع توصیه نمی کنم
اما خوندن کتاب تلخون با نور شمع ، آی میچسبه ..


* مدام در این اندیشه ایم
روزهای گذشته چه خوب بود

روزهای آینده باید خوب باشد
بیچاره امروزمان
که نمیداند به عقب برگردد یا به جلو پیش برود
شده ایم شبیه آن صوفی که در رقص سماع است‌
می چرخیم و می چرخیم
گیج و مست
نه به عقب برمیگردیم و نه .. به پیش میرویم ...




شنبه 6 بهمن ماه سال 1386
* ساعتها



* اولین شب دوره آموزشی ( سربازی ) بود ،
چند ساعت قبل ، درست بعد از رسیدنم از مشهد به نیشابور و نشستن توی صف و بعد داوطلب شدنم برای نوشتن اسم بچه ها ، شده بودم ارشد گروهان .
یک مسئولیت سنگین برای یه آدم خجالتی ، اونم ارشد یه گروهان صد نفره که توش همه جور آدم پیدا میشد .
شام کتلت  بود ، مسئول دسته دیگ رو به من و دو تا از بچه ها که کمکی آورده بودمشون آشپزخونه تحویل داد و گفت بین بچه ها تقسیمش کن ،

دیگو بردیم کنار در خوابگاه ، بچه ها هر کدوم یه تخت انتخاب کرده بودن و داشتن وسایلشونو جابجا می کردن ، هوا سرد بود و بخاریهای خوابگاه خواموش ، بین اون صد نفر تنها کسی که موهاش خیلی بلند بود من بودم ، بقیه همه قبل از اومدن به پادگان کله هاشونو صفا داده بودن اما من که فقط اومده بودم ببینم اسمم توی این پادگان ثبت شده یا نه و بعد گیر افتاده بودم موهام حسابی تابلو بود
از روی لیست اسم بچه ها رو خوندم و یکی یکی اومدن و هرکدوم یه تیکه نون با دو تا کتلت گرفتن ، نمی دونم چی شد که غذا کم اومد ، ده بیست نفری که مونده بودن صداشون در اومد ،
مونده بودم حیرون که چیکار کنم ، اون شب آخرین شب شخصیت قبل از خدمتی من بود .
فردا صبح مسئول دسته گروهانو به خط کرد ، به من گفت از این به بعد این کار توئه ، باید هر روز صبح و ظهر و شب موقع آمار گیری به خطشون کنی و آمادشون کنی واسه آمار ،
اولش خیلی برام سخت بود ، صدام در نمی اومد اما نمی خواستم کم بیارم ، داد زدم :
- گروهان 403 .. از جلو .. نظام .... خبر .. دار
شروع خوبی بود ، از روز بعد به همه چی مسلط شدم ، انتخاب نگهبان خوابگاه ، انتخاب مسئول پخش غذا ، به خط کردن بچه ها ، حضور و غیاب ، صدام که روزای اول در نمی اومد روز به روز رسا تر و رسا تر می شد ، هر روز صبح قبل از آمار گیری پوتینامو واکس می زدمو و یقه اورکتمو تا آخرین دکمه می بستمو و کلاه نظامیمو می کشیدم پایین تا روی ابروهام و بچه ها رو از خوابگاه بیرون می کردمو و می رفتم میدون صبحگاه ،
از صدای برخورد کف پوتینام با موزاییکا لذت می بردم ، دو سه هفته بیشتر از دوره نگذشته بود که صدام گرفت ، از بس داد کشیده بودم دیگه در نمی اومد ، یه کمک انتخاب کردم و اون به جای من فرمانای نظامی رو میداد ، اسمش ممد چوپان بود ، بچه کمیکی بود ، تبحرش خوندن ترانه های جواد یساری بود ، شبا بچه ها دورهم جمع میشدن و اون براشون می خوند :
- اومدی اما دیدم دست تو سرده .. اومدی اما دیدم دست تو سرده .. گفتی اون روزها دیگه بر نمی گرده ...
ماه رمضون رسید ، دوری از خونه برام سخت بود اما مسئولیتم و کارای روزانه و شبانه زیاد نمیگذاشت به این دوری و دلتنگی فکر کنم ، شبا موقع خواب مثل مرده ها می افتادم روی تخت ، سحرا هم مثل شلمان خود به خود یهو مثل خواب زده ها از روی تخت می پریدم پایین و داد می زدم :
 - برپا اااا
کسی از بچه های گروهان تصورشم نمی کرد که ارشد گروهان وقتی می افته روی تختش و پتو رو تا آخر می کشه روی صورتش پناه می بره به دنیای رویایی و شادش و شعر های ناگفته و گفته شو مرور می کنه و با تموم وجود از اون خوابگاه و پادگان دور و دور تر میشه
هر اتفاقی که توی گروهان می افتاد اول از همه من مورد بازخواست قرار می گرفتم ، دوره سه ماهه آموزشی یه دوره خوب برای محک من بود ، برای اینکه بدونم که چند مرده حلاجم و چقدر می تونم توی یک اجتماع کوچیک موفق باشم ، با همه بچه های گروهان دوست بودم و در عین حال در مواقع لزوم باهشون برخورد هم می کردم .
تنها چیزی که اون دوره به داد من رسید ذهن و زبونم بود که رابطه خوبی با هم داشتند ، وگرنه از لحاظ جثه بدنی و هیکل خیلیا توی گروهان بودن که دوبرابر من بودن و می تونستن درسته منو قورت بدن
اما من با زبون رامشون کردم ، اون روزا با تموم خاطره های خوب و بدش ، با تموم تلخیا و شیرینیاش گذشت و دیگه در دسترس نیست ، 
این روزا سالگرد اون روزاست .

* این روزهایی که داره میگذره همه چیز سرده
همه چیز یخ زده
خدا تخیل منو حفظ کنه
آمین


تعداد بازدیدکنندگان : 70666


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها