آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 6 بهمن ماه سال 1386
* ساعتها



* اولین شب دوره آموزشی ( سربازی ) بود ،
چند ساعت قبل ، درست بعد از رسیدنم از مشهد به نیشابور و نشستن توی صف و بعد داوطلب شدنم برای نوشتن اسم بچه ها ، شده بودم ارشد گروهان .
یک مسئولیت سنگین برای یه آدم خجالتی ، اونم ارشد یه گروهان صد نفره که توش همه جور آدم پیدا میشد .
شام کتلت  بود ، مسئول دسته دیگ رو به من و دو تا از بچه ها که کمکی آورده بودمشون آشپزخونه تحویل داد و گفت بین بچه ها تقسیمش کن ،

دیگو بردیم کنار در خوابگاه ، بچه ها هر کدوم یه تخت انتخاب کرده بودن و داشتن وسایلشونو جابجا می کردن ، هوا سرد بود و بخاریهای خوابگاه خواموش ، بین اون صد نفر تنها کسی که موهاش خیلی بلند بود من بودم ، بقیه همه قبل از اومدن به پادگان کله هاشونو صفا داده بودن اما من که فقط اومده بودم ببینم اسمم توی این پادگان ثبت شده یا نه و بعد گیر افتاده بودم موهام حسابی تابلو بود
از روی لیست اسم بچه ها رو خوندم و یکی یکی اومدن و هرکدوم یه تیکه نون با دو تا کتلت گرفتن ، نمی دونم چی شد که غذا کم اومد ، ده بیست نفری که مونده بودن صداشون در اومد ،
مونده بودم حیرون که چیکار کنم ، اون شب آخرین شب شخصیت قبل از خدمتی من بود .
فردا صبح مسئول دسته گروهانو به خط کرد ، به من گفت از این به بعد این کار توئه ، باید هر روز صبح و ظهر و شب موقع آمار گیری به خطشون کنی و آمادشون کنی واسه آمار ،
اولش خیلی برام سخت بود ، صدام در نمی اومد اما نمی خواستم کم بیارم ، داد زدم :
- گروهان 403 .. از جلو .. نظام .... خبر .. دار
شروع خوبی بود ، از روز بعد به همه چی مسلط شدم ، انتخاب نگهبان خوابگاه ، انتخاب مسئول پخش غذا ، به خط کردن بچه ها ، حضور و غیاب ، صدام که روزای اول در نمی اومد روز به روز رسا تر و رسا تر می شد ، هر روز صبح قبل از آمار گیری پوتینامو واکس می زدمو و یقه اورکتمو تا آخرین دکمه می بستمو و کلاه نظامیمو می کشیدم پایین تا روی ابروهام و بچه ها رو از خوابگاه بیرون می کردمو و می رفتم میدون صبحگاه ،
از صدای برخورد کف پوتینام با موزاییکا لذت می بردم ، دو سه هفته بیشتر از دوره نگذشته بود که صدام گرفت ، از بس داد کشیده بودم دیگه در نمی اومد ، یه کمک انتخاب کردم و اون به جای من فرمانای نظامی رو میداد ، اسمش ممد چوپان بود ، بچه کمیکی بود ، تبحرش خوندن ترانه های جواد یساری بود ، شبا بچه ها دورهم جمع میشدن و اون براشون می خوند :
- اومدی اما دیدم دست تو سرده .. اومدی اما دیدم دست تو سرده .. گفتی اون روزها دیگه بر نمی گرده ...
ماه رمضون رسید ، دوری از خونه برام سخت بود اما مسئولیتم و کارای روزانه و شبانه زیاد نمیگذاشت به این دوری و دلتنگی فکر کنم ، شبا موقع خواب مثل مرده ها می افتادم روی تخت ، سحرا هم مثل شلمان خود به خود یهو مثل خواب زده ها از روی تخت می پریدم پایین و داد می زدم :
 - برپا اااا
کسی از بچه های گروهان تصورشم نمی کرد که ارشد گروهان وقتی می افته روی تختش و پتو رو تا آخر می کشه روی صورتش پناه می بره به دنیای رویایی و شادش و شعر های ناگفته و گفته شو مرور می کنه و با تموم وجود از اون خوابگاه و پادگان دور و دور تر میشه
هر اتفاقی که توی گروهان می افتاد اول از همه من مورد بازخواست قرار می گرفتم ، دوره سه ماهه آموزشی یه دوره خوب برای محک من بود ، برای اینکه بدونم که چند مرده حلاجم و چقدر می تونم توی یک اجتماع کوچیک موفق باشم ، با همه بچه های گروهان دوست بودم و در عین حال در مواقع لزوم باهشون برخورد هم می کردم .
تنها چیزی که اون دوره به داد من رسید ذهن و زبونم بود که رابطه خوبی با هم داشتند ، وگرنه از لحاظ جثه بدنی و هیکل خیلیا توی گروهان بودن که دوبرابر من بودن و می تونستن درسته منو قورت بدن
اما من با زبون رامشون کردم ، اون روزا با تموم خاطره های خوب و بدش ، با تموم تلخیا و شیرینیاش گذشت و دیگه در دسترس نیست ، 
این روزا سالگرد اون روزاست .

* این روزهایی که داره میگذره همه چیز سرده
همه چیز یخ زده
خدا تخیل منو حفظ کنه
آمین


تعداد بازدیدکنندگان : 70688


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها