آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 13 بهمن ماه سال 1386
* بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری



* باز برف بارید
دیروز صبح ساعت شیش قبل از اینکه بخوابم پنجره رو باز کردم
برف می بارید ، تند تر از دفعه قبل
نگاه کردن به بارش برف رو دوست دارم
نمیدونم چرا ، ولی حس خوبی داره
روزای برفی که آدم از خونه میزنه بیرون حواسش بیشتر از هر چیزی به خودشه
به صدای کفشش که برفای بکر روی زمین رو لکه دار می کنه
آدم میره توی خودش و یه دوری میزنه
چیزی نیست که حواس آدمو پرت کنه
فقط خودشه و رد پاهایی که دوست نداره از خودش به جا بذاره
دوست دارم روزای برفی همه جای زمین سفید باشه ، یکدست و بکر ، بدون رد پا و فرو رفتگی
به همین خاطره که هیچوقت بعد از برف نمیرم روی پشت بوم
حیفم میاد زمینو خط خطی کنم
یه میلی در من هست که مدام سرکوبش میکنم
میل لخت خوابیدن روی برف
دوست دارم سفید بشم
یکدست
می خوام خودمو ببینم که رد پایی روم نیست
من از سرما ، سرما نمی خورم
همه دلیلای من برای سرما خوردن چیزایی به جز سرماست
می خوام روی زمین دراز بکشم ، قبل از بارش برف

و بعد برف بیاد و بیاد و بیاد
اونوقته که خودمو میبینم ، سفید، بکرو گرم


* شاید دلیل اینکه زیاد جلوی ویترین اسباب بازی فروشا مکث می کنم تهی بودن دوران بچه گیم از اسباب بازیا باشه
شایدم هنوزبچه ام
تنها اسباب بازی به یادگار مونده از کودکی من یک آمبولانسه
روشنش که می کردم آژیر می کشید و به جایی اگه میخورد برمیگشت عقب و تغییر مسیر میداد
چار پنج سالگیم از مکه برام آوردن
ولی بهم ندادن
گفتن برات نگهش میداریم !
بعضی وقتا به زور و با خواهش و التماس می گرفتمش و یکی دوساعت باهاش ور میرفتم
توی عکسی که روی جعبه اش بود توی ماشین یک راننده خوش قیافه و بامزه هم  بود
اما خود ماشین شیشه اش دودی بود و توش دیده نمیشد
هرکاری کردم از یه جایی بتونم توشو ببینم و این راننده رو از نزدیک ببینم نشد
چندبار خواستم پیچاشو باز کنم و راننده رو از نزدیک ببینم اما فرصت نمیشد
سالهای سال بعد ، که اون آمبولانس رو از توی کمد همیشه در بسته بهم دادن که بیا دیگه الان میتونی داشته باشیش ( توی سن بیست و اندی سالگی ) !!
آوردمش توی اتاق و با پیچ گوشتی افتادم به جونش
بدنه ماشین رو که برداشتم دیدم اثری از راننده نیست
توی تموم این مدت گول خورده بودم
هنوز کارتن ماشین رو دارم با اون عکس قشنگش که یه راننده عروسکی خوشگل پشت فرمونش نشسته
دیگه ماشینای شیشه دودی رو دوست ندارم
آدمای شیشه دودی رو هم همینطور( منظورم عینک دودی نیست ) !
آدم مارگزیده از ریسمون سیاه و سفید میترسه دیگه...


* چند شب پیش شروع کردم به نوشتن
یه داستان شبیه داستان زندگی خودم
جمله ها و واژه ها خودشون می اومدن و من فقط تایپشون می کردم
رسیدم به نیمه های ماجرا که برق رفت
خشکم زد
به یقین می دونم که هیچوقت یه متن رو دوبار نمی تونم بنویسم
ولو شدم رو صندلی
حیف شد ، برای خودم حیف شد که داشتم یه چیزایی رو از خودم بیرون می کشیدم و نصفه کاره موند
شاید به قول قدیمیا ( قسمت نبود )
یه شمع بزرگ که هدیه تولد پارسالم بود رو برداشتم وروشن کردم و تا صبح کتاب طاعون ( آلبر کامو ) رو خوندم
شب بعد ، برق نرفت اما ، چراغا رو خودم خاموش کردم و دوباره با نور شمع تا صبح ، کتاب خوندم
لذت یک چیزایی رو وقتی میشه فهمید که یه چیزای دیگه ای رو از دست بدیم
شعله شمعا رقاصای خوبی ان
نرم می رقصن و بی صدا
هیکلشون باریک وکشیده است
داغن ، همراهن ، دود دارن اما ، دودی نیستن
خوندن کتاب طاعون رو با نور شمع توصیه نمی کنم
اما خوندن کتاب تلخون با نور شمع ، آی میچسبه ..


* مدام در این اندیشه ایم
روزهای گذشته چه خوب بود

روزهای آینده باید خوب باشد
بیچاره امروزمان
که نمیداند به عقب برگردد یا به جلو پیش برود
شده ایم شبیه آن صوفی که در رقص سماع است‌
می چرخیم و می چرخیم
گیج و مست
نه به عقب برمیگردیم و نه .. به پیش میرویم ...




تعداد بازدیدکنندگان : 70687


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها