آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 15 اسفند ماه سال 1386
* سرود آفرینش



* تولد یعنی یک اتفاق تازه
فکرشو بکن سی تا شمع روی یک کیک کوچیک روشن کنی
و قبل از فوت کردنشون خیره بمونی به دونه دونه اون شمع ها
هرکدومش خاطره یک ساله
خاطره گذشت 365 روز ، 365 طلوع و غروب و خاطره ،
و فوت کردن این شمع ها یعنی به سلامت ، یعنی خداحافظ ، یعنی فوت ، یعنی باد بردش ،
به همین سادگی که یه شمع رو فوت می کنی ، یک سال از عمرت هم تموم میشه و شعله اش خاموش میشه ، می بینی چه ساده است ؟!
شمع ها به نیمه میرسه و دلت نمیاد خاموششون کنی ، آخه اینا همش خاطره است ، روزهای خوبه ، حتی روزهای تلخش هم خوبه ، چطور میشه با یه فوت سی سال رو به باد سپرد ؟
نمیدونم تلخه یا شیرین ، نمیدونم شیرینی این کیک ( که همین سال جدید زندگیمه ) می تونه تلخی از دست دادن سی سال رو شیرین کنه یا نه ؟
باید دلو به دریا زد دیگه ...
فوووت ...

* حس عجیبیه ، رد شدن از این مرز ، آدمو میبره توی فکر ، باورم نمیشه ،
اما شده دیگه ، یک اتفاق ساده است ، همه می خندند و میگن : تولدت مبارک ،
اما توی دل من چی میگذره ؟
کسی نمیدونه ، به خدا به این سادگیا نیست ، امسال به بقیه سالها فرق داشت برام ، خیلی هم فرق داشت ، بیشتر ترجیح میدادم تنها باشم ، فکرم مشغول بود ، چیزی که پیش رومه باچیزی که پشت سر گذاشتم از زمین تا آسمون فرق داره ،
این که اون وسط واستاده منم ، سمت راستی بابامه ، سمت چپی عموم خدابیامرز ، خدا رحمتش کنه ، یک عمو که بیشتر نداشتم ، همیشه لبش خندون بود ، من چقدر گم بودم اون وسط ، من اون بودم و حالا این شدم ! چقدر زود ، عکس به نظر سیاه و سفید میاد ، اما اون روزا خیلی رنگی تر بودن .
اینم منم ، تولد چهار سالگیم ، چقدر انقلابی هم بودم من ! اگه کاندیدای نمایندگی بشم این عکس به درد می خوره ! نمیدونم کی اون عکسو گذاشته توی دستم ، البته اون روزا روزای هیجان و التهاب بود ، اولین سالهای انقلاب ، هر وقت این عکسمو میبینم خندم میگیره ، ولی طعم کیکه هنوز زیر دندونم هست ، ازون کاکائویی های خوشمزه بود ، روی میز یه شمشیره که هدیه برادرم بود ، ازون شمشیرای پت و پهن روم باستان ، یه بسته مداد رنگی با جعبه فلزی و یک کتاب پر از عکس بری رنگ کردن ،
تا شیش سالگی هر سال برام تولد گرفتن ، بابا کیک می گرفت و میز و سور و سات هم خیلی زود بر پا میشد ، ته تغاری بودن خوبیش همینه دیگه ،
این سگه که بغل دستمه ازون اسباب بازیای دوره ای بود ، ینی چند دست بین برادرام چرخیده تا به دست من رسیده بود ، توی این عکس فکر کنم این سگه رو گذاشتن کنارم که مواظبم باشه و مامانمم رفته سبزی بخره !
اینم منم ، ( چقدر منم منم شد ) فکر نکنی دچار خود شیفتگی شدما ، اینا همش خاطره های خوبمه ، یادمان تولدهای پی در پی ، این لباسای تنم هنوز هم هست ، من هنوز همینم ، به قد و بالام نگاه نکن ، اما موهام دیگه فرفری نیست ، اگه معنی آزادی رو بخوام توی ذهنم مرور کنم به همون دوران برمیگردم ، ادم وقتی اینقدیه ( بچه اس ) هر کاری دوست داره میتونه بکنه ، کسی هم سئوال پیچش نمی کنه که چرا و به چه علت ؟
بچه که قصد و غرض نداره ، ساده است ، صادقه ، رکه ، مهربونه ...
دوست دارم یه رسمی بذارم جدید ، تولد سال بعدم از کسی هدیه نمیگیرم ، برعکس ، به بقیه هدیه میدم ، اینطوری برام قشنگ تره  .

* فکر می کردی با یه پرتقال بتونم با کسی دوست بشم ؟
دو سه شب پیش ساعتای 12 یا یک شب بود که رفتم دکه روزنامه فروشی نزدیک خونه ، شبانه روزیه و هر شب برای من یک روزنامه اعتماد نگه میداره ، قبل از اینکه روزنامه رو بگیرم از توی پلاستیک میوه ای که خریده بودم یه پرتقال برداشتم و گذاشتم روی پیشخونش ، بنده خدا تازه اومده بود ، منو نمیشناخت ، لبخندی زد و تشکر کرد ، اونم با روزنامه یک شکلات بهم تعارف کرد و اینطوری باب صحبت باز شد و یک نیم ساعتی حرف زدیم ، از زندگیش گفت و از کارشو و شب بیداریشو و ... ازون شب به بعد با هم رفیق شدیم ، آدم جالبیه ، این دوستیا جالبه برام ،
دو تا چیز هست که سرمایه آدمه برای دوستی و اجتماعی بودن که برای من خیلی مهمه :
- خوش خلقی و گشاده رویی
معجزه می کنن این دو تا ، پرتقال بهانه است .

* دارم کتابی می خونم به اسم فرهنگ کنایات سخن ، هدیه است از یک عزیزی ، ازون کتاب هاییه که دوست دارم خوندنشو ، بهم کمک می کنه و وسعت کلمات و واژه ها رو توی ذهنم بسط میده ، نوشته دکتر حسن انوری و دو جلدیه ، توصیه این هفته من این کتابه .

* خط ای دی اس ال منم به سلامتی قطع شد ، علتشم اینه که سیمای مسی مرکز تلفن محله ما تبدیل شد به فیبر نوری ، و از قرار معلوم
ADSL  با فیبر نوری میونه خوبی نداره و روی این خطوط قابل ارائه نیست ! چیز عجیبیه به نظرم اما توی نت هم که سرچ کردم و دنبال جوابی بودم برای چرا و چگونه بودنش دیدم بعله حقیقت داره ، توی تهران هم خیلیا این مشکل رو دارن و بعضیا از اینترنت وایرلس استفاده می کنند و بعضیا هم سیستم ماهواره ای ، اما من مجبور شدم به رجوع کردن به همون سیستم قدیم کارت های اعتباری  ، اینم از قصه نت ما .

* سالی که میاد سال موشه ، نمیدونم میونه موش با من که متولد سال مارم چطوریه ؟
البته من ترکیبی از اسب و مارم ! اما به نظر بد نمیاد ، هی موشه فرار می کنه و منم باید هی دنبالش بدوم انگار ( یا بهتره بگم بخزم چون مار که پا نداره ! البته می تونم از پاهای اسبه هم استفاده کنم ! ) این سالی که گذشت خصوصا این اواخرش اصلا جالب نبود ،
 اما آخر بد ، شاید نویدی برای یک شروع خوب باشه .

* این فلش رو یک عزیزی برای روز تولدم هدیه کرده که کلی خندیدم باهاش ، دستش درد نکنه ،
اینم کیک تولد من که البته حقیقتا کیکی وجود نداشت و اصلا مراسمی نبود که کیکی باشه و همه چیزش مثل هر روز گذشت و خدا این اس ام اس رو از ما تلفن همراه به دستا نگیره ، همه چیز به صورت اس ام اسی انجام شد
J ، اما این کیکه مجازیشه که من خوشم اومد از این آلبالوی قشنگش ، ضمنا از همه دوستای خوبم که منو مرهون لطف و محبتشون قرار دادن و تولدمو تبریک گفتم از صمیم قلب تشکر می کنم و البته ازشون عذر می خوام اگه من با این کم حافظه گیم تولدشون یادم رفته و تبریک نگفتم بهشون .

* فیلم علی سنتوری رو دیدم و برخلاف همه فیلم های ایرانی که میدیدم و پشیمون میشدم از دیدنشون ،  از این فیلم لذت بردم ، بازی های خوب ، داستان عالی و انتخاب خوب و به جای هنرپیشه ها من جذبش کرد ، البته حیف که این فیلم اسیر سانسور و سیاست های مسخره این روزا شد و به صورت قاچاق دراومد ، اما اگر کسی خواست ببینتش و سی دی شو خرید یادش نره یک هزار و پونصد تومن ناقابل به حساب آقای مهرجویی واریز کنه .

* و دیگه اینکه روزای آخر ساله ، اگه با کسی قهر بودیم حیفه کش بیاد تا سال بعد ، موبایلا رو یک روزخاموش کنیم ، لباسای پلوخوریمونو بپوشیم و مثل قدیما بریم به دیدن دوستان و اونایی که دوستشون داریم و دوستمون دارن ، چهره به چهره ، لبخند به لبخند ، انتقال احساسات از سیم ها و آنتن ها مقدور نیست ، اونایی که راه دورن رو نمیشه کاری کرد ، شرمندشونیم ، اما اینایی که نزدیکن رو که میشه رفت و دید ، نذاریم واسه روزای عید ، این روزا بیشتر می چسبه خدا ، مثل آب نطلبیده می چسبه . شب چارشنبه سوری یک آتیش کوچیک روشن کنیم ، اندازه ای که بشه سرخیشو روی گونه ها حس کرد و دید ، چارشنبه سوری خودش یه جور جشن عاطفه هاست ، ماهی بخریم و ولش کنیم توی حوض خونه مادربزگ ، اگه نبود ، توی یه رودخونه ، نذاریمش توی یه تنک کوچیک ، ماهی سرخ با همه کوچیکیش دلی داره و حال و هوایی ، روزای قشنگیه ، بوی خوبی میاد ، صدای پرنده ها فرق می کنه با قبلنا ، جوونه ها رو دیدی ؟ همه چی یه جور خوبه ، روزای آخره دیگه ... می فهمی حرفمو ؟ امسالم گذشت .

* اگه این آخرین پست امسالم بود ، سر سفره هفت سین ، یادتون نره ، منم یادم نمیره .




تعداد بازدیدکنندگان : 70657


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها