آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387
* ماسک ها و آدم ها





* یه خونواده ای رو میشناسم که مرد خونه کارگره و ماهی دویست و پنجاه تومن حقوقشه ،
خانمشم توی خونه خیاطی می کنه و حدودا ماهی صد تومن درآمدش ، روهم میشه چند ؟ سیصدو پنجاه تومن ، کرایه خونشون ماهی دویست تومنه ، دوتا بچه هم دارن ، یه دختر شش ساله و یه پسر دوازده ساله ،
وارد خونه شون که میشی لذت میبری ، چیدمان عالی ، وسایل و اسباب اثاثیه در عین حالی که ساده است مرتب و تر تمیز ، یه فضای شاد و دلباز ، رنگای شاد ، همه روی لبشون خنده و روباز ،
کسی اگه نشناستشون فکر می کنه اومده خونه کسی که حداقل در آمدش ماهی یه میلیون صافی هست ،
بهترین پذیرایی رو می کنن و خلاصه کلوم اینکه دل آدم باز میشه از دیدن این آدما و رفتن به خونشون ،
بچه ها مودب و باهوش ،
هر جمعه بساط بیرون شهرشون و تفریحشون به راهه و سالی یکی دو سفر شهری هم دارن و زندگی رو با همین چیزی که دارن به خوبی و خوشی دارن می چرخونن و خدا رو هم روزی صد هزار بار شکر می کنن ،
حالا این داشته باشین تا بگم از یه خونوادهء دیگه که میشناسم ،
مردخونه یه مغازه داره از خودش و چهارپنج طبقه خونه و چند تا مغازه دیگه هم داره که داده به اجاره و دو سه تا زمینم داره که هر کدوم یکی دو میلیاردی قیمتش هست و ماهی حدودا دو سه میلیون هم اجاره میگیره از مردم بابت خونه ها ومغازه ها ، خانمش خونه داره و چار پنج تا بچه هم داره ،
خونه خودشم با اینکه قدیمیه اما یه جای خوب شهره ، اما وارد خونه اش که میشی بس که سوت و کوره  و ساکت و تاریک همچین یهو دلت میگیره ، این بماند ، خودش که مدام از زمین و زمان و وضع بد زمانه و نداری میناله و دائم الزمان اخمش توی همه و ناله اش به هواست ،
ماشین که نمی خره هیچ محل خونه تا مغازه اش که فقط پاتوقشه رو هم پیاده میره که مبادا پول نازنین بر باد نره ،
هر کدوم از بچه هاش رو که میبینی یه مشکلی دارن که با چندرغاز پول حل میشه اما این بنده خدا براش مهم نیست این چیزا ، سالی یه بار کسی خونه اش نمیره که هیچی ده سال یه بار هم خونه کسی نمیره بماند ده روز هم که تعطیلات رسمی باشه ترجیح میده کنج حیاط خونه اش بشینه و پاشو از توی خونه بیرون نذاره ،
مدل خونه و اثاثیه اش برمیگرده به دوران رضا شاه و لباسای خودشم با اینکه سی سال از دومادیش میگذره همون لباسای شب دومادیه ، مدام هم از اینکه پول نداره میناله و وای به حال اینکه کسی بره طرفش برای درخواست پول ، اخم و تخم که می کنه بماند چار تا لیچارم بارش مکنه که اون طرف دیگه اگه کلاهشم باد انداخت اونطرفا نره بردارتش ، وقتی هم به روش میاری که فلانی تو که ماشالله اینهمه املاک منقول و غیر منقول داری انگار بهش فحش دادی همچین بهت اخم می کنه که اسم و فامیلتم فراموش می کنی ،
حالا من حرفم اینه که بعضی آدما بلد نیستن چطور زندگی کنن داداش ،
به خدا اگه بلد باشی با چندرغاز پول می تونی همچین خوش به حال زندگی کنی که برات هورا بکشن ،
اما وقتی بلد نباشیا ، بگو تریلی بیاد در خونت پول خالی کنه ، بلد نیستی دیگه ،
حالا فلانی رو میبنی که رد مهر همچین چسبیده روی پیشونیش که میگی هرشب قاشق داغ می کنه می چسبونه همونجا که ردش تازه بمونه اما هرچی دنبال یه ردی یه نشونی از یه لبخند ساده کنج لبش میگردی نه تنها چیزی یافت نمی کنی بلکه برعکس از گشتن پشیمون میشی ،
انگار اینجور آدما یادشون رفته بابا اول چیزی که اون دنیا از آدم میپرسن اینه که تو آدم خوش اخلاقی بودی یه نه ؟ خلقت باز بوده یا نه ؟ با زن و بچت خوش اخلاق بودی یا نه .. حالا تو بیا بگو نه اما تا دلت بخواد نماز خوندم و مسجد رفتم ، گوش نمی کنه کسی اونجا به این چیزا .. همچین همون نکیر و منکر می خوابونن توی گوشت که یادت بره نماز چی بوده و مسجد چی هست ،
مخلص کلوم این که یه بنده خدایی قرضش رو که داد دستاش رو بلند کرد رو به آسمون که خدایا ، شکرت ، دمت گرم که یه حالی به ما دادی و تونستم این قرض رو بدم .. مرامتو شکر ..
یکی دیگه هم همسایه طرف بود داشت ازون میلیاردرا،  پولاشو داشت  میشمرد ، از بس زیاد بود  تف ( آب دهن ) کم آورد ( آخه برای پول شمردن خصوصا اسکناس باید هی انگشتاتو خیس کنی که بغل اسکناس بچسبه بهش ) بعد بنده خدا رو کرد به آسمون گفت بابا تو چه خدایی هستی که یه تف رو هم از ما دریغ می کنی .
بعله داداش زندگی اینجوریه ... من هنوز نفهمیدم شکر چیه ناشکری چیه .. موندم حیرون بین فلسفه این دو تا .
خدا به همه ما عقل و فهم بده ... آمین .

* همین جمعه ای که گذشت یه دوست زنگ زد بهم که فلانی فردا من چند تا از دوستامو دعوت کردم می خوایم بریم بیرون شهر ، میتونی بیای همراهمون باشی چند تا عکس هم یادگاری ازمون بگیری ؟
گفتم چرا که نه ، کی هستن این دوستات ؟
گفت یکیشون از خارج اومده با خانومش استاد دانشگاه لندنه یکیشون مهندس فلان شرکته ، چندتاشون دانشجوی دکترا هستن و یکی دوتاشونم ازون تاجرای تراز اول شهرن ،
گفتم بابا اینطور که تو میگی همچین خیلی با کلاس و اتو کشیده به نظر میان اینطوری من معذبم ،
گفت آره دیگه فقط زیاد اونجا شوخی نکنی اینا خیلی حساسن خرابکاری نشه ،
گفتم باشه حالا بیا دنبالم ببینم چی میشه ...
القصه صبح جمعه ساعت شیش در اوج خواب بودم که زنگ زد و گفت الان میام دنبالت ،
منم یه من و منی کردم که حالا نمیشه نیام و حالم خوب نیست و از این حرفا که قبول نکرد و الا و بلا که باید بیای و من تو رو معرفی کردم که فلانی یه عکاس بین المملیه ! و چند تا روزنامه و خبرگزاری کار می کنه و از این حرفا ،
گفتم باشه .. اینم به خاطر تو .
اومدو با ماشین مارو برداشت برد فلکه پارک و اونجا با چند تا ماشین دیگه حرکت کردیم به سمت کنگ ،
من تا حالا نرفته بودم یه روستاییه بالاتر از طرقبه که خیلی شبیه ماسوله است ...
اونجا که رسیدیم مراسم معارفه اجرا شد و همه در نگاه اول خیلی رسمی به نظر اومدنو و خلاصه گفتیم هیچی نمیگیم دیگه ، عکس میگیریم بعدش میریم دنبال کارمون ...
موقع صبحونه خوردن همینطوری برای اینکه فضای خشک یه خورده معطر بشه به عطر خنده یه چیزی فی البداهه گفتم که یهو جو عوض شد و انگار همه منتظر همچین چیزی بودن نطقا باز شد و بغضای خنده ترکید و خلاصه مهندس و استاد و شاگرد و دانشجو همه همونی شدن که بودن و رفتن توی یه خط ...
یه بنده خدایی هم بود مهندس زمین شناسی بچه اردبیل همچین می خندید بلند بلند که ما باز از خنده اون بنده خدا خنده مون می گرفت ... یه صحنه هم یه ترانه از ابرام تاتلیسو همچین با حس اجرا کرد که من شک کردم این خواننده است یا مهندس مشاور ...
خلاصه تا شب هر کس هر هنری رو که داشت رو کرد و  اونقدر خندیدیم که شاید در طول ماه برای هیچکدوممون تکرار نشه ،
لپ کلوم اینکه آدما بعضیاشون وقتی میرن توی یه قالب رسمی ، عموما ناخواسته همچین شکل میگیرن که بقیه فکر می کنن که بابا فلانی اصلا از یه سیاره دیگه است ، همچین یخی میشن و خشک که بعضیا فکر می کن که نکنه یه اشاره ای بهشون بخوره و بشکنن ، اما اینطور نیست ، هرکسی یه رگ خوابی داره که میرسه به اصلش ، اونو اگه پیدا بکنی اون ماسک و قالبی که رفته توش رو در میاره و موقتی میندازه دور و اونی میشه که هست ، بچه درونش از حالت خفگی میاد بیرون و یه خورده شیطونی می کنه و نفس میکشه ،
اتفاقا همون بنده خدا دوست من شب کلی تشکر که بابا دستت درد نکنه اینا اونقدر بهشون خوش گذشته که دوست دارن هر هفته این جریان تکرار بشه ، منم گفتم شرمنده از این به بعد باید وقت قبلی بگیرین به این الکیا هم نیست ...
آدم باید مثل چهار فصل خدا قدر به تغییر و تحول باشه ، یکنواختی آدم رو اسیر تکرار می کنه و خسته کننده است ، و تکرار و یکواختی هم مسیر شیبیه به مرگ و نیستی ، اما تغییر و در جریان بودن رودخونه زندگیه پر از ماهیای سرخ امید ، باید به بچه درون فرصت داد برای خودنمایی وگرنه بنده خدا اون تو دق می کنه از تنهایی ....
اینم یه عکس از بر و بچه ها ...

* دارم کتابی می خونم به اسم عشق سالهای وبا از گابریل گارسیا مارکز ؛ کتاب خوبیه .
فیلم becoming jane رو حتما ببینید .



تعداد بازدیدکنندگان : 70673


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها