| |
|
دوشنبه 13 خرداد ماه سال 1387 |
|
* غول ریاضی و گربه سیاه پر رو ! |

* از همون قدیما که یادم میاد من با ریاضی میونه خوبی نداشتم ، سال دوم راهنمایی بود و دوره امتحانات و اون روزا مصادف شده بود با ماه رمضون ، هر شب بعد از افطار تا نزدیکای سحر خواهر بزرگم مینشست روی سرم و باهام مسئله های ریاضی کار می کرد ، یادمه اوقدر برام عذاب آور بود که مدام توی دلم با خدا عهد می بستم اگه بتونم از امتحان ریاضی نمره خوب بگیرم همه نمازامو سر وقت بخونم ! اما مگه درست میشد ؟ هرچقدر که سر کلاس انشاء و ادبیات فارسی برای خودم اسم و رسمی داشتم و غبغب مینداختم توی گلومو و هی وقتی آقا معلم خط و ربطمو به بچه ها نشون میداد و میگفت یاد بگیرین ، دو کیلو دو کیلو چاق میشدم ، سر کلاس ریاضیات مثل بچه گنجشکا سرم توی لاک خودم بود و تازه جیکمم در نمی اومد ، در عوض از پشت پنجره دونه های برف رو تماشا می کردم که توی حیاط مدرسه مینشست و می رفتم توی دنیای خیالی خودم و فرسنگ ها از روی زمین و آقا معلم بد اخم و ترسناک ریاضی و کلاسش دور میشدم ، چند بار از همین آقا معلمه که فامیلشم آقای هاشمی بود و اهل شهر زابل بود کتک خورده بودم ، خودکار میذاشت لای انگشتا و همینطور که فشار میداد با مهربونی ! نگات می کرد و میگفت : - خب ، که بلد نیستی پسرم .. اشکالی نداره کم کم یاد میگیری .. چیه درد داره ؟ اشکالی نداره خوب میشه ! الان که از حیاط مدرسه و برفای نشسته توی صحنش گفتم دلم مثل کفتر پر زد براش ، بازیای توی حیاط مدرسه و قهرا و آشتیا و خوراکی خوردنا و دل آدم لک زدن واسه یه ساندویچ کالباس ساده با نوشابه ، اون روزا همچین پول تو جیبی درست و حسابی که بهم نمیدادن که ، نمیدونم پنجاه تومن در هفته بود ، صد تومن بود ، یادم نیست ، اما بیشترشو یخمک میخریدم ، یه چیزی بود شبیه ژله توی بسته بندیای دراز ، با رنگای مختلف ، معمولا یخ بسته بود ، گوشه پلاستیکشو پاره می کردی و میک میزدی ، آی خوشمزه بود ، آی بعد از ظهرای تابستون حال میداد خوردنش ، ارزون بود ، فک کنم بیست تومن ، آلاسکا هم بود ده تومن ، البته آلاسکاهاش همه آب بود با یه خورده شکر و نوشابه کانادا ! القصه داشتم از ریاضی میگفتم و عذاب دائمیش برای من که همیشه بعد از نماز دستامو دراز می کردم رو به آسمون و میگفتم خدای مهربون و بزرگ و خیلی مهربون و خیلی بزرگ و دوست داشتنی و قربونش بشم من الهی ، تو رو به جون خودت منو از شر این ریاضی خلاص کن هم روزه هامو درست و درمون میگیرم و هم نمازامو کشدار و سر وقت می خونم ، شبای امتحانش انگار شب اول قبرم بود به خدا ، آی اشک میریختم اون شبا ، گوله گوله و درشت ، آی این اشکا داغ بود ، آب دماغمم آویزون میشد و خلاصه معرکه ای داشتیم ما ، اون موقع ها ، تو خونه ما پر از آدم بود ، هر سه تا داداش بزرگا و سه تا خواهرا توی خونه بودن که هیچ مادر بزرگ و مامان و بابا رو هم اضافه کنید ، کسی اصلا حواسش به من نبود ، من بودم و غول بزرگ ریاضی ، این خواهر بزرگمم که گفتم ازش ، دلش به حالم می سوخت وگرنه خودش طفلک یک سر داشت و هزار سودا ، الان که به اون موقع ها فکر می کنم خندم میگیره و الان با خودم میگم شاید بعد ها به این روزا ( همین الانم ) و مشکلاتش که فکر کنم باز همین احساس خنده دار بهم دست بده و بگم بابا اونا که چیزی نبود ، به قول یه بزرگی گذشت روزها مشکلات رو فرسوده می کنه اگر محکم گام برداری به جلو ... با همه وحشتم از ریاضی بازم با توجه به اینکه مشاور درست و حسابی ای نداشتم و فقط به خاطر پزش و افه اش توی دبیرستان رشته ریاضی رو انتخاب کردم ، الان که به اون تصمیمم فکر می کنم دوست دارم با همین هیبت برگردم به همون دوران و یکی بزنم توی گوش خودم ، ... عجب ! نمدونم چشم و همچشمی بود ، کلاس گذاشتن بود چی بود نمدونم ، خلاصه با اینکار دیگه خودتون تصور کنین دوره دبیرستان چه کشیدم ، هجوم جبر و دیفرانسیل و انتگرال و احتمالات و هندسه تحیلی بماند ، فیزیک و شیمی و ریاضیات گسسته رو هم بهش اضافه کنید ، جهنم به تمام معنی ، فقط سر کلاس ادبیات فارسی بود که یه لحظه آروم میشدم و به چشم می اومدم و خودی نشون میدادم . البته یادم رفت بگم من اولین نمرهء تکمو از ریاضی نگرفتم ، از درس جغرافی گرفتم اونم سال سوم راهنمایی ، اما توی دبیرستان دیگه تا دلتون بخواد هفت و هشت و نه و حتی یه بار بیست و پنج صدم از ده نمره ! و .. اوف .. مخم سوت میکشه وقتی یادم میاد ، یه شاگردی داشت کلاسمون بچه کابل بود اقامت دائم برای ایران داشت ، اسمش دقیق یادم نیست ، مخ ریاضی بود ، آی به این بچه من حسودیم میشد ! دوره دبیرستانو هم به ضرب و زور تک ماده و التماس و درخواست و به مدد امتحانات شهریور تموم کردم و دیگه مثل کسی که سرش به سنگ خورده ، مستقیم رفتم سراغ ادبیات و علوم انسانی و بقیه تحصیلاتمو با این عشق دائمیم گذروندم . الان یه چیزی رو خوب کشف کردم و اونم اینه که بچه هایی که علاقه به ریاضیات دارن و عشقشون ریاضیه اکثرا به همه چیز به طور عقلانی محض و از چشم رئال و حقیقی نگاه می کنن و دنیای واقعی و حقیقی براشون باور پذیر تر و قالب قبول تر از آدماییه که دل به ریاضی نمیدن و سراغ شعر و شاعری و ادبیات میرن ، آدمایی هم که از ریاضی وحشت داشتن و مدام ازش فرار میکردن دنیای حقیقی با زشتیای زائد الوصفش به مزاجشون سازگار نبود و مدام تصویر سازی و خیالپردازی می کردن و توی دنیای خودشون که شبیه این حبابای اسباب بازی که توش برفه و تکونش میدی برفا به هم میریزه ، زندگی می کردن و وای به وقتی که این حبابه می افتاد روی کف سرد و سخت سرامیک حقیقی و میشکست ، اون وقته که دیگه حقیقتا باید آب میاوردی براشونو و حوض پرمی کردی ، دیگه اینکه بگی چرا ریاضی رو دوست نداشتی و علاقه نداشتی و این حرفا دیگه دست من و بقیه نیست ، یه چیز ذاتی و درونیه و برمیگرده به ژن ها و حالات درونی و ... بحسش مفصله ، خلاصه کلوم اینکه دوست من ، باید ریاضی رو یاد گرفت ، آش کشک خالته ، بخوری پاته ، نخوری هم بدجوری پاته ، زندگی بر مدار ریاضی می چرخه ، می خوای سرت به سنگ نخوره و مثل من که بچه گیام پیشونیم شیکسته ، سر شکسته نشی باید ریاضیاتو همچین خوب یاد بگیری ، همچین مو به موها ، نه سر سری ، آره جونم ، من که به این نکته رسیدم این موهامو توی آسیاب سفید نکردم . خدا رحمت کنه اون بنده خدا معلم ریاضیو ، درد انگشت اون روزا می چربید به شلاق جبر و هندسه تحلیلی بدون تحیل این روزا ...
* گربه های این دور و زمونه خیلی پر رو شدن ، همچین با ناز و بی محلی از جلوت رد میشن که انگار نه انگار که مام شخصیت داریم برای خودمونو آدمیم ، یه نیگاه چپم بهت میندازن که چته ؟! یه گربه سیاه باریک و لاغری هست این روزا عجیب توی دست و بال خونه ما می چرخه ، به داد و فریاد محل که نمیده هیچ چپ چپم نیگات می کنه و خیره میشه تو چشات ، یه بار میره زیر تخت ، یه بار میره توی انبار ، یه بار میره وسط باغچه دراز به دراز روی گلای شمعدونی می خوابه ، شبا هم که با قوم و قبیله اش دعواش میشه و صداهای عجیب و غریب درمیاره ، موندم حیرون چه کنم باهاش ، یه بار یادمه یه گربه مزاحم دیگه داشتیم ، یه شب که اومده بود به خونه مون تک بزنه وقتی کله شو می کنه توی یه بطری شیشه ای که توش یه خورده روغن بوده ، کله اش گیر می کنه و سرشو که تکون تکون میده بطریه میشکنه اما حلقه شیشه ای دور گردنش می مونه و با همون حالت از خونه ما فرار می کنه و دیگه هم این دور و ورا پیداش نمیشه ، یه بار توی خیابون دیدمش با همون حلقه ای شیشه ای دور گردنش ، حالش خراب بود ، حالا احتمالا باید همون عملیات حلقه شیشه ای دو رو سر این گربه سیاهه که عکسشو ملاحظه می فرمایید پیاده کنم .
* فیلم اتوبوس شب قشنگ بود ، کارتون موش سرآشپز حرف نداشت ، کتاب عشق سالهای وبا ( گارسیا مارکز ) جالب بود و بارون های شبونه اردیبهشت حسابی چسبید اما امون از گرمای خرداد ...
* پست قبلیم یه خورده بیش تر از تلخ ، تلخ بود ، بذارید به حساب اینکه قدر شیرینی های زندگی رو بیشتر از قبل ، بدونیم و بچشیم و حس کنیم و مهم تر ازون ، انتقال بدیم .
* دوست دارم به موقعیتی برسم اگه کسی ازم حالمو پرسید جواب بدم : - بهتراز دیروزم و بدتر از فردا ...
|
|
| |
|
پنجشنبه 2 خرداد ماه سال 1387 |
|
* دروغ های حقیقی |

* ساعت یازده ، دوازده شب بود ، توی پارک نشسته بودیم ، من و رضا ، گله می کردیم از روزگار و بدبختی بیچارگیا و روزهای مبهم آینده ، میگفت حقوقش کمه ، ساعت کاریش زیاده ، از یه طرفم دارن بهش فشار میارن ازدواج کنه ، میگفتم ذهنم درگیره ، وضعیت کاریم بهم ریخته ، نه خواب دارم نه خوراک ، میگفتیم اسم ما همون نسل سوخته ایه که میگن ، یه بنده خدا پسر نوجوونی نشسته بود نیمکت کناری ، از رضا پرسید میشه یه تلفن بزنه به خونش ؟ رضا گوشیشو داد ، بنده خدا بلد نبود شماره بگیره ، رضا واسش گرفت ، کسی گوشی رو برنداشت ، بنده خدا اشک توی چشاش جمع شد ، میگفت دیر رفته خونه و ناپدریش انداخش بیرون ، رضا گفت خب دستشو میبوسیدی معذرت خواهی می کردی رات میداد ، گفت کردم ، افتادم به پاش اما یه لگد زد بهم پرتم کرد بیرون ، می گفت می خوام زنگ بزنم خونه شاید خواهرم گوشی رو برداره بهش گم چیکار کنم این وقت شب ، دوباره زنگ زد اما کسی گوشی رو برنداشت ، پسره دمپایی پاش بود ، خونش ته شهر ، ازون جاهایی که ماها نرفته بودیم ، من و رضا یه نیگاه به هم کردیم یه نگاه به اون ، بلند شدیم ، رضا بهش گفت پاشو برو خونه ، بلاخره دلش رحم میاد درو باز می کنه ، پسر یه نگاهی کرد و هیچی نگفت ، روی نیمکت دراز کشید ، توی مسیر برگشت من و رضا حرفی نداشتیم برای زدن ، ساکت مسیر خونه رو گرفتیم و برگشتیم ، جریان اون بنده خدایی اومد توی ذهنم که دلش کفش نو می خواست ، یکی رو دید که پا نداره .
* دم دکه روزنامه ساعت یک نصف شب صف بود صف که نه ، پنج شش نفر اون جلو می لولیدن ، رفتم جلو ، نفر اول سه نخ سیگار گرفت ، یکیشو روشن کرد و رفت ، نفر دوم یه بسته سیگار گرفت با عجله درشو باز کرد ، یکیشو روشن کرد و همچین عمیق یه پک زد و رفت ، نفر دوم سه نخ سیگار باریک گرفت و سه نخ سیگار درشت ، اول خواست یکیشو روشن کرده بعد پشیمون کرد ، دلش نیومد ، زیر لب گفت باشه تو خونه روشنش میکنیم با بچه ها ! نفر چهارم که از همون اول عجله داشت دو تا بسته سیگار گرفت ، رفت توی ماشین ، یکیشو داد به رفیقش ، گاز داد و رفت ، پنجمی یه نوشابه گرفت ، یه نخ سیگارم روش ، یه قلپ نوشابه می خورد ، یه پک به سیگار می زد ، معلوم بود خیلی بهش می چسبه ، شیشمی من بودم ، - روزنامه اعتماد امروز هست ؟ روزنامه فروش گفت : نچ ، نیومده امروز ، از پشت سر یکی گفت ، آقا قربون دستت سه نخ وینستون عقابی بده ، ماشین روشنه بد پارک کردم ، به روزنامه ها نگاه کردم ، همه از بس آفتاب خورده بودن شده بودن عین کتابای خطی قدیمی ، دود سیگار نفر پشت سری که گردنشو خم کرده تا سیگارشو با فندک آویزون به شیشه کیوسک روشن کنه پیچید توی سینه ام ، - سیگار اولترا لایتم داری ؟ دکه دار نگاهم کرد ، - بعععله فرز و چالاک یه بسته سیگار رو برداشت و درشو باز کرد ، - چند تا ؟ - یه نخ دودا قاطی پاتی شد با هم ، وینستون عقابی ، مارلبرو ، ایسی ، اولترا لایت ، تیر ، بهمن ، اردیبهشت ، همش مال امروز ، روزنامه دودی ، سیگار داغ ، نصف شب ، دو قدم اونطرف تر وایستادم به تماشای آدمایی که با اعصابای خراب و چشم های سرخ میومدن کنار دریچه کوچیک کیوسک و جیره باریکشونو میگرفتن و روشنش میکردن و پکی میزدن و روشن میشدن و میرفتن ، عکسای روی مجله های رنگی همه خوشگل بودن و لبخند روی لبشون بود ، انگار داشتن ماها رو مسخره می کردن ، سرمو انداختم پایین و راهی خونه شدم ، از دور یه نگاه دیگه به دکهء روزنامه فروشی انداختم ، دود بود و دود بود و دود .... روزنامه دودی ، سیگار داغ ...
* - آقا یه گل بخر برگشتم نگاش کردم ، کلاه سرش بود ، معلوم نبود پسره یا دختر - نمی خوام - فقط یه شاخه آقا نمی دونم این همون دختر گل فروش قصه خودمه یا یه پسریه که باباش یا ناباباش مجبورش کرده بره گل فروشی ، نمی دونم چی درسته چی غلطه ، بالفرض که من همه گلاشو خریدم بعدش چی ؟ زندگیش از این رو به اون رو میشه ؟ میره واسه خودش یه دست لباس نو می خره یا میره توی بانک حساب باز می کنه شاید توی قرعه کشی یه خونه بیفته بهش ؟ یا اینکه میره کارت شارژ ایرانسل میخره ؟ نمیدونم - شاخه ای چنده ؟ - هزار تومن گلای مریمی که پلاسیده و به زور چپوندشون لای زرورق ، گل فروشی سر محل یه تازه شو میده به شاخه ای چارصد تومن ، تازه مال اون بوش غوغا می کنه ، شیشصد تومن از قیمت واقعی بیشتر ! اونم پلاسیدش ، میگم شاخه ای چند خریدی ؟ میگه نهصد تومن ، از توی چشاش دروغ قلپ قلپ میزنه بیرون ، - می خرم ازت ولی دروغ گفتن خوب نیست ، - دروغ نمیگم به خدا هزار تومن میذارم کف دستش ، حالم خوب نیست ، بین قصه ها تا واقعیت ها دره دره فاصله است ، یه بنده خدایی هی بهم میگفت اینقده رویایی نباش مرد ، شاید راست می گفت ، دوره قصه ها مدتهاست که سراومده ، شاخه گل مریم رو بو میکشم بوی دروغ میده و کلک ، میندازمش توی جوب آب ، صدای پسره یا نمیدونم شاید دختره از اون دورا میاد ، - گل نمیخواین ، یه شاخه پونصد تومن ....
* از مشهد پامیشه میره تهران ، برای دیدنش ، میگه تلفنی باهش دوست شده ، با ایرانسل ، پیداش می کنه ، ازهم خوششون میاد ، برمیگرده مشهد ، شبای جمعه که ور زدن تا صب مجانیه ، بقیه اشم که خدا بزرگه ، کار می کنه مثل بلانسبت خر، پول یه هفته شو میده یه کارت شارژ میخره ، یکی برای خودش ، یکی هم برای دوست دخترش ، پای تلفن که کد شارژ رو برای دختره می خونه آی حال می کنه ، آی احساس مردونگی می کنه ! به دو روز کارشو میسازه ، باز یه هفته کار و یه کارت شارژ دیگه ، میگه میخواد باهاش ازدواج کنه ، پای تلفن باهم نقشه میکشن برای زندگی آینده شون ، روزی سی تا اس ام اس ، دو ساعت مکالمه ، میگه عاشق شده ، با ایرانسل ، ایرانسل آدمو عاشق می کنه ! ازون عشقا که باید مثل ریگ پاش پول بریزی ، خدا رو چه دیدی ، شاید یه هواپیمای دو نفره هم اومد روش ، با یه ویلا توی شمال ، میگم : - نکن پسر ، عاقبتش خوش نیست . میگه : - شب جمعه ها رو با ایرانسل عشق است !
* حرف زیاده ؛ اما مجال کم. تا بعد ... |
|