آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 2 خرداد ماه سال 1387
* دروغ های حقیقی



* ساعت یازده ، دوازده شب بود ،
 توی پارک نشسته بودیم ،
من و رضا ،
گله می کردیم از روزگار و بدبختی بیچارگیا و روزهای مبهم آینده ،
میگفت حقوقش کمه ، ساعت کاریش زیاده ، از یه طرفم دارن بهش فشار میارن ازدواج کنه ،
میگفتم ذهنم درگیره ، وضعیت کاریم بهم ریخته ، نه خواب دارم نه خوراک ،
میگفتیم اسم ما همون نسل سوخته ایه که میگن ،
یه بنده خدا پسر نوجوونی نشسته بود نیمکت کناری ،
از رضا پرسید میشه یه تلفن بزنه به خونش ؟
رضا گوشیشو داد ، بنده خدا بلد نبود شماره بگیره ، رضا واسش گرفت ،
کسی گوشی رو برنداشت ،
بنده خدا اشک توی چشاش جمع شد ،
میگفت دیر رفته خونه و ناپدریش انداخش بیرون ،
رضا گفت خب دستشو میبوسیدی معذرت خواهی می کردی رات میداد ،
گفت کردم ، افتادم به پاش اما یه لگد زد بهم پرتم کرد بیرون ،
می گفت می خوام زنگ بزنم خونه شاید خواهرم گوشی رو برداره بهش گم چیکار کنم این وقت شب ،
دوباره زنگ زد اما کسی گوشی رو برنداشت ،
پسره دمپایی پاش بود ، خونش ته شهر ، ازون جاهایی که ماها نرفته بودیم ،
من و رضا یه نیگاه به هم کردیم یه نگاه به اون ، بلند شدیم ،
رضا بهش گفت پاشو برو خونه ، بلاخره دلش رحم میاد درو باز می کنه ،
پسر یه نگاهی کرد و هیچی نگفت ، روی نیمکت دراز کشید ،
توی مسیر برگشت من و رضا حرفی نداشتیم برای زدن ،
ساکت مسیر خونه رو گرفتیم و برگشتیم ،
جریان اون بنده خدایی اومد توی ذهنم که دلش کفش نو می خواست ، یکی رو دید که پا نداره .


* دم دکه روزنامه ساعت یک نصف شب صف بود
صف که نه ، پنج شش نفر اون جلو می لولیدن ،
رفتم جلو ، نفر اول سه نخ سیگار گرفت ، یکیشو روشن کرد و رفت ،
نفر دوم یه بسته سیگار گرفت با عجله درشو باز کرد ، یکیشو روشن کرد و همچین عمیق یه پک زد و رفت ،
نفر دوم سه نخ سیگار باریک گرفت و سه نخ سیگار درشت ، اول خواست یکیشو روشن کرده بعد پشیمون کرد ، دلش نیومد ، زیر لب گفت باشه تو خونه روشنش میکنیم با بچه ها !
نفر چهارم که از همون اول عجله داشت دو تا بسته سیگار گرفت ، رفت توی ماشین ، یکیشو داد به رفیقش ، گاز داد و رفت ،
پنجمی یه نوشابه گرفت ، یه نخ سیگارم روش ، یه قلپ نوشابه می خورد ، یه پک به سیگار می زد ، معلوم بود خیلی بهش می چسبه ،
شیشمی من بودم ،
- روزنامه اعتماد امروز هست ؟
روزنامه فروش گفت : نچ ، نیومده امروز ،
از پشت سر یکی گفت ، آقا قربون دستت سه نخ وینستون عقابی بده ، ماشین روشنه بد پارک کردم ،
به روزنامه ها نگاه کردم ، همه از بس آفتاب خورده بودن شده بودن عین کتابای خطی قدیمی ،
دود سیگار نفر پشت سری که گردنشو خم کرده تا سیگارشو با فندک آویزون به شیشه کیوسک روشن کنه پیچید توی سینه ام ،
- سیگار اولترا لایتم داری ؟
دکه دار نگاهم کرد ،
- بعععله
فرز و چالاک یه بسته سیگار رو برداشت و درشو باز کرد ، - چند تا ؟
- یه نخ
دودا قاطی پاتی شد با هم ، وینستون عقابی ، مارلبرو ، ایسی ، اولترا لایت ، تیر ، بهمن ، اردیبهشت ،
همش مال امروز ، روزنامه دودی ، سیگار داغ ، نصف شب ، دو قدم اونطرف تر وایستادم به تماشای آدمایی که با اعصابای خراب و چشم های سرخ میومدن کنار دریچه کوچیک کیوسک و جیره باریکشونو میگرفتن و روشنش میکردن و پکی میزدن و روشن میشدن و میرفتن ،
عکسای روی مجله های رنگی همه خوشگل بودن و لبخند روی لبشون بود ، انگار داشتن ماها رو مسخره می کردن ، سرمو انداختم پایین و راهی خونه شدم ، از دور یه نگاه دیگه به دکهء روزنامه فروشی انداختم ،
دود بود و دود بود و دود ....
روزنامه دودی ، سیگار داغ ...


* - آقا یه گل بخر
برگشتم نگاش کردم ،
کلاه سرش بود ، معلوم نبود پسره یا دختر
- نمی خوام
- فقط یه شاخه آقا
نمی دونم این همون دختر گل فروش قصه خودمه یا یه پسریه که باباش یا ناباباش مجبورش کرده بره گل فروشی ، نمی دونم چی درسته چی غلطه ، بالفرض که من همه گلاشو خریدم بعدش چی ؟ زندگیش از این رو به اون رو میشه ؟ میره واسه خودش یه دست لباس نو می خره یا میره توی بانک حساب باز می کنه شاید توی قرعه کشی یه خونه بیفته بهش ؟ یا اینکه میره کارت شارژ ایرانسل میخره ؟ نمیدونم
- شاخه ای چنده ؟
- هزار تومن
گلای مریمی که پلاسیده و به زور چپوندشون لای زرورق ، گل فروشی سر محل یه تازه شو میده به شاخه ای چارصد تومن ، تازه مال اون بوش غوغا می کنه ، شیشصد تومن از قیمت واقعی بیشتر ! اونم پلاسیدش ،
میگم شاخه ای چند خریدی ؟
میگه نهصد تومن ،
از توی چشاش دروغ قلپ قلپ میزنه بیرون ،
- می خرم ازت ولی دروغ گفتن خوب نیست ،
- دروغ نمیگم به خدا
هزار تومن میذارم کف دستش ، حالم خوب نیست ،
بین قصه ها تا واقعیت ها دره دره فاصله است ، یه بنده خدایی هی بهم میگفت اینقده رویایی نباش مرد ، شاید راست می گفت ، دوره قصه ها مدتهاست که سراومده ، شاخه گل مریم رو بو میکشم
بوی دروغ میده و کلک ،
میندازمش توی جوب آب ، صدای پسره یا نمیدونم شاید دختره از اون دورا میاد ،
- گل نمیخواین ، یه شاخه پونصد تومن ....


* از مشهد پامیشه میره تهران ،
برای دیدنش ،
میگه تلفنی باهش دوست شده ،
با ایرانسل ،
پیداش می کنه ،
ازهم خوششون میاد ،
برمیگرده مشهد ،
شبای جمعه که ور زدن تا صب مجانیه ،
بقیه اشم که خدا بزرگه ، کار می کنه مثل بلانسبت خر، پول یه هفته شو میده یه کارت شارژ میخره ،
یکی برای خودش ، یکی هم برای دوست دخترش ،
پای تلفن که کد شارژ رو برای دختره می خونه آی حال می کنه ، آی احساس مردونگی می کنه !
به دو روز کارشو میسازه ،
باز یه هفته کار و یه کارت شارژ دیگه ،
میگه میخواد باهاش ازدواج کنه ،
پای تلفن باهم نقشه میکشن برای زندگی آینده شون ،
روزی سی تا اس ام اس ، دو ساعت مکالمه ،
میگه عاشق شده ،
با ایرانسل ،
ایرانسل آدمو عاشق می کنه !
ازون عشقا که باید مثل ریگ پاش پول بریزی ،
خدا رو چه دیدی ، شاید یه هواپیمای  دو نفره هم اومد روش ، با یه ویلا توی شمال ،
میگم :
- نکن پسر ، عاقبتش خوش نیست .
میگه :
- شب جمعه ها رو با ایرانسل عشق است !


*
حرف زیاده ؛ اما مجال کم.
تا بعد ...


تعداد بازدیدکنندگان : 70676


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها