|

* بلاخره طلسم شکست و این عاشق دلخستهء سفر پراشو باز کرد و تا شهر باصفای تبریز , در امتداد ریل های راه آهن , پرید و با چشمای خودش دید که آسمون همه جا یکرنگ نیست . جشنواره عکس فیروزهء تبریز یک بهانه شد برای شکستن سکوتم در رکود چند ساله ای که دچارش بودم و راه گریزی براش نبود 14 مهر با چند نفر از دوستان همسفرم رسیدیم تبریز , از همون ابتدا با آب و هوا و رنگ و روی شهر احساس نزدیکی کردم و برخلاف اینکه فکر می کردم شاید دلتنگی نفوذ کنه زیر پوستم , شاداب تر و سرحال تر از قبل شدم . خودمونو معرفی کردیم به دفتر جشنواره و بعد گشتی زدیم درون شهر تبریز , یکی از تبریزی های باصفا و مهربون به اسم آقای خوش اختر , مهمان نوازی تبریزی ها رو با همراهی با ما و بردنمون به چند جای دیدنی تبریز از جمله خانهء مرحوم شهریار , موزه عصر آهن , خانه قدکچیان , موزه هنر و .. به رخ کشید . مدام تصاویر دلکش و زیبا بود که روی سنسور دوربینمون ثبت میشد و البته افسوس و صد افسوس که حس و حال و شادی مواج در فضای شهر رو نمیشد به این آسونی ها در پس عکس ها به ثبت رسوند اما یاد و خاطره اش در دل من و دوستانم موندگار شد .خلاصه , تا 20 مهر تبریز بودیم و تقریبا همهء جاهای دیدنشو رفتم و با خیلیا دوست شدم و چند نفر از دوستان خوب تبریزیم هم با محبت و لطفشون دلشادم کردند و در مجموع سفری خاطره انگیز و فرحبخش برام رقم خورد . من به عدد هفت ارادت خاصی دارم , پلاک خونهء ما هفته و توی کوچهء هفتم از یک محله زندگی می کنیم و جمع رقم سال و روز و ماه تولدم هم هفته و سالهایی که رقم اخرش هفت بوده برام سرشار از خاطره های خوب و جذاب بوده و امسال که دیگه با این جریان دعوتم به تبریز در تاریخ 7/7/87 دیگه این جریان توی ذهنم پررنگ تر و با ارزش تر شد. اینم چند عکس از این سفر : - خانهء شهریار - بازار تبریز - دانشکدهء هنر - گربه خواب آلود در مسجد کبود - داخل مسجد کبود - بچه های باصفای روستای اشتپان جلفا - مسجد جامع تبریز - پنجرهء رنگی خانه قاجار
و .. البته خیلی زیاد عکس گرفتم که به مرور توی فوتوبلاگم میذارم . * در خلال روزهایی که در تبریز بودم یکی از دوستان گروه گودریدز بهم یادآوری کرد که مدفن نویسنده محبوبم صمد بهرنگی هم در یکی از قبرستان های اونجاست , اینو که شنیدم معطل نکردم و در آخرین روز سفر , صبح زود رفتم قبرستان امامیه تبریز و سری به مدفن این نویسنده دوست داشتنی زدم , همونطوری که فکر می کردم تنها و تک و غمگین در گوشه ای از این قبرستان بزرگ آرمیده بود و سنگ قبرش خبر از بی محبتی مسئولین میداد و نرده دور سنگ نشان از دلتنگی های صمد داشت , خاطره های نوشته شده روی تابلوی نصب شده بر مزار برای من آزار دهنده بود و عکس صمد با اون ماهی سیاه کوچولویی که روی سرش خونه کرده بود برام دلنشین و جذاب بود , یکساعتی با صمد خلوت کردم و حرفی زدیم و گپ و گفتگویی داشتیم و احوال اولدوز و تلخون رو ازش پرسیدم و راه جنگلی که اولدوز و یاشار رفته بودن اونجا رو ازش گرفتم , صمد دلش گرفته بود , توی قبرستان قدم زدم و فکر کردم و شنیدم و گفتم و به دست نسیم سپردم و برگشتم . * دیگه بعد از این نمیشه ایستاد و منتظر موند , باید دل به دریا زد و پرید , بال پرواز در خلال اوج کشیدنه که بدست میاد , خواسته باشی برآورده می شود . همونطور که خودش گفته : بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را ... زندگی یعنی در سفر بودن , دیدن , شنیدن , آموختن , ایستادن و نظاره کردن و ... گذشتن . و مرگ چیزی جز سکون , یکنواختی و تکرار نیست .
* سفر با هواپیما برای من حس پرواز رو تداعی نمی کنه , هواپیما رو دوست ندارم , توی اتوبوسم که گردن و کمر آدم کج میشه و نمیشه یه چند دقیقه ای درست و حسابی خوابید , اما سفر با قطار یک چیز دیگه است , قطار مثل رودخونه ای می مونه که آروم و سلانه سلانه به سمت دریا پیش میره و صداش برای من تداعی لالایی رو می کنه , قطار رو دوست دارم . * تو همون لطافتی که صبح پاییزی داره تو همون شوری که شعر شمس تبریزی داره تو ظریفی مثل سطح آب حوض تو حیاط که تماس دست من موجو میاره تو چشات , عطر بارون داره پوستت , منو شیدا می کنه , چشممو چشمای تو , به روی شب وا می کنه , تو همون صداقتی که توی حرف بچه هاستتو همون حلاوتی که توی خلوت با خداست تو بذار ترانه خون همه خوبیات بشم اگه لایق بدونی , بذار خودم فدات بشم .
|