آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

عاشقانه‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹ عاشقانه‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
اگر به دنبال جدیدترین فیلمهای رمانتیک و عاشقانه هستید کلیک کنید
مترجم متن ۱۶ زبان
سایتهای خارجی را از این پس با زبان فارسی باز کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 24 مهر ماه سال 1387
سفر به تبریز

* بلاخره طلسم شکست و این عاشق دلخستهء سفر پراشو باز کرد و تا شهر باصفای تبریز , در امتداد ریل های راه آهن , پرید و با چشمای خودش دید که آسمون همه جا یکرنگ نیست .
جشنواره عکس فیروزهء تبریز یک بهانه شد برای شکستن سکوتم در رکود چند ساله ای که دچارش بودم و راه گریزی براش نبود
14 مهر با چند نفر از دوستان همسفرم رسیدیم تبریز ,
از همون ابتدا با آب و هوا و رنگ و روی شهر احساس نزدیکی کردم و برخلاف اینکه فکر می کردم شاید دلتنگی نفوذ کنه زیر پوستم , شاداب تر و سرحال تر از قبل شدم .
خودمونو معرفی کردیم به دفتر جشنواره و بعد گشتی زدیم درون شهر تبریز ,
یکی از تبریزی های باصفا و مهربون به اسم آقای خوش اختر , مهمان نوازی تبریزی ها رو با همراهی با ما و بردنمون به چند جای دیدنی تبریز از جمله خانهء مرحوم شهریار , موزه عصر آهن , خانه قدکچیان , موزه هنر و .. به رخ کشید .
مدام تصاویر دلکش و زیبا بود که روی سنسور دوربینمون ثبت میشد و البته افسوس و صد افسوس که حس و حال و شادی مواج در فضای شهر رو نمیشد به این آسونی ها در پس عکس ها به ثبت رسوند اما یاد و خاطره اش در دل من و دوستانم موندگار شد .
خلاصه , تا 20 مهر تبریز بودیم و تقریبا همهء جاهای دیدنشو رفتم و با خیلیا دوست شدم و چند نفر از دوستان خوب تبریزیم هم با محبت و لطفشون دلشادم کردند و در مجموع سفری خاطره انگیز و فرحبخش برام رقم خورد .
من به عدد هفت ارادت خاصی دارم , پلاک خونهء ما هفته و توی کوچهء هفتم از یک محله زندگی می کنیم و جمع رقم سال و روز و ماه تولدم هم هفته و سالهایی که رقم اخرش هفت بوده برام سرشار از خاطره های خوب و جذاب بوده و امسال که دیگه با این جریان دعوتم به تبریز در تاریخ 7/7/87 دیگه این جریان توی ذهنم پررنگ تر و با ارزش تر شد.
اینم چند عکس از این سفر :
- خانهء شهریار
- بازار تبریز 

- دانشکدهء هنر  

- گربه خواب آلود در مسجد کبود
 
- داخل مسجد کبود
- بچه های باصفای روستای اشتپان جلفا
- مسجد جامع تبریز 
 
- پنجرهء رنگی خانه قاجار

و ..
البته خیلی زیاد عکس گرفتم که به مرور توی فوتوبلاگم میذارم .

 * در خلال روزهایی که در تبریز بودم یکی از دوستان گروه گودریدز بهم یادآوری کرد که مدفن نویسنده محبوبم صمد بهرنگی هم در یکی از قبرستان های اونجاست , اینو که شنیدم معطل نکردم و در آخرین روز سفر , صبح زود رفتم قبرستان امامیه تبریز و سری به مدفن این نویسنده دوست داشتنی زدم , همونطوری که فکر می کردم تنها و تک و غمگین در گوشه ای از این قبرستان بزرگ آرمیده بود و سنگ قبرش خبر از بی محبتی مسئولین میداد و نرده دور سنگ نشان از دلتنگی های صمد داشت ,
خاطره های نوشته شده روی تابلوی نصب شده بر مزار برای من آزار دهنده بود و عکس صمد با اون ماهی سیاه کوچولویی که روی سرش خونه کرده بود برام دلنشین و جذاب بود ,
یکساعتی با صمد خلوت کردم و حرفی زدیم و گپ و گفتگویی داشتیم و احوال اولدوز و تلخون رو ازش پرسیدم و راه جنگلی که اولدوز و یاشار رفته بودن اونجا رو ازش گرفتم ,
صمد دلش گرفته بود ,
توی قبرستان قدم زدم و فکر کردم و شنیدم و گفتم و به دست نسیم سپردم و برگشتم .


*
دیگه بعد از این نمیشه ایستاد و منتظر موند , باید دل به دریا زد و پرید , بال پرواز در خلال اوج کشیدنه که بدست میاد , خواسته باشی برآورده می شود .
همونطور که خودش گفته :
 بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را ...
زندگی یعنی در سفر بودن , دیدن , شنیدن , آموختن , ایستادن و نظاره کردن و ... گذشتن .
و مرگ چیزی جز سکون , یکنواختی و تکرار نیست .


* سفر با هواپیما برای من حس پرواز رو تداعی نمی کنه , هواپیما رو دوست ندارم ,
توی اتوبوسم که گردن و کمر آدم کج میشه و نمیشه یه چند دقیقه ای درست و حسابی خوابید ,
اما سفر با قطار یک چیز دیگه است ,
قطار مثل رودخونه ای می مونه که آروم و سلانه سلانه به سمت دریا پیش میره و صداش برای من تداعی لالایی رو می کنه ,
قطار رو دوست دارم .

* تو همون لطافتی که
صبح پاییزی داره
تو همون شوری که شعر
شمس تبریزی داره
تو ظریفی مثل سطح آب حوض تو حیاط
که تماس دست من موجو میاره تو چشات ,
عطر بارون داره پوستت , منو شیدا می کنه ,
چشممو چشمای تو , به روی شب وا می کنه ,
تو همون صداقتی که
توی حرف بچه هاست
تو همون حلاوتی که
توی خلوت با خداست
تو بذار ترانه خون همه خوبیات بشم
اگه لایق بدونی , بذار خودم فدات بشم .



تعداد بازدیدکنندگان : 90630


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها