آلبالو و  روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )
آرشیو

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 15 مرداد ماه سال 1389
* آن چه گذشت ...

 


وقتی بابام مرد ، من خواب بودم .
ساعت دوی بعد از ظهر شونزدهم فروردین هشتاد و نه ،
صدای فریاد مامان از طبقه پایین می اومد که اسممو صدا میزد ،
هراسون از خواب پریدم ، یکنفر از پمپ بنزین اومده بود درخونه و به مامان گقته بود حاج آقا موقع بنزین زدن افتاده زمین و از هوش رفته و بردنش بیمارستان
مامان هول کرده بود و رنگش پریده بود ،
توی اینجور مواقع من همیشه به طور عجیبی خونسردم ، گفتم : نگران نباش ، گرمازده شده ، حالش بد شده تا یکی دو ساعت دیگه حالش خوب میشه مادر من ، چرا اینقد بیتابی ،
اما خودم حس خوبی نداشتم ، دست و دلم می لرزید .

...

آدم فکر می کند اتفاق های بد همیشه مال دیگران است ، همین آقای همسایه مان که مرد باورش برای ما زیاد سخت نبود ، دو سه سال پیش بود ، آن موقع اصلا به ذهنم هم خطور نمی کرد که روزی مرگ بابای من برا همسایه مان ، همین حس مرگ آقای همسایه را خواهد داشت .


...

سریع لباس پوشیدم و رفتم پمپ بنزین ، داداش بزرگه رفته بود بیمارستان ، هرچی بهش زنگ میزدم گوشی رو برنمیداشت ، رفتم توی دفتر پمپ بنزین ، گفتم من پسر آقایی هستم که امروز انجا حالشون بد شده ، چند نفری که اونجا بودند نگاهی بهم کردن و سری تکون دادن  و یکنفرشون کت مشکی بابا رو داد به دستم و یکی دیگه شون یک پلاستیک که توش دندون مصنوعی بود رو گذاشت توی جیب کت، گفت : موقعی که افتادن زمین دندونشان از دهنشون افتاد بیرون ، 
بغض پیچید توی گلوم ، تا اومدم حرفی بزنم دیدم دهن باز کنم بغضه شکسته ، زدم بیرون ، صدایی می اومد که می گفت : ماشین رو توی کوچه پارک کردیم ، نگران نباش ایشالله مشکلی نیست ،
توی صداش امیدی نبود ...
نشستم توی ماشین پژوی آبی قدیمی بابا ، ماشینی که همسن من بود ، بغضم شکست ...
چند دقیقه ای نشستم ، دوباره زنگ زدم به مسعود ( دادش بزرگم ) گوشی رو برداشت ،
- بیا بیمارستان امام رضا ...

...

حس های بد ، خوره هایی هستند که آدم را از درون می خورند ، همان چیزی که صادق هدایت گفته بود ، می خوردندت و دردش را دواییی نیست ، فریادی نیست ، اشک هم فقط یک نشانه است .
آدم گاهی احساس میکند همه چیز خوب است ، تا می خواهد آرام بگیرد تمام آن همه چیز هوار می شود روی سرش ، اصلا نمی فهمد چه شد ، نمیمیرد ، زجر می کشد آن زیرو آن هایی هم که آن بالاهایند ، خیلی خوب هم گوش کنند صدای ناله های ارامی را می شوند و سر تکان می دهند که شاید باد باشد ، شاید ...


...


رسیدم بیمارستان ، توی راهرو مسعود رو دیدم ، چند قطره اشک روی گونه اش بود ،

-  بابا کجاست ؟
-  ... بابا تموم کرد .

...


مشت آخر را که سرنوشت می زند اول چند ثانیه ای همه چیز می ایستد ، سکوت مطلق ، بعد گیج می رود دور سر آدم همه چیز ، تاریکی و صداهای مبهم و نورها و دیوارها ، بعد درون آدم چیزی می شکند که صدایش را خوب می شنوی ، مثل صدای شکستن یک پنجره بزرگ ، یک پنجره خیلی بزرگ ... و تکه هایش از چشمایت می پاشد بیرون.

...

نمی دونم توی بغل کی بود که بغض سنگینم شکست و زار زدم ، حواسم به هیچ چیز نبود ،
 به هیچکدوم از اونهمه آدمی که توی محیط بیمارستان شاید داشتن منو نگاه می کردن و شاید اصلا حواسشون هم به من نبود ،
به کسی که من توی آغوشش بودم ،
به اینکه الان چه اتفاقی افتاده ،
به اینکه حالا چه اتفاقی می افته ...
کت بابا توی بغلم بود ، خیس از اشک های من .

...


یک چیزهایی تو زندگی آدم هست که قابل توضیح و تفسیر نیست ، نمی شود بیانشان کرد ، نمی شود نوشتشان ، نمی شود گفتشان ، فقط درون آدم شروع می شود و در درون آدم هم تمام می شود و گاهی حتی تمام هم نمی شود و همینطور ادامه دارد و همراه آدم هست تا وقتی که تمام شود .





از بیمارستان زدم بیرون ، کت بابا همینطور محکم توی بغلم بود ، رفتم توی یک کوچه خلوت ، به هیچ چیز فکر نمی کردم ، همینطور قدم می زدم و قدم می زدم ، توی جیب بابا یک بسته سیگار بهمن باریک و یک فندک بود ، یکدونه شو روشن کردم و کشیدم ، هیچ کدوم از آدم هایی که از کنار من رد می شدند حال من خبر نداشتند ، زندگی برای همه جریان داشت و برای من ایستاده بود ، نه ، برای من داشت دود میشد به آسمان .


...


تا خانه پیاده رفتم ، نمی دونستم مامان و نرگس خبر دارن یا نه ، نمی دونستم باید چیکار کنم ، در خونه رو باز کردم ، توی حیاط دایی ها و بقیه داداشا ایستاده بودن ، سریع رفتم توی پارکینگ و دوباره بغضم شکست ، های های زار زدم ، نمی تونستم خودمو کنترل کنم ، دست خودم نبود ، برام مهم نبود که کسی ببینه یا بشنوه ، یک نیم ساعتی اونجا قایم شده بودم و آرومتر که شدم رفتم پیش بقیه ، دیگه این خونه ، اون خونه دیروز نبود ، اون خونه روزهای قبل نبود ، پر بود از آدم هایی که هر کدومشون یک گوشه گریه می کردند .

...


از اون روز به بعد ، همه چیز عوض شد ، خونه ای که همیشه خلوت بود پر شد از آدم های سیاه پوش ،
اتاق هایی که درشون بسته بود پر شد از رفت و آمد ، سکوت خونه رو صدای قرآن شکست و روال زندگی عوض شد .

...


پدر هرچقدر ساکت ، هرچقدر درخود ، هرچقدر هرجور ، پدر است ، ستون خیمه‌ی یک زندگیست و وقتی نباشید ستونی هم برای آن خیمه نیست ، همه چیز فرو می ریزد ، همه چیز دست به دست می شود و هیچ چیز دیگر در جای خود نیست ، نه قانونی نه ثباتی نه آرامشی .


...


چند ماه از نبودنش می گذره ، یک سی دی توی کشوی میزم هست که مسئول پمپ بنزین بهم داد و گفت صحنه ای که بابا می افته زمین رو دوربینای مدار بسته پمپ بنزین ضبط کردن و اونم اون قسمت رو روی سی ضبط کرده که شاید لازم بشه .
و من هیچوقت دل دیدن اون سی دی رو نداشتم و نخواهم داشت .

این چند ماه اصلا خوب نبود ، نبودنش اصلا خوب نیست و من بوی حضورش رو تو همه اتاق ها ، توی همه خونه احساس می کنم .

آدم فقط وقتی می تونه غم نداشتن بابا را حس کنه که بابا نداشته باشه .



اینکه دست و دل آدم به نوشتن نمی رود گاهی یک دلیل دارد ، گاهی هزاران دلیل ، گاهی همان یک دلیل کافیست ، گاهی هزاران دلیل هم کفایت نمی کند ، اینکه آدم بخواهد فقط از غم هایش بنویسد و آن ها را بسط دهد و به اشتراک بگذارد خوب نیست ، اما گاهی لازم است آدم خودش را حداقل دریک حد و اندازه ای خالی کند ، برای اینکه دستش به نوشتن چیزهای دیگر هم برود ، واقعا لازم است .



تعداد بازدیدکنندگان : 148858


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها