
* " اندر احوالات آمپول خوردن آلبالو " همین هفته پیش بود که از نفرتم از آمپول نوشتما ! یه هفته نگذشت که دچارش شدم خودم کردم که لعنت بر آمپول باد قضیه از این قرار بود که سه چار روز پیش صب که از خواب پاشدم و اول بسم الله تا اولین مرحله بلع آب دهنمو در حالت بیداری انجام دادم دیدم بعععله , سر پیچ مشکل داره حسابی تا صدای قورت اومد گلو هم یه درد حسابی حواله مون داد و فهمیدم که از امروز تا چند روز بیچاره ام با این چرک گلو چایی خواستم بخورم , هر قورتش امونمو می برید آب دهنمو قورت می دادم , بد تر , اینقدر دولا راست میشدم تا یه جرعه آب از گلوم بره پایین مامان خانوم هرچی اصرار کرد که مادرجون بیا برو دکتر , از ترس آمپول گفتم : نه بابا , چیزی نیس که , خوب میشه دو سه روزه رفتم داروخونه و یه بسته آموکسی سیلین 500 گرفتمو راس هشت ساعت به هشت ساعت خود درمانی رو شروع کردم ولی مگه خوب شد ؟ بد تر شد و خوب نشد شب تا صبح بیچارگی و کلنجار رفتن با خودم برای قورت دادن هر جرعه آب دهن ای خدا به خودت قسم که سلامتی نعمت خوبیه که دادی به آدم قربونت بشم , دورت بگردم , ما رو مریض نکن , فرض کن من شترم , شتر دیدی ندیدی ! القصه , بعد از خوردن سی تا آموکسی و ده بیست کاسه سوپ و نشاسته گرم و آویشن مخلوط به عسل و ... و البته افاقه نکردن هیچکدام با دستی از پا درازتر و سری کج , راهی دکتر شدم " قضیه دکتر و لبخندش بعد از تجویز آمپول " دکتر متخصص گوش و حلق و بینی مرد میانسال و خوشتیپی بود که در نگاه اول به حلق بنده فرمود : - هه هه هه ... خربزه خوردی پسرم ؟ گفتم : - بعله اقای دکتر , چطور ؟ تیکه هاش مونده تو گلوم ؟!! فرمود : - نخخخیر , خربوزه خوردی حالا باید بشینی پای لرزش , وضع گلوت به هم ریخته اساس ! گفتم : - آقای دکتر من یه دوره خود درمانی دو سه روزه هم داشتم با آموکسی سیلین , اثر نداشت که هیچی حالا آب دهنمو که قورت میدم سر دو تا پیچ گیر میکنه , یکی اینجای گلوم , یکی هم اینجا ( با دست اشاره کردم وسط جناغ سینه ام ) فرمود : - خود درمانی ها ؟ چرا عاقل ( با درست به من اشاره کرد ) کند کاری که پیش من شود خجل ( ج رو با تشدید گفت ) گفتم : - ببخشید در حال نوشتن نسخه فرمود : - خب , یه شربت آلومینیوم ام جی اس برای اون جریان گوارشیت که مربوطه به گیر پیچ دوم آب دهنت , اینم سفالکسین پونصد برای همون جریانات , اینم قرص پردنیزولون ( نگفت واسه چی ) , و اینم دو تا آمپول خوشگل پنی سیلین یک میلیون و دویست !! برای حسن ختام . همینو که گفت احساس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه و قر میده , - ااا , آقای دکتر آمپول لازمه حالا ؟ با ناز فرمود : - اهه , اصل کارشه عزیز دل , بنیانشو مرصوص میکنه , چشمتو روشن میکنه , چیه , نکنه میترسی ؟ گفتم : - ترس ؟!!! نههه آقای دکتر , بچه که بودم نیم ساعت قبل از آمپول خوردن زیپم باز بود همینطوری ... خندید وفرمود : - خب , پس الان برو یکیشو بزن گل پسر , فرداشبم یکی دیگه شو .... با حالی نزار و پریشان از مطب خروج و به سمت مقتل حرکت کردم . " در احوالات خانم چاقالوی آمپول زن و راننده با نمک " رفتم داروخونه و دواها رو گرفتم و اومدم خونه و بعد از یکی دو ساعت نظاره آمپول ها تصمیم رو عزم کردم بر اجابت امر دکتر ساعت دوازده شب از خونه زدم بیرون و یه تاکسی دربست گرفتم - کجا میری جوون ؟ - یه تزریقاتی خوب بی زحمت .. - تزریقاتی ؟ تزریق چی ؟ - آمپول دیگه راننده پشمالو و سیگاری با کف دست کوبید روی زانوش که : - آخ آخ ... از آمپول نگو که دلم خونه ... دلم هرررری ریخ پایین , - چطور مگه : - هیچی رفیق , دو شب رفتم دکتر , یه آمپول روغنی برام نوشت , رفتم همین کلینیک امام رضا , آقا جات خالی , پدرمو در آورد , نیم ساعت این سوزنه رو کرده بود تو ...ـون ما , مام اون زیر نفس نفس میزدیم , مگه تموم میشد پدر سگ ... مردم و زنده شدم . این آمپول زنه یه پیرمرد بود انگار چشاش نمیدید , زده بود رو استخون , هی فشار میداد بدمصب , خلاصه جون دادم تا این آمپوله رو زدم , حالا آمپول شما چی هس ؟ من که نفسم در نمیومد از ترس , گفتم : - پنی سیلین 1200000 - اوف , اینم درد داره بی پدر , بیا ببرمت این کلینیک رازی , یه بنده خدا خامومه ای هست دستش سبکه , زود قال قضیه رو میکنه , خانوما دلرحم ترم هستن , همیچن با ملاطفت کارشونو میکنن . یه خورده آروم شدمو و گفتم : - خدا خیرت بده خلاصه , درمونگاه خلوت بود و یه خانوم خیلی چاق با لپای آویزون و چشای کوچولو در انتظار یک طعمه برای آمپول زدن - سلام خانوم دکتر !!! - سلآآآم , - برای تزریق اومدم , - چی هست ؟ - پنی سیلین - زدی قبلن ؟ - بعله .. یه چارده پونزده سال پیش ! - پس تستم میخواد با این اوضاع آستین دستمو دادم بالا و اونو یه نیش زد و گفت یه ده دقیقه ای بشین در همین حین که نشسته بودم چشمتون روز بد نبینه انگار پا قدم من برای این بنده خدا خوب بود همینطور آدم بود که کج و راست از در اومد تو یکی یکی جلوی چشم من می خوابیدن روی تخت سفید و خانم دکتر !! سوزنو با اون دستای گوشتالودش هلپی فرو میکرد توی اونجای بنده خداها اول میگف : - یه نفس عمیق بکش , بعد هلپ , فیش , همه زیپا باز و توی صف هلپ , فیش اول نگاه نمی کردم ولی بعد دیگه نزدیک هشت تا صحنه فجیع رو دیدم یه بنده خدا هم بود که شلوارشو میخواست تا زانو بکشه پایین !!! که بقیه جلوشو گرفتن من منتظر موندم که همه رفتن خانوم چاقالو , اومد جلو و گفت : - چیزیت نشده که ... - نه - پس بخواب قلبم که مثل گونجیش میزد بسم اللهی گفتم و دمر افتادم روی تخت یادم رفت کمر بندمو باز کنم خانم دکتر !!! تا اومد کنار شلوارمو بده پایین دید کمر بندمو باز نکردم گفت : - تا حالا آمپول نزدی پسرم ؟( از من جوونتر بودا ) خیس عرق شدم و الکی گفتم : - این خرابه , گیر میکنه , بازش کرده بودما , ببخشید القصه , کمرمو باز کردم و گوشه شلوار رو کمی دادم پایین و سر نهادم بر تخت ( اینجاش دیگه همه باید بلند گریه کنن .. ) خانومه آمپول زنه هه گفت : - خب حالا یک نفس عمیق بکش منم یه نفس عمیییق کشیدم با سر و صدا که مثلا صدای فرو رفتن سوزن به اونجامو نشنوم نفسم که تموم شد گفتم الانه که سوزنه فرود بیاد در اعماق عضلاتم هی چشمامو به هم فشار دادم و که بابا زودتر بزن دیگه صدا خانم دکتره از اون ور اتاق اومد که : - چرا پا نمیشین شما ؟ چشامو باز کردمو و با تعجب برگشتم پشتمو نگاه کردم دیدم خانومه اون ور اتاقه گفتم : - نمی زنین آمپولو گفت : - دو سه دقیقه ای هست زدم تعجبم افزون شد , دستی کشیدم به روی باسنم , دیدم آره یه پنبه هست انگار , بسی تعجبم افزون تر شد با خودم گفتم ایییی خاااااک بر سرت , همین بود که تو اینقدر بالا پایین رفتی که من نمی زنم من می ترسم من فلان من بهمان مثل این فرماندهان فاتح جنگ های صلیبی از روی تخت جهیدم پایین و زیپمو کشیدم بالا و کمربندمو بستم و ار خانوم دکتر ! تشکر کردم و زدم بیرون راننده دم در منتظر بود منو که دید گفت : - چی شد , نزدی ؟ با صدای جلی و رسا گفتم : - ای بابا , من نمی دونم شما چطور اینقدر درد ت اومده اونشب , من اصلا نفهمیدم چی شد .. راننده لبخندی زد و گفت : - ایول داری منم سرفه ای کردم منباب ( بعععله , ما اینیم دیگه ) و سوار شدیم و آمدیم خانه الانم حس می کنم خیلی بهترم و پیچ اول و دوم رفع شده به سلامتی نتیجه اخلاقی اینکه : - آدم خودش محیط خودشو میسازه و تلقین نقش تعیین کننده ای داره , به قول بنده خدا میگف : بدترین مریضی رو هم میشه با یک روحیه خوبو یه ذهن زیبا شکست داد , چه برسه به آمپول آقا از فردا ما پایه آمپولیم :))
* بعله دیگه , بوی ماه مهر اومد و دلم هوایی شد باز من پسر زمستونم , طبعم با سرما و برف و بارون بیشتر سازگاره خونواده ما , وقتی من کوچیک بودم اصلا اهل سفر گشت وگذار نبود به همین خاطر از تابستونای بچه گی خاطره ای جز توپ بازی توی کوچه با بچه محلا و گاهی وقتا هم کار و پادویی و گاهی وقتا هم عذاب خوندن درسای تجدیدی و اینجور چیزا توی ذهنم نیست البته نه اینکه فک کنی من تنبل بودما , نه , فقط اونموقع جغرافی وریاضیم خوب نبود , ولی فارسی و تاریخ و انضباطم بیست بیست بود خلاصه , تابستون چیز جالبی توی ذهنم من نبود , گاهی فکر می کنم کاش خونواده منم اهل سفر و صفا بود تا الان یه دنیا خاطره از سفر داشته بودم ولی نشد دیگه , بابا همش سر کار و مامان هم بچه خونه و بقیه هم هر کسی سرش به کار خودش بود , اما پاییز و زمستوناش همیشه برام خاطره انگیز و قشنگه رفتن به مدرسه با کیف چرمی و ساندویچ ماست چکیده و خیار و سبزی و گاهی وقتا هم ساندویچ کالباس با کتابایی که بوی کالباس و خیار می گرفت و بچه های شر و شلوغ مدرسه و خاطره های لحظه به لحظه اون روزا هیییی , برف بازی توی راه مدرسه و لوبیا داغ خوردن توی راه برگشت به خونه یادش به خیر , توی خونه از برفایی که از روی پشت بوم میریختیم توی حیاط یه تپه بزرگ درست میشد که من و خواهرام زیرش یه غار برفی درست می کردیم و مثل اسکیموها می رفتیم توش دنیایی داشتیم اون قدیم قدیم ترا , توی خونه کرسی داشتیم و من یادمه همش کف پاهام میرفت توی منقل و می خورد به خاکسترای داغ هر چی بود , محبت زیاد بود , همه دور هم بودیم و بیشترین گرم کننده مون همین دور هم بودن و نزدیک تر به هم بودنمون بود القصه , تا اونجایی که یادمه همیشه توی فصل سرما و بارون بیشتر نوشتنم میاد و همش مغزمو نوشته های محبوس قلقلک میدن و مجبورم با نوک انگشتام بکشموشون بیرون که البته مثل خاروندن لذت بخشه سلام پاییز , سلام مهر , سلام محبت و سلام فلانی ...
* توی موهام چند تار موی سفید پیدا شده یه چیزی حدود ده , دوازده , شایدم سیزده تا می دونم که هر کدومشون یادآور یک خاطره خیلی تلخن برام , توی این سن , موها همینطوری دلبخواهی سفید نمیشن مگر در حالات خاص و تاثیرات ژنی خلاصه اینکه , منم می تونم عنوان کنم , من این چند لاخ موی سفیدمو توی آسیاب سفید نکردم جریانات داره ... آره رفیق ... جریانات داره
* بعضی آدما خیلی زودرنجن , خیلی هم زود می بخشن بعضیا خیلی دیر می رنجن خیلی دیر هم می بخشن بعضیا خیلی زودرنجن و خیلی دیر هم می بخشن بعضیا هم خیلی دیر می رنجن و خیلی زود می بخشن من ازون دسته آدمایی ام که خیلی خیلی خیلی دیر می رنجم , ولی اگه برنجمم , شاید اصلا نبخشم آره , شاید هیچوقت نبخشم
* من تا حالا نمی دونستم توی پاکت فریزری و نایلون هم میشه آبو جوش آورد خیلی جالب بود برام , دوستم توی پاکت نایلونی آب ریختو ودرشو خوب بسته و گذاشت وسط آتیش گفتم فلانی این الان میسوزه میره پی کارشا , ولی نه , آب جوش اومد و قلقل کرد و منم موندم انگشت به دهون تازه بعد دوباره توی بطری نوشابه یکبار مصرف هم همینکارو تکرار کرد عجب این فیزیک هم جریانات جالبی داره ما نمی دونستیما
* چند شب پیش فیلم " پستچی فقط دوبار زنگ می زند " با بازی جک نیکلسونو دیدم البته موضوع فیلم بد آموزی داشت و صحنه های بی ناموسی هم توش زیاد بود ولی در کل بازی نیکلسون برام جالب بود آخر فیلم هم همه به سزاشون رسیدن و هیچ چیز به خوبی و خوشی تموم نشد پیشنهاد نمی کنم کسی این فیلمو ببینه به جای این فیلم پیشنهاد من دیدن فیلم حس ششمه چند شب پیش تلویزیون نشونش داد ولی به چند بار دیدنش می ارزه
* تازگی چند تا کتاب هم خریدم هزار و یک غزل شور انگیز تالیف غلامرضا ارژنگ , دریا در من نوشته شهریار قنبری کوری نوشته ژوزه ساراماگو منشا, انواع نوشته چالز داروین و زمزمه های یک شب سی ساله مجموع شعری از ایرج جنتی عطایی این کتاب آخر شعر ها و ترانه های خاطره انگیزی داره که با صدای داریوش و گوگوش بارها شنیدیم همه مون ....
* پیشنهاد غذای هفته : کنسرو لوبیا با قارچ نخورید آش آلو, نون و پنیر و گوجه فرنگی و خیار با ریحون تازه و گرد , حتما بخورید
* همین دیگه برای سلامتی همه تون دعا می کنم .
** پی نوشت : یادم رفت بگم ... سنجاق قفلی زدم به گوشه دستمالم .
|