
* ساعت یازده ، دوازده شب بود ، توی پارک نشسته بودیم ، من و رضا ، گله می کردیم از روزگار و بدبختی بیچارگیا و روزهای مبهم آینده ، میگفت حقوقش کمه ، ساعت کاریش زیاده ، از یه طرفم دارن بهش فشار میارن ازدواج کنه ، میگفتم ذهنم درگیره ، وضعیت کاریم بهم ریخته ، نه خواب دارم نه خوراک ، میگفتیم اسم ما همون نسل سوخته ایه که میگن ، یه بنده خدا پسر نوجوونی نشسته بود نیمکت کناری ، از رضا پرسید میشه یه تلفن بزنه به خونش ؟ رضا گوشیشو داد ، بنده خدا بلد نبود شماره بگیره ، رضا واسش گرفت ، کسی گوشی رو برنداشت ، بنده خدا اشک توی چشاش جمع شد ، میگفت دیر رفته خونه و ناپدریش انداخش بیرون ، رضا گفت خب دستشو میبوسیدی معذرت خواهی می کردی رات میداد ، گفت کردم ، افتادم به پاش اما یه لگد زد بهم پرتم کرد بیرون ، می گفت می خوام زنگ بزنم خونه شاید خواهرم گوشی رو برداره بهش گم چیکار کنم این وقت شب ، دوباره زنگ زد اما کسی گوشی رو برنداشت ، پسره دمپایی پاش بود ، خونش ته شهر ، ازون جاهایی که ماها نرفته بودیم ، من و رضا یه نیگاه به هم کردیم یه نگاه به اون ، بلند شدیم ، رضا بهش گفت پاشو برو خونه ، بلاخره دلش رحم میاد درو باز می کنه ، پسر یه نگاهی کرد و هیچی نگفت ، روی نیمکت دراز کشید ، توی مسیر برگشت من و رضا حرفی نداشتیم برای زدن ، ساکت مسیر خونه رو گرفتیم و برگشتیم ، جریان اون بنده خدایی اومد توی ذهنم که دلش کفش نو می خواست ، یکی رو دید که پا نداره .
* دم دکه روزنامه ساعت یک نصف شب صف بود صف که نه ، پنج شش نفر اون جلو می لولیدن ، رفتم جلو ، نفر اول سه نخ سیگار گرفت ، یکیشو روشن کرد و رفت ، نفر دوم یه بسته سیگار گرفت با عجله درشو باز کرد ، یکیشو روشن کرد و همچین عمیق یه پک زد و رفت ، نفر دوم سه نخ سیگار باریک گرفت و سه نخ سیگار درشت ، اول خواست یکیشو روشن کرده بعد پشیمون کرد ، دلش نیومد ، زیر لب گفت باشه تو خونه روشنش میکنیم با بچه ها ! نفر چهارم که از همون اول عجله داشت دو تا بسته سیگار گرفت ، رفت توی ماشین ، یکیشو داد به رفیقش ، گاز داد و رفت ، پنجمی یه نوشابه گرفت ، یه نخ سیگارم روش ، یه قلپ نوشابه می خورد ، یه پک به سیگار می زد ، معلوم بود خیلی بهش می چسبه ، شیشمی من بودم ، - روزنامه اعتماد امروز هست ؟ روزنامه فروش گفت : نچ ، نیومده امروز ، از پشت سر یکی گفت ، آقا قربون دستت سه نخ وینستون عقابی بده ، ماشین روشنه بد پارک کردم ، به روزنامه ها نگاه کردم ، همه از بس آفتاب خورده بودن شده بودن عین کتابای خطی قدیمی ، دود سیگار نفر پشت سری که گردنشو خم کرده تا سیگارشو با فندک آویزون به شیشه کیوسک روشن کنه پیچید توی سینه ام ، - سیگار اولترا لایتم داری ؟ دکه دار نگاهم کرد ، - بعععله فرز و چالاک یه بسته سیگار رو برداشت و درشو باز کرد ، - چند تا ؟ - یه نخ دودا قاطی پاتی شد با هم ، وینستون عقابی ، مارلبرو ، ایسی ، اولترا لایت ، تیر ، بهمن ، اردیبهشت ، همش مال امروز ، روزنامه دودی ، سیگار داغ ، نصف شب ، دو قدم اونطرف تر وایستادم به تماشای آدمایی که با اعصابای خراب و چشم های سرخ میومدن کنار دریچه کوچیک کیوسک و جیره باریکشونو میگرفتن و روشنش میکردن و پکی میزدن و روشن میشدن و میرفتن ، عکسای روی مجله های رنگی همه خوشگل بودن و لبخند روی لبشون بود ، انگار داشتن ماها رو مسخره می کردن ، سرمو انداختم پایین و راهی خونه شدم ، از دور یه نگاه دیگه به دکهء روزنامه فروشی انداختم ، دود بود و دود بود و دود .... روزنامه دودی ، سیگار داغ ...
* - آقا یه گل بخر برگشتم نگاش کردم ، کلاه سرش بود ، معلوم نبود پسره یا دختر - نمی خوام - فقط یه شاخه آقا نمی دونم این همون دختر گل فروش قصه خودمه یا یه پسریه که باباش یا ناباباش مجبورش کرده بره گل فروشی ، نمی دونم چی درسته چی غلطه ، بالفرض که من همه گلاشو خریدم بعدش چی ؟ زندگیش از این رو به اون رو میشه ؟ میره واسه خودش یه دست لباس نو می خره یا میره توی بانک حساب باز می کنه شاید توی قرعه کشی یه خونه بیفته بهش ؟ یا اینکه میره کارت شارژ ایرانسل میخره ؟ نمیدونم - شاخه ای چنده ؟ - هزار تومن گلای مریمی که پلاسیده و به زور چپوندشون لای زرورق ، گل فروشی سر محل یه تازه شو میده به شاخه ای چارصد تومن ، تازه مال اون بوش غوغا می کنه ، شیشصد تومن از قیمت واقعی بیشتر ! اونم پلاسیدش ، میگم شاخه ای چند خریدی ؟ میگه نهصد تومن ، از توی چشاش دروغ قلپ قلپ میزنه بیرون ، - می خرم ازت ولی دروغ گفتن خوب نیست ، - دروغ نمیگم به خدا هزار تومن میذارم کف دستش ، حالم خوب نیست ، بین قصه ها تا واقعیت ها دره دره فاصله است ، یه بنده خدایی هی بهم میگفت اینقده رویایی نباش مرد ، شاید راست می گفت ، دوره قصه ها مدتهاست که سراومده ، شاخه گل مریم رو بو میکشم بوی دروغ میده و کلک ، میندازمش توی جوب آب ، صدای پسره یا نمیدونم شاید دختره از اون دورا میاد ، - گل نمیخواین ، یه شاخه پونصد تومن ....
* از مشهد پامیشه میره تهران ، برای دیدنش ، میگه تلفنی باهش دوست شده ، با ایرانسل ، پیداش می کنه ، ازهم خوششون میاد ، برمیگرده مشهد ، شبای جمعه که ور زدن تا صب مجانیه ، بقیه اشم که خدا بزرگه ، کار می کنه مثل بلانسبت خر، پول یه هفته شو میده یه کارت شارژ میخره ، یکی برای خودش ، یکی هم برای دوست دخترش ، پای تلفن که کد شارژ رو برای دختره می خونه آی حال می کنه ، آی احساس مردونگی می کنه ! به دو روز کارشو میسازه ، باز یه هفته کار و یه کارت شارژ دیگه ، میگه میخواد باهاش ازدواج کنه ، پای تلفن باهم نقشه میکشن برای زندگی آینده شون ، روزی سی تا اس ام اس ، دو ساعت مکالمه ، میگه عاشق شده ، با ایرانسل ، ایرانسل آدمو عاشق می کنه ! ازون عشقا که باید مثل ریگ پاش پول بریزی ، خدا رو چه دیدی ، شاید یه هواپیمای دو نفره هم اومد روش ، با یه ویلا توی شمال ، میگم : - نکن پسر ، عاقبتش خوش نیست . میگه : - شب جمعه ها رو با ایرانسل عشق است !
* حرف زیاده ؛ اما مجال کم. تا بعد ... |