* تقصیر من که نیست !



* یاسمن آدم بزرگا رو چارگوش میکشه‏، مثل مستطیل‏، بهش می‏گم آدما چارگوش نیستن‏، گردن‏، گرد کشیده‏، ببین‏، اینطوری ...
میگه نه‏، اونطوری نیستن‏، همینطوری‏ان‏، و دوباره مستطیل می‏کشه ، به شونه‏هام اشاره می‏کنه و میگه ببین‏، اینجوریه‏،
بهش میگم درسته‏، همینی که کشیدی درسته‏،
آدم بزرگا چارگوشن‏، بعضیاشونم ذوزنقه‏ان‏، مثلثی هم داریم‏،
بچه‏ها گردن‏، مثل توپ‏، راحت قل می‏خورن میرن توی دل هم‏، آدم بزرگای زاویه‏دار مدام به هم گیر می‏کنن‏، به هم گیر میدن‏، روی هم خط میندازن ، توی دل هم ... نه بابا .. صحبت از دل نکن‏،
آدم بزرگای ذوزنقه‏ای‏، برای هر تکونشون سالها وقت می‏ذارن‏، سنگینن‏، مستطیلی‏ها وقتی می‏افتن رو ضلع بزرگترشون دیگه کسی نمی‏تونه تکونشون بده‏، مثلثیا فرو میرن تو دل و قلوه آدم‏، یه مدلشونم مثل نون بربری‏ان‏، باید بچسبونیشون به تنور‏، بعضیاشونم سرو شکل درست و درمونی ندارن‏، کج و معوجن‏، آدم بزرگا موجودات عجیبی هستن ، با عادتای عجیب‏، با جورابای بدبو و معده‏های بزرگ‏،
آدم بزرگا مغرورن‏، مدام به سطحشون سوهان می‏کشن‏، لبه‏هاشون تیزه ، توشون خالی‏، انگشتاشون ضمخته‏، مغزشون فسفرسوخته‏، آدم بزرگا سنگایی‏ان که بچه ها پاهاشون بهشون گیر می‏کنه‏،
یاسمن یک غول می‏کشه که دندون نداره‏، خونه ها رو توی آسمون می‏کشه‏، آدمای بزرگتر از خونه‏ها‏، درختای دراز و سر به فلک کشیده‏، با میوه‏های درشت‏، میگه هندونه‏ان‏، سگایی می‏کشه که دونه می‏خورن و مرغایی می‏کشه که چشاشون مژه‏های بلند داره‏، دنیای نقاشی بچه‏ها همون دنیاییه که دلم می‏خواد‏.
- مداد رنگی نداری‏؟
- نه‏!
( مدتهاست که مداد رنگی ندارم‏، فقط خودکار سیاه و آبی )

* رضا کیانیان توی یکی از مصاحبه‏هاش گفته بود دلش می‏خواد یه شخصیت کارتونی باشه‏، عجیب این حرفش به دلم نشست‏، حرف دل منو زد‏، همیشه دلم می‏خواست توی یه کارتون بازی کنم‏، یکی از شخصیتای کارتون پسر شجاع‏، یا دهکده حیوانات‏، دختری به نام نل‏، یا هر کدوم دیگه‏،
اما واقعیت زندگی اینه که باید رفت‏و‏ پول درآورد‏، قسط داد‏، زندگی رو چرخوند‏، نون و سبزی و سیب زمینی و برنج و روغن خرید‏، با فروشنده سر صد تومن دوساعت چونه زد‏، با همسایه از گرونی و بدبختی بیچارگی درددل کرد‏، اخبار تماشا کرد و نچ نچ کرد‏،
این روزا چیزی کارتونی نیست‏، همه چی مثل فیلم اوشینه‏.
گاهی وقتا هم همه چی مثل اخباره‏، خشک‏،
چند بار رفتم توی کمد لباس حسابی اون تهشو گشتم‏، ولی دری نبود‏، دیوار بود‏، سفت و خشک‏،
ولی حقیقتش‏، همه آدما از بزرگ تا کوچیکشون‏، شکل همین شخصیتای کارتونی‏ان‏، حداقل من خودم که اینطور میبینم‏، یکی شکل جانی کویچیکه ، یکی شبیه خرس مهربون‏، یکی مثل روباه مکار‏، یکی پرفسوربالتازار‏، یکی شبیه اون ماره که توی کارتون رابین هود بود‏، تقصیر من که نیست‏،
اینطوری‏ان دیگه‏، خدا آفریدشون !!

* کتاب " چنین گذشت بر من " نوشته ناتالیا گینزبورگ رو توی دو روز خوندم‏، 99 صفحه است‏، تلخه‏،با ترجمه‏ای خوب‏، فیلم " به همین سادگی " رو توی سینما دیدم‏، توی سالن سینما تنها بودم‏، اینم سندش ،دو فیلم بایک بلیطو دیده بودم اما یک سینما با یک بلیطو نه‏! که تجربه‏اش کردم‏، فیلم خوبی بود‏، اما می‏تونست بهترم باشه‏، بازی هنگامه قاضیانی عالی بود‏، جایزه بهترین بازیگر جشنواره فجر نوش جونش‏، کلا همه زنها مجبورن توی زندگیشون بازیگر خوبی باشن‏، دراوج بدبختی و دغدغه‏ها بخندن‏، مادر خوبی باشن‏، همسر خوبی باشن‏، همسایه خوبی باشن‏، فارغ از درونیات مواجشون‏، جایزه بهترین بازیگران دنیا نوش جونشون‏، فیلم"سرندی‏پیتی " رو دیدم‏، کارتون سرندی‏پیتی منظورم نیستا‏، فیلم سینمایی سرندی‏پیتی‏، یک فیلم رمانتیک و عاشقانه با مضمونی جالب و تازه‏،به یکبار دیده شدن می‏ارزه‏، زندگی هم همینطور داره می‏گذره‏، افتان و خیزان ، ...

* وبلاگ اصلیمو دارم از مویل‏تایپ به ورد‏پرس منتقل می کنم‏، خیلی کار پر دردسر و وقت گیریه اما برام یک تجربه جالبه در خصوص کارای برنامه نویسیش، البته یه مشکل و بدیش این بود که دیگه آرشیوش منتقل نشد و احتمالا اونا رو دیگه توی اون وبلاگ نخواهم گذاشت‏، اینکه آدم نوشته هاشو توی ده تا وبلاگ دیگه به اسم نویسنده‏های دیگه بخونه چندان جالب نیست‏،یکی از دلایلی که دیگه نوشته‏هامو توی وبلاگ نمیذارم هم همینه‏، آدم یا حرفی داره برای نوشتن یا نداره‏، اگه داره که خب بسم‏الله ، اگه نداره دلیلی نیست به وبلاگ باز کردن و کپی پیست کردن نوشته های دیگران‏، این آخرشم به گله گذاری تموم شد‏، تقصیر من که نیست ، زمونه خراب شده .

* باشه تا بعد ...