<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[روزهایی به طعم آلوچه]]></title>
		<link>http://aloocheh.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[آلبالو و &nbsp;روزمره گی هایش ( هر روز ... هر ساعت ... شایدم هر لحظه .. آدم دوست داره یه چیزایی بنویسه )]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[* تقصیر من که نیست !]]></title>
					<link>http://aloocheh.blogsky.com/1387/04/14/post-56/</link>
					<description><![CDATA[<BR><IMG alt="" hspace=0 src="http://xs129.xs.to/xs129/08274/lcl_cinar_simon977.jpg" align=baseline border=0><BR><BR>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><SPAN dir=rtl></SPAN><STRONG><FONT color=#990000>*</FONT></STRONG> <A href="http://haftrooz.net/2007/02/post_90.php">یاسمن</A> آدم بزرگا رو چارگوش می</SPAN><SPAN dir=ltr></SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><SPAN dir=ltr></SPAN>‏</SPAN><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">کشه‏، مثل مستطیل‏، بهش می‏گم آدما چارگوش نیستن‏، گردن‏، گرد کشیده‏، ببین‏، اینطوری ... <BR>میگه نه‏، اونطوری نیستن‏، همینطوری‏ان‏، و دوباره مستطیل می‏کشه ، به شونه‏هام اشاره می‏کنه و میگه ببین‏، اینجوریه‏، <BR>بهش میگم درسته‏، همینی که کشیدی درسته‏، <BR>آدم بزرگا چارگوشن‏، بعضیاشونم ذوزنقه‏ان‏، مثلثی هم داریم‏، <BR>بچه‏ها گردن‏، مثل توپ‏، راحت قل می‏خورن میرن توی دل هم‏، آدم بزرگای زاویه‏دار مدام به هم گیر می‏کنن‏، به هم گیر میدن‏، روی هم خط میندازن ، توی دل هم ... نه بابا .. صحبت از دل نکن‏، <BR>آدم بزرگای ذوزنقه‏ای‏، برای هر تکونشون سالها وقت می‏ذارن‏، سنگینن‏، مستطیلی‏ها وقتی می‏افتن رو ضلع بزرگترشون دیگه کسی نمی‏تونه تکونشون بده‏، مثلثیا فرو میرن تو دل و قلوه آدم‏، یه مدلشونم مثل نون بربری‏ان‏، باید بچسبونیشون به تنور‏، بعضیاشونم سرو شکل درست و درمونی ندارن‏، کج و معوجن‏، آدم بزرگا موجودات عجیبی هستن ، با عادتای عجیب‏، با جورابای بدبو و معده‏های بزرگ‏، <BR>آدم بزرگا مغرورن‏، مدام به سطحشون سوهان می‏کشن‏، لبه‏هاشون تیزه ، توشون خالی‏، انگشتاشون ضمخته‏، مغزشون فسفرسوخته‏، آدم بزرگا سنگایی‏ان که بچه ها پاهاشون بهشون گیر می‏کنه‏، <BR>یاسمن یک غول می‏کشه که دندون نداره‏، خونه ها رو توی آسمون می‏کشه‏، آدمای بزرگتر از خونه‏ها‏، درختای دراز و سر به فلک کشیده‏، با میوه‏های درشت‏، میگه هندونه‏ان‏، سگایی می‏کشه که دونه می‏خورن و مرغایی می‏کشه که چشاشون مژه‏های بلند داره‏، دنیای نقاشی بچه‏ها همون دنیاییه که دلم می‏خواد‏. <BR>- مداد رنگی نداری‏؟<BR>- نه‏!<BR>( <FONT color=#666666>مدتهاست که مداد رنگی ندارم‏، فقط خودکار سیاه و آبی</FONT> )<BR><BR><FONT color=#990000>*</FONT> رضا کیانیان توی یکی از مصاحبه‏هاش گفته بود دلش می‏خواد یه شخصیت کارتونی باشه‏، عجیب این حرفش به دلم نشست‏، حرف دل منو زد‏، همیشه دلم می‏خواست توی یه کارتون بازی کنم‏، یکی از شخصیتای کارتون پسر شجاع‏، یا دهکده حیوانات‏، دختری به نام نل‏، یا هر کدوم دیگه‏، <BR>اما واقعیت زندگی اینه که باید رفت‏و‏ پول درآورد‏، قسط داد‏، زندگی رو چرخوند‏، نون و سبزی و سیب زمینی و برنج و روغن خرید‏، با فروشنده سر صد تومن دوساعت چونه زد‏، با همسایه از گرونی و بدبختی بیچارگی درددل کرد‏، اخبار تماشا کرد و نچ نچ کرد‏، <BR>این روزا چیزی کارتونی نیست‏، همه چی مثل فیلم اوشینه‏.<BR>گاهی وقتا هم همه چی مثل اخباره‏، خشک‏،<BR>چند بار رفتم توی کمد لباس حسابی اون تهشو گشتم‏، ولی دری نبود‏، دیوار بود‏، سفت و خشک‏، <BR>ولی حقیقتش‏، همه آدما از بزرگ تا کوچیکشون‏، شکل همین شخصیتای کارتونی‏ان‏، حداقل من خودم که اینطور میبینم‏، یکی شکل جانی کویچیکه ، یکی شبیه خرس مهربون‏، یکی مثل روباه مکار‏، یکی پرفسوربالتازار‏، یکی شبیه اون ماره که توی کارتون رابین هود بود‏، تقصیر من که نیست‏، <BR>اینطوری‏ان دیگه‏، خدا آفریدشون !!<BR><BR><FONT color=#990000>*</FONT> کتاب " <A href="http://pic20.picturetrail.com/VOL172/9334156/17964569/284227626.jpg">چنین گذشت بر من</A> " نوشته <A href="http://www.windoweb.it/guida/letteratura/letteratura_foto/natalia_ginzburg.gif">ناتالیا گینزبورگ</A> رو توی دو روز خوندم‏، 99 صفحه است‏، تلخه‏،با ترجمه‏ای خوب‏، فیلم " <A href="http://www.cinemaema.com/parameters/cinemaema/images/news/541176042679big.jpg">به همین سادگی</A> " رو توی سینما دیدم‏، توی سالن سینما تنها بودم‏، اینم <A href="http://xs129.xs.to/xs129/08274/img_0859229.jpg">سندش</A> ،دو فیلم بایک بلیطو دیده بودم اما یک سینما با یک بلیطو نه‏! که تجربه‏اش کردم‏، فیلم خوبی بود‏، اما می‏تونست بهترم باشه‏، بازی هنگامه قاضیانی عالی بود‏، جایزه بهترین بازیگر جشنواره فجر نوش جونش‏، کلا همه زنها مجبورن توی زندگیشون بازیگر خوبی باشن‏، دراوج بدبختی و دغدغه‏ها بخندن‏، مادر خوبی باشن‏، همسر خوبی باشن‏، همسایه خوبی باشن‏، فارغ از درونیات مواجشون‏، جایزه بهترین بازیگران دنیا نوش جونشون‏، فیلم"<A href="http://www.impawards.com/2001/posters/serendipity.jpg">سرندی‏پیتی</A> " رو دیدم‏، کارتون سرندی‏پیتی منظورم نیستا‏، فیلم سینمایی سرندی‏پیتی‏، یک فیلم رمانتیک و عاشقانه با مضمونی جالب و تازه‏،به یکبار دیده شدن می‏ارزه‏، زندگی هم همینطور داره می‏گذره‏، افتان و خیزان ، ...<BR><BR><FONT color=#990000>*</FONT> <A href="http://yeknafar.com">وبلاگ اصلیمو</A> دارم از مویل‏تایپ به ورد‏پرس منتقل می کنم‏، خیلی کار پر دردسر و وقت گیریه اما برام یک تجربه جالبه در خصوص کارای برنامه نویسیش، البته یه مشکل و بدیش این بود که دیگه آرشیوش منتقل نشد و احتمالا اونا رو دیگه توی اون وبلاگ نخواهم گذاشت‏، اینکه آدم نوشته هاشو توی ده تا وبلاگ دیگه به اسم نویسنده‏های دیگه بخونه چندان جالب نیست‏،یکی از دلایلی که دیگه نوشته‏هامو توی وبلاگ نمیذارم هم همینه‏، آدم یا حرفی داره برای نوشتن یا نداره‏، اگه داره که خب بسم‏الله ، اگه نداره دلیلی نیست به وبلاگ باز کردن و کپی پیست کردن نوشته های دیگران‏، این آخرشم به گله گذاری تموم شد‏، تقصیر من که نیست ، زمونه خراب شده .<BR><BR><FONT color=#990000><STRONG>*</STRONG></FONT> باشه تا بعد ...<BR><BR><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN></SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 4 Jul 2008 05:11:37 GMT</pubDate>
					<comments>http://aloocheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=56</comments>
          <guid>http://aloocheh.blogsky.com/1387/04/14/post-56/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[* غول ریاضی و گربه سیاه پر رو !]]></title>
					<link>http://aloocheh.blogsky.com/1387/03/13/post-55/</link>
					<description><![CDATA[<BR><IMG alt="" hspace=0 src="http://xs128.xs.to/xs128/08220/22210371.jpg" align=baseline border=0><BR><BR><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; FONT-FAMILY: 'B Mitra'; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA"></SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 18pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: 'B Mitra'"><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><SPAN dir=rtl></SPAN><STRONG><FONT color=#990000>*</FONT></STRONG> از همون قدیما که یادم میاد من با ریاضی میونه خوبی نداشتم ،<BR><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>سال دوم راهنمایی بود و دوره امتحانات و اون روزا مصادف شده بود با ماه رمضون ، هر شب بعد از افطار تا نزدیکای سحر خواهر بزرگم مینشست روی سرم و باهام مسئله های ریاضی کار می کرد ،<BR><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>یادمه اوقدر برام عذاب آور بود که مدام توی دلم با خدا عهد می بستم اگه بتونم از امتحان ریاضی نمره خوب بگیرم همه نمازامو سر وقت بخونم ! <BR>اما مگه درست میشد ؟<BR><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>هرچقدر که سر کلاس انشاء و ادبیات فارسی برای خودم اسم و رسمی داشتم و غبغب مینداختم توی گلومو و هی وقتی آقا معلم خط و ربطمو به بچه ها نشون میداد و میگفت یاد بگیرین ، دو کیلو دو کیلو چاق میشدم ، سر کلاس ریاضیات مثل بچه گنجشکا سرم توی لاک خودم بود و تازه جیکمم در نمی اومد ، <BR>در عوض از پشت پنجره دونه های برف رو تماشا می کردم که توی حیاط مدرسه مینشست و می رفتم توی دنیای خیالی خودم و فرسنگ ها از روی زمین و آقا معلم بد اخم و ترسناک ریاضی و کلاسش دور میشدم ،<BR><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>چند بار از همین آقا معلمه که فامیلشم آقای هاشمی بود و اهل شهر زابل بود کتک خورده بودم ،<BR><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>خودکار میذاشت لای انگشتا و همینطور که فشار میداد با مهربونی ! نگات می کرد و میگفت : - خب ، که بلد نیستی پسرم .. اشکالی نداره کم کم یاد میگیری .. چیه درد داره ؟ اشکالی نداره خوب میشه !<BR>الان که از حیاط مدرسه و برفای نشسته توی صحنش گفتم دلم مثل کفتر پر زد براش ، بازیای توی حیاط مدرسه و قهرا و آشتیا و خوراکی خوردنا و دل آدم لک زدن واسه یه ساندویچ کالباس ساده با نوشابه ، <BR>اون روزا همچین پول تو جیبی درست و حسابی که بهم نمیدادن که ، نمیدونم پنجاه تومن در هفته بود ، صد تومن بود ، یادم نیست ، اما بیشترشو یخمک میخریدم ، یه چیزی بود شبیه ژله توی بسته بندیای دراز ، با رنگای مختلف ، معمولا یخ بسته بود ، گوشه پلاستیکشو پاره می کردی و میک میزدی ، آی خوشمزه بود ، آی بعد از ظهرای تابستون حال میداد خوردنش ، ارزون بود ، فک کنم بیست تومن ، آلاسکا هم بود ده تومن ، البته آلاسکاهاش همه آب بود با یه خورده شکر و نوشابه کانادا !<BR>القصه داشتم از ریاضی میگفتم و عذاب دائمیش برای من که همیشه بعد از نماز دستامو دراز می کردم رو به آسمون و میگفتم خدای مهربون و بزرگ و خیلی مهربون و خیلی بزرگ و دوست داشتنی و قربونش بشم من الهی ، تو رو به جون خودت منو از شر این ریاضی خلاص کن هم روزه هامو درست و درمون میگیرم و هم نمازامو کشدار و سر وقت می خونم ،<BR><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>شبای امتحانش انگار شب اول قبرم بود به خدا ، آی اشک میریختم اون شبا ، گوله گوله و درشت ، آی این اشکا داغ بود ، آب دماغمم آویزون میشد و خلاصه معرکه ای داشتیم ما ، <BR>اون موقع ها ، تو خونه ما پر از آدم بود ، هر سه تا داداش بزرگا و سه تا خواهرا توی خونه بودن که هیچ مادر بزرگ و مامان و بابا رو هم اضافه کنید ، کسی اصلا حواسش به من نبود ، من بودم و غول بزرگ ریاضی ، این خواهر بزرگمم که گفتم ازش <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>، دلش به حالم می سوخت وگرنه خودش طفلک یک سر داشت و هزار سودا ، الان که به اون موقع ها فکر می کنم خندم میگیره <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>و الان با خودم میگم شاید بعد ها به این روزا ( همین الانم ) و مشکلاتش که فکر کنم باز همین احساس خنده دار بهم دست بده و بگم بابا اونا که چیزی نبود ، <BR>به قول یه بزرگی گذشت روزها مشکلات رو فرسوده می کنه اگر محکم گام برداری به جلو ... <BR>با همه وحشتم از ریاضی بازم با توجه به اینکه مشاور درست و حسابی ای نداشتم و فقط به خاطر پزش و افه اش توی دبیرستان رشته ریاضی رو انتخاب کردم ، الان که به اون تصمیمم فکر می کنم دوست دارم با همین هیبت برگردم به همون دوران و یکی بزنم توی گوش خودم ، ... عجب ! <BR>نمدونم چشم و همچشمی بود ، کلاس گذاشتن بود چی بود نمدونم ، خلاصه با اینکار دیگه خودتون تصور کنین دوره دبیرستان چه کشیدم ، هجوم جبر و دیفرانسیل و انتگرال و احتمالات و هندسه تحیلی بماند ، فیزیک و شیمی و ریاضیات گسسته رو هم بهش اضافه کنید ، جهنم به تمام معنی ، فقط سر کلاس ادبیات فارسی بود که یه لحظه آروم میشدم و به چشم می اومدم و خودی نشون میدادم .<BR>البته یادم رفت بگم من اولین نمرهء تکمو از ریاضی نگرفتم ، از درس جغرافی گرفتم اونم سال سوم راهنمایی ، اما توی دبیرستان دیگه تا دلتون بخواد هفت و هشت و نه و حتی یه بار بیست و پنج صدم از ده نمره ! و .. اوف .. مخم سوت میکشه وقتی یادم میاد ، <BR>یه شاگردی داشت کلاسمون بچه کابل بود اقامت دائم برای ایران داشت ، اسمش دقیق یادم نیست ، مخ ریاضی بود ، آی به این بچه من حسودیم میشد ! <BR>دوره دبیرستانو هم به ضرب و زور تک ماده و التماس و درخواست و به مدد امتحانات شهریور تموم کردم و دیگه مثل کسی که سرش به سنگ خورده ، مستقیم رفتم سراغ ادبیات و علوم انسانی و بقیه تحصیلاتمو با این عشق دائمیم گذروندم .<BR>الان یه چیزی رو خوب کشف کردم و اونم اینه که بچه هایی که علاقه به ریاضیات دارن و عشقشون ریاضیه اکثرا به همه چیز به طور عقلانی محض و از چشم رئال و حقیقی نگاه می کنن و دنیای واقعی و حقیقی براشون باور پذیر تر و قالب قبول تر از آدماییه که دل به ریاضی نمیدن و سراغ شعر و شاعری و ادبیات میرن ،<BR><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>آدمایی هم که از ریاضی وحشت داشتن و مدام ازش فرار میکردن دنیای حقیقی با زشتیای زائد الوصفش به مزاجشون سازگار نبود و مدام تصویر سازی و خیالپردازی می کردن و توی دنیای خودشون که شبیه این حبابای اسباب بازی که توش برفه و تکونش میدی برفا به هم میریزه ، زندگی می کردن <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>و وای به وقتی که این حبابه می افتاد روی کف سرد و سخت سرامیک حقیقی و میشکست ، اون وقته که دیگه حقیقتا باید آب میاوردی <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>براشونو و حوض پرمی کردی ، <BR>دیگه اینکه بگی چرا ریاضی رو دوست نداشتی و علاقه نداشتی و این حرفا دیگه دست من و بقیه نیست ، یه چیز ذاتی و درونیه و برمیگرده به ژن ها و حالات درونی و ... بحسش مفصله ، خلاصه کلوم اینکه دوست من ، باید ریاضی رو یاد گرفت ، آش کشک خالته ، بخوری پاته ، نخوری هم بدجوری پاته ، زندگی بر مدار ریاضی می چرخه ، می خوای سرت به سنگ نخوره و مثل من که بچه گیام پیشونیم شیکسته ، سر شکسته نشی باید ریاضیاتو همچین خوب یاد بگیری ، همچین مو به موها ، نه سر سری ، آره جونم ، من که به این نکته رسیدم این موهامو توی آسیاب سفید نکردم .<BR>خدا رحمت کنه اون بنده خدا معلم ریاضیو ،<BR><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>درد انگشت اون روزا می چربید به شلاق جبر و هندسه تحلیلی بدون تحیل این روزا ...<BR><BR><FONT color=#990000><STRONG>*</STRONG></FONT> گربه های این دور و زمونه خیلی پر رو شدن ، همچین با ناز و بی محلی از جلوت رد میشن که انگار نه انگار که مام شخصیت داریم برای خودمونو آدمیم ، یه نیگاه چپم بهت میندازن که چته ؟! یه گربه سیاه باریک و لاغری هست این روزا عجیب توی دست و بال خونه ما می چرخه ، به داد و فریاد محل که نمیده هیچ چپ چپم نیگات می کنه و خیره میشه تو چشات ، یه بار میره زیر تخت ، یه بار میره توی انبار ، یه بار میره وسط باغچه دراز به دراز روی گلای شمعدونی می خوابه ، شبا هم که با قوم و قبیله اش دعواش میشه و صداهای عجیب و غریب درمیاره ، موندم حیرون چه کنم باهاش ،<BR><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>یه بار یادمه یه گربه مزاحم دیگه داشتیم ، <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>یه شب که اومده بود به خونه مون تک بزنه وقتی کله شو می کنه توی یه بطری شیشه ای که توش یه خورده روغن بوده ، کله اش گیر می کنه و سرشو که تکون تکون میده بطریه میشکنه اما حلقه شیشه ای دور گردنش می مونه و با همون حالت از خونه ما فرار می کنه و دیگه هم این دور و ورا پیداش نمیشه ، یه بار توی خیابون دیدمش با همون حلقه ای شیشه ای دور گردنش ، حالش خراب بود ، حالا احتمالا باید همون عملیات حلقه شیشه ای دو رو سر این گربه سیاهه که <A href="http://xs128.xs.to/xs128/08220/pishi_008-800949.jpg">عکسشو </A>ملاحظه می فرمایید پیاده کنم . <BR><BR><FONT color=#990000><STRONG>*</STRONG></FONT> فیلم اتوبوس شب قشنگ بود ، کارتون موش سرآشپز حرف نداشت ، کتاب عشق سالهای وبا ( گارسیا مارکز ) جالب بود و بارون های شبونه اردیبهشت حسابی چسبید اما امون از گرمای خرداد ...<BR><BR><FONT color=#990000><STRONG>*</STRONG></FONT> پست قبلیم یه خورده بیش تر از تلخ ، تلخ بود ، بذارید به حساب اینکه قدر شیرینی های زندگی رو بیشتر از قبل ، بدونیم و بچشیم و حس کنیم و مهم تر ازون ، انتقال بدیم .<BR><BR><FONT color=#990000><STRONG>*</STRONG></FONT> دوست دارم به موقعیتی برسم<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>اگه کسی ازم حالمو پرسید جواب بدم :<BR>- بهتراز دیروزم و بدتر از فردا ...<BR></SPAN></P></o:p></SPAN>]]></description>
					<pubDate>Mon, 2 Jun 2008 02:00:10 GMT</pubDate>
					<comments>http://aloocheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=55</comments>
          <guid>http://aloocheh.blogsky.com/1387/03/13/post-55/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[* دروغ های حقیقی]]></title>
					<link>http://aloocheh.blogsky.com/1387/03/02/post-54/</link>
					<description><![CDATA[<BR><IMG alt="" hspace=0 src="http://xs227.xs.to/xs227/08214/14250.jpg" align=baseline border=0><BR><BR>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><SPAN dir=rtl></SPAN><STRONG><FONT color=#990000>*</FONT></STRONG> ساعت یازده ، دوازده شب بود ،<BR><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>توی پارک نشسته بودیم ، <BR>من و رضا ، <BR>گله می کردیم از روزگار و بدبختی بیچارگیا و روزهای مبهم آینده ، <BR>میگفت حقوقش کمه ، ساعت کاریش زیاده ، از یه طرفم دارن بهش فشار میارن ازدواج کنه ،<BR>میگفتم ذهنم درگیره ، وضعیت کاریم بهم ریخته ، نه خواب دارم نه خوراک ،<BR>میگفتیم اسم ما همون نسل سوخته ایه که میگن ،<BR>یه بنده خدا پسر نوجوونی نشسته بود نیمکت کناری ، <BR>از رضا پرسید میشه یه تلفن بزنه به خونش ؟<BR>رضا گوشیشو داد ، بنده خدا بلد نبود شماره بگیره ، رضا واسش گرفت ،<BR>کسی گوشی رو برنداشت ، <BR>بنده خدا اشک توی چشاش جمع شد ، <BR>میگفت دیر رفته خونه و ناپدریش انداخش بیرون ، <BR>رضا گفت خب دستشو میبوسیدی معذرت خواهی می کردی رات میداد ، <BR>گفت کردم ، افتادم به پاش اما یه لگد زد بهم پرتم کرد بیرون ، <BR>می گفت می خوام زنگ بزنم خونه شاید خواهرم گوشی رو برداره بهش گم چیکار کنم این وقت شب ،<BR>دوباره زنگ زد اما کسی گوشی رو برنداشت ، <BR>پسره دمپایی پاش بود ، خونش ته شهر ، ازون جاهایی که ماها نرفته بودیم ،<BR>من و رضا یه نیگاه به هم کردیم یه نگاه به اون ، بلند شدیم ، <BR>رضا بهش گفت پاشو برو خونه ، بلاخره دلش رحم میاد درو باز می کنه ،<BR>پسر یه نگاهی کرد و هیچی نگفت ، روی نیمکت دراز کشید ، <BR>توی مسیر برگشت من و رضا حرفی نداشتیم برای زدن ، <BR>ساکت مسیر خونه رو گرفتیم و برگشتیم ، <BR>جریان اون بنده خدایی اومد توی ذهنم که دلش کفش نو می خواست ، یکی رو دید که پا نداره .<BR><BR><BR><FONT color=#990000><STRONG>*</STRONG></FONT> دم دکه روزنامه ساعت یک نصف شب صف بود <BR>صف که نه ، پنج شش نفر اون جلو می لولیدن ،<BR>رفتم جلو ، نفر اول سه نخ سیگار گرفت ، یکیشو روشن کرد و رفت ،<BR>نفر دوم یه بسته سیگار گرفت با عجله درشو باز کرد ، یکیشو روشن کرد و همچین عمیق یه پک زد و رفت ، <BR>نفر دوم سه نخ سیگار باریک گرفت و سه نخ سیگار درشت ، اول خواست یکیشو روشن کرده بعد پشیمون کرد ، دلش نیومد ، زیر لب گفت باشه تو خونه روشنش میکنیم با بچه ها !<BR>نفر چهارم که از همون اول عجله داشت دو تا بسته سیگار گرفت ، رفت توی ماشین ، یکیشو داد به رفیقش ، گاز داد و رفت ، <BR>پنجمی یه نوشابه گرفت ، یه نخ سیگارم روش ، یه قلپ نوشابه می خورد ، یه پک به سیگار می زد ، معلوم بود خیلی بهش می چسبه ، <BR>شیشمی من بودم ، <BR>- روزنامه اعتماد امروز هست ؟<BR>روزنامه فروش گفت : نچ ، نیومده امروز ، <BR>از پشت سر یکی گفت ، آقا قربون دستت سه نخ وینستون عقابی بده ، ماشین روشنه بد پارک کردم ، <BR>به روزنامه ها نگاه کردم ، همه از بس آفتاب خورده بودن شده بودن عین کتابای خطی قدیمی ، <BR>دود سیگار نفر پشت سری که گردنشو خم کرده تا سیگارشو با فندک آویزون به شیشه کیوسک روشن کنه پیچید توی سینه ام ، <BR>- سیگار اولترا لایتم داری ؟<BR>دکه دار نگاهم کرد ، <BR>- بعععله<BR>فرز و چالاک یه بسته سیگار رو برداشت و درشو باز کرد ، - چند تا ؟<BR>- یه نخ <BR>دودا قاطی پاتی شد با هم ، وینستون عقابی ، مارلبرو ، ایسی ، اولترا لایت ، تیر ، بهمن ، اردیبهشت ، <BR>همش مال امروز ، روزنامه دودی ، سیگار داغ ، نصف شب ، دو قدم اونطرف تر وایستادم به تماشای آدمایی که با اعصابای خراب و چشم های سرخ میومدن کنار دریچه کوچیک کیوسک و جیره باریکشونو میگرفتن و روشنش میکردن و پکی میزدن و روشن میشدن و میرفتن ، <BR>عکسای روی مجله های رنگی همه خوشگل بودن و لبخند روی لبشون بود ، انگار داشتن ماها رو مسخره می کردن ، سرمو انداختم پایین و راهی خونه شدم ، از دور یه نگاه دیگه به دکهء روزنامه فروشی انداختم ، <BR>دود بود و دود بود و دود ....<BR>روزنامه دودی ، سیگار داغ ...<BR><BR><BR><FONT color=#990000><STRONG>*</STRONG></FONT> - آقا یه گل بخر <BR>برگشتم نگاش کردم ، <BR>کلاه سرش بود ، معلوم نبود پسره یا دختر <BR>- نمی خوام <BR>- فقط یه شاخه آقا<BR>نمی دونم این همون دختر گل فروش قصه خودمه یا یه پسریه که باباش یا ناباباش مجبورش کرده بره گل فروشی ، نمی دونم چی درسته چی غلطه ، بالفرض که من همه گلاشو خریدم بعدش چی ؟ زندگیش از این رو به اون رو میشه ؟ میره واسه خودش یه دست لباس نو می خره یا میره توی بانک حساب باز می کنه شاید توی قرعه کشی یه خونه بیفته بهش ؟ یا اینکه میره کارت شارژ ایرانسل میخره ؟ نمیدونم <BR>- شاخه ای چنده ؟<BR>- هزار تومن <BR>گلای مریمی که پلاسیده و به زور چپوندشون لای زرورق ، گل فروشی سر محل یه تازه شو میده به شاخه ای چارصد تومن ، تازه مال اون بوش غوغا می کنه ، شیشصد تومن از قیمت واقعی بیشتر ! اونم پلاسیدش ،<BR>میگم شاخه ای چند خریدی ؟<BR>میگه نهصد تومن ، <BR>از توی چشاش دروغ قلپ قلپ میزنه بیرون ، <BR>- می خرم ازت ولی دروغ گفتن خوب نیست ،<BR>- دروغ نمیگم به خدا <BR>هزار تومن میذارم کف دستش ، حالم خوب نیست ، <BR>بین قصه ها تا واقعیت ها دره دره فاصله است ، یه بنده خدایی هی بهم میگفت اینقده رویایی نباش مرد ، شاید راست می گفت ، دوره قصه ها مدتهاست که سراومده ، شاخه گل مریم رو بو میکشم <BR>بوی دروغ میده و کلک ، <BR>میندازمش توی جوب آب ، صدای پسره یا نمیدونم شاید دختره از اون دورا میاد ، <BR>- گل نمیخواین ، یه شاخه پونصد تومن ....<BR><BR><BR><FONT color=#990000><STRONG>*</STRONG></FONT> از مشهد پامیشه میره تهران ،<BR>برای دیدنش ،<BR>میگه تلفنی باهش دوست شده ،<BR>با ایرانسل ، <BR>پیداش می کنه ،<BR>ازهم خوششون میاد ،<BR>برمیگرده مشهد ،<BR>شبای جمعه که ور زدن تا صب مجانیه ،<BR>بقیه اشم که خدا بزرگه ، کار می کنه مثل بلانسبت خر، پول یه هفته شو میده یه کارت شارژ میخره ،<BR>یکی برای خودش ، یکی هم برای دوست دخترش ، <BR>پای تلفن که کد شارژ رو برای دختره می خونه آی حال می کنه ، آی احساس مردونگی می کنه !<BR>به دو روز کارشو میسازه ، <BR>باز یه هفته کار و یه کارت شارژ دیگه ،<BR>میگه میخواد باهاش ازدواج کنه ،<BR>پای تلفن باهم نقشه میکشن برای زندگی آینده شون ،<BR>روزی سی تا اس ام اس ، دو ساعت مکالمه ،<BR>میگه عاشق شده ،<BR>با ایرانسل ، <BR>ایرانسل آدمو عاشق می کنه !<BR>ازون عشقا که باید مثل ریگ پاش پول بریزی ،<BR>خدا رو چه دیدی ، شاید یه هواپیمای<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>دو نفره هم اومد روش ، با یه ویلا توی شمال ،<BR>میگم : <BR>- نکن پسر ، عاقبتش خوش نیست .<BR>میگه :<BR>- شب جمعه ها رو با ایرانسل عشق است !<BR><BR><FONT color=#990000><BR><STRONG>* </STRONG></FONT><FONT color=#000000>حرف زیاده ؛ اما مجال کم.<BR>تا بعد ...</FONT></SPAN></P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 22 May 2008 05:15:14 GMT</pubDate>
					<comments>http://aloocheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=54</comments>
          <guid>http://aloocheh.blogsky.com/1387/03/02/post-54/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
